تک بیت

این بیت در دیوان حافظ موجود نیست زیرا حافظ بعدها آنرا تغییر داد:

به خوبان دل مده حافظ ببین آن بیوفایی ها

که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی

تورج

کنکور و تحصیلات آکادمیک در دهه شصت یکی از پیامدها و البته خصوصیات منحصر بفردش اجبار و الزام گریزناپذیرش بود در ادامه تحصیل دانشگاهی جوانان و علاقمندان در رشته هایی از علم و دانش که گاه اصلن تناسبی بین فرد جویای علم و دانش مورد جستجو وجود نداشت. محدودیت پذیرش دانشجو، انگشت شمار بودن تعداد دانشگاه های کشور، عدم فعالیت موسساتی چون دانشگاه آزاد، پیام نور، دانشگاه جامع علمی و کاربردی و... ، قدرت انتخاب صرفن ۱۴ رشته - شهر برای هر داوطلب و صدالبته گاف های بیشمار دستگاه های الکترونیک تصحیح برگه های پاسخ نامه کنکور، همه و همه دست به دست هم می دادند تا برخی کسان در برخی رشته ها مجبور به ادامه تحصیل باشند و بعدها به صرافت بیفتند که حداقل ۴ سال از ایام پرشتاب و رنگین و سودازده جوانی را به باد فنا سپرده اند و .... در دانشکده ما نمونه های زیادی بود ازین تیپ بچه ها مثل حمید نادر خلیل، مهدی علاف، علی علما، مزدک، من خودم و البته و صد البته تورج.

تورج با آن قد بلند، پیشانی عقب رفته، سیمای آفتاب سوخته، سبیل پرپشت، صدای بم و از ته گلو با لهجه لری، خنده تمام صورت، سیگار همیشه روشن و عشقی که به ادبیات معاصر خاصه احمد شاملو داشت.

در ایام بیکاری و بیعاری بعد از لیسانس یک روز نامه ای نوشتم خطاب به تورج و آن ایامی بود که تمام همدوره ای ها یا مشغول خدمت زیرپرچم بودند یا در صف انتظار. آدرسی اما نداشتم. پشت پاکت خیلی ساده نوشتم ایلام ـ آبدانان ـ هلیوه ـ تورج شااحمدی. دوهفته بعد پاکتی رسید بدون نشانی فرستنده. بازش که کردم خط زیبای نستعلیقش آشنا بود. بعد البته باز هم بی خبری بود و بی خبری تا این که خبر رسید تورج دوست داشتنی را قلب نافرمان و عاصیش از جمع خاک نشینان جدا کرده و به عالم دیگر برده، به جایی که دو سه سال قبل، رامین رفته بود، رامین میرزایی.

در میان توده کاغذهای انباری خانه کلاسور بزرگی ست حاوی نامه هایی که دریافت کرده ام. بازش که کردم پاکتی بیرون افتاد در کمال صحت و سلامت و به خط تورج. برای شاید بار گشودمش و خواندمش و دریغم آمد یادی نکند یک رفیق از پای فتاده از یک رفیق عاشق سفرکرده که نیمای بزرگ فرمود یاد یاران قدیم رزق روحم شده است...

دوست خوبم سلام

زبان ناطقه در وصف شوق ما لال است             چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

بقول میرزابنویس های قدیمی نامه سرکار نامی که نافه مشک تر و نسخه خط دلبر بود و اگر متهم به گزافه گویی نشوم باز بقول همان میرزاها ساحت خاطر را رشک باغ بهشت و موسم اردیبهشت ساخت.

باده دردآلوده مان مجنون کند                        صاف اگر باشد ندانم چون کند

نمیدانم هنوز نشان قدم هایم بر یخ های زنجان مانده است یا ریزش برف گام گاههایم را پوشانده است یا شعله نامهربان آفتاب یخ ها را سوزانده است. ولی خودم حس میکنم که نشان قدم هایم همچون داغی یخین در سراسر خیابان های زنجان، در محدوده دانشگاه و در سرتاسر سرسراهای دانشگاه و خوابگاه بر جای مانده است. مگر نه این است که ما هم جزیی از تاریخ زنجان بودیم، حالا گیرم که آقای دکتر هشترودی نام ما را در کتابش نیاورده باشد و در چاپ های بعدی هم چنین قصدی نداشته باشد.

شاپرکی بودیم که بال زنان و ولنگار در حیاط دبستان می چرخیدیم و لبخند می زدیم و زنگ دبستان صبح شکوهمند چیرگی بود و با حالتی از خوش باوری شیطنت آمیز که آمیخته خنده و دلهره ای پنهان بود پنداشتیم که علی آباد هم شهری است اما شهر شعور درک ادراک پاره پاره ما را نداشت. در آفتاب تماشایمان هیچ سایه ای نمایان نشد و حتی سایه های سرگردان راز حیرانی جاودانه را از چشمانمان نپرسیدند. همچو سربازانی سرافراز که ظفرمندانه پا به جهان میگذارند و سرشکسته و مغلوب دنیا را ترک می کنند که پیروزی از آن دیگران است...

و اینگونه بود که راز آن کودک را که در شعر سهراب سنگ به دیوار دبستان می زند درک کردیم ولی چه تجربه ای که ۴ سال از عمرمان بهای آن بود. نقد عمر را با نسیه توهم سودا کردیم و خود سودا زده و سرخورده با مغزهای پوک و نگاههای خاکستر شده و اندیشه های فرسوده بیرون آمدیم و پنداشتیم که دنیا را فتح می کنیم و چه خیالاتی که نفرمودیم و برخی از ما هنوز هم نمیفرمایند. مهندسی ارزانی همین قوم کوته بین و بی مقدار باد:

هرچه کوته نظرانند بر ایشان پیمای                         که حریفان ز مل و من ز تامل مستم

همانهایی که انگار کله هایشان را از دره نئاندرتال برای نمایش به موزه تاریخ طبیعی آورده اند و من و سعید اسم آنها را قاشقی گذاشته بودیم ـ به کدام گناه ناکرده این داغ مهندسی را تا آخر عمر و بعد از آن هم تحمل می بایدمان کرد ـ مجنون های بیابانگردی بودیم که با پاهای تاول زده تمام بیابان های عالم را پویه کردیم به امیدی که نگاه لیلایی آشوب در دلهایمان اندازد ولی شعله امیدی در خاکستر نگاهی پیدا نبود. آگاهانه بر حریتمان نقطه گذاشتیم و به بن بست رسیدیم. میخواستیم آفتابه لگن خرج لحیم کنیم پنداشتیم میشود و چه غلط بود آنچه می پنداشتیم.

و اکنون اینجا در استوای زمین در لحظه های خاطره میسوزم. خاطره تو، خاطره او و خاطره همه و بخصوص تو که دلم از تو حیرتی آموخت و درد غربت جاودانه ات را خوب حس میکردم. باور کن تعارف نمیگنم که اهلش نیستم، تو زخم خاک را برهنه می نوشتی و اصلا خود ترجمه خاک زخم خورده و یا زخم خاک خورده بودی.

و اکنون تنها و آزرده از تیغ زبان های زنگ زده و عفونت استخوان ها و آدم های فسیل شده و مغزهای کپک زده، با اندیشه ای بی تفاوت میان دری بسته یا گشوده ـ مگر فرقی هم میکند؟ـ همچو چراغ لاله در رهگذار باد، با حسرتی از این فصل به فصل دیگر، از این کوچ به کوچی دیگر بدنبال عطر آرامشی که شاید در مرگزاری دوردست یافت شود.

گاهی نیز با چشمانی بسته، از این ریشه به آن ریشه در میان خاک جاری میشوم تا مگر غنچه عشقی یا رایحه محبتی را شکوفا بیابم ـ نه از آن نوع آب و آن نوع حرکتی که مهندس ذبیحیان میگفت ـ چه استادان سنگدلی داشتیم حیاط مدرسه ما از سیب و سپیدار و عطر یاس سرشار بود ولی آموزگار پیر و گیج ما چه دستان زمختی داشت که راز پروانه ها و موسیقی این همه بهار سبزش نکرد، چهار بهار بر او گذشت ولی گل نکرد.

و تو مپندار که بسادگی شما را فراموش میکنم که نامتان، یادتان و خاطره اتان و عبور سبزتان در کوچه باغ دلم زیباترین خاطره هاسا و آنقدر در شما غرق شده ام که خود را فراموش کرده ام " به تو از خویشتن غایب بودم بقول شیخ ابوسعید"

و نه این زمان دل ما در آتش شوق و طلب و اشتیاق افتاده است که همچو لاله خودرو داغدار ازلی است.

اینهمه پریشان گویی از خاطر پریشان است امید که روزی مجموع گردد ـ بقول مجید صیام پور متمرکز ندارم ـ

مقداری هم از حال و روز فعلی خودم. بعد از هفت ماه دربدری، ۲ اسفندماه در یکی از پادگان  هاییکه بنام یکی از شهدا یا ائمه اطهار به ثبت رسیده است مشغول خدمت زیر پرچم میشوم. نمیدانم اصلا پرچمی هست یا نه و اگر هست چرا من پرچمداری نمی بینم. نامه دوم را از پادگان برایت میفرستم پس تو تا آن زمان برایم نامه نفرست. راستی فردا ۲۲ بهمن است تبریک بگم یا نه؟! به تمام بروبچه ها سلام برسان بخصوص حسین، حمزه و مسعود که حتما ترم بعد هستند، علی ملکی که نمیدانم هنوز با پنجره او را کاری هست یا نیست، رسول و سایرین و بخصوص سلام گرم و خیلی ویژه همراه با یک پیپ بلورین تقدیم آقای محمد زارع که هنوز هم شاید گاهی زیر درخت پیپ سیب می کشد و ۴ تا بی بی پیک دارد که ۳ تای آن را می برند و یکی از آن ها هم زیر آس خشت میرود! این حرفها را به او نگو شاید برنجد ولی خیلی دوستش دارم....

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است                  فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

۲۱ بهمن ۷۲     آبدانان، هلیوه                                

حافظ

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی؟

ماه از درخت بالا می آید

شب در درون آینه

                      آرام می گیرد.

 

کسی به داستان یوسف پیامبر

کسی به زغال اخته های خیابان فردوسی

کسی به انحنای زمان در موج آینه

کسی به ردیف درختان تبریزی صبحگاه پاییز

کسی به چشم های بسته لیلا

کسی به پوست کشیده درخت شب زده

کسی به طعم تلخ قهوه سرد

کسی به بوسه های طولانی مستی

 

ساعت مچی ایستاد

شب در درون درخت ایستاد

بوی شیرین لیموهای داخل نایلون مشکی پلاستیکی

بوی تن هزار اسب هزار مرد

بوی عطر سلطان جلال الدین خوارزمشاه

بوی لب های داغ زده یوسف

                                      ایستاد

 

عصر مغول

ماه عقرب           سال شمر

تخلیه نیمکت های خالی از پارک

تخلیه گل های شمعدانی از هره دیوار

تخلیه شاخه های مریم از گل فروشی

تخلیه بوی سیب از تن اسب های وحشی

 

ما برای بوسیدن درخت آمده بودیم

عطر چشمهایت

مستمان کرد

ماه از درخت بالا رفت

زوزه کشیدیم            در شب گم شدیم

  ۱۶/۱/۸۸

 

قهوه ای

تقدیم به تنهایی عاشقانه ناشا

بخار خوشرنگ قهوه حتا

نمي‌تواند زيبايي مخاطب را

كه دوست دارد

پشت پلك هاي رنگي

خواب عاشق را/ مزمزه كند

و آسمان را به رنگ/ لنزهاي روسري رنگش

به آدرسي كه در قلب من است/

                                   عاشق شود

 

شايد هم نمي‌توانم

شبيه طرح سيماي اشتباهي

كه در بيست و چند سالگي

كه حالا ديگر متروك و مسافر

از خوابي به خوابي

و بانويي با رنگ چشم هاي قهوه‌اي خوشرنگ

كه در فنجان قهوه‌ام مي‌ريزد

و شيرين مي‌كند

 

راننده برنمي‌گردد

همه چيز از آينه

و اشك هايي قهوه‌اي

كه لب هايم را مي‌شورد و

داغ مي‌زند.

غزالی

کتاب فضایل الانام مجموعه بخشی از نامه های فارسی امام محمد غزالی است به امرا و وزرا و سران حکومت سلجوقی در خراسان در ۱۰ سال آخر عمر وی. این مجموعه توسط یکی از بستگان امام غزالی و پس از درگذشت وی در سال ۵۰۵ هجری جمع آوری شده است. با اینکه استاد عبدالحسین زرین کوب امکان دخل و تصرف در این مکتوبات را بعید نمی داند ولی این مجموعه نامه های فارسی امام غزالی بسیار خواندنی و قابل توجه است. تقریبن در تمام نامه ها غزالی از یک اصل پیروی می کند و جابجا گوشزد می نماید که پس از فرار از مدرسه و اعتکاف در فلسطین سه عهد کرده اول اینکه به سلام هیچ امیر و سلطان و پادشاهی نرود، دوم آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکند و سه دیگر آنکه مناظره نکند با فقها و خرده گیران. او هیچگاه از این سه اصل عدول نمی کند. آنچه به نظرم غزالی را شایسته احترام می کند روح آزادگی و استغنایی ست که در لابلای کلمات وی موج می زند. سیمای غزالی در نامه های فارسی خود بسیار متفاوت است از یک فقیه بلند آوازه. برخلاف نظر دکتر زرین کوب من صوفی بودن غزالی را قبول ندارم بلکه او را در خلال نامه هایش انسانی به شدت حساس، گوشه گیر ، منزوی و در عین حال مستغنی ارزیابی می کنم که به تمامی از کار دنیا و مدرسه فارغ شده و به مقوله دل پرداخته است. او در هیچ یک از مکتوبات خود برای امرا و وزرا از درتملق و ریا وارد نمی شود. نامه خود را به ساده ترین شکل ممکن با بسم الله ارحمن الرحیم آغاز می کند و به سرعت سراغ اصل موضوع می رود که غالبن تبشیر و انذار مخاطب است. در ضمن اگر نکته ای در خصوص مردم و حقوق آنان در نظر داشته باشد به راحتی و سادگی مطرح می کند و از مخاطب می خواهد در رعایت حال ملت بکوشد. غزالی هیچ ترسی از هیچ حاکم و امیری ندارد و بدون پرده پوشی و عریان حرف می زند.

نثر غزالی در اوج سلاست و زیبایی ست و این غریب است از امامی که عمری با زبان عربی به زبان اهل مدرسه سخن گفته و موعظه کرده است.

خواندن این مجموعه را که به تصحیح مرحوم عباس اقبال آشتیانی فراهم شده و در سال ۱۳۶۳ به حلیه طبع آراسته گردیده به همه ملت توصیه می نمایم.

برای چشم های غمگین ناشا

زن به روایت دوم شخص مجهول

خیابانی که معنا می کند/همه جاده های جهان را

و به اتفاق موهایی/ که صرفن زیبا نیست

و ناراحت هم نمی شود که

                                  "همین چند سال اضافه ات را دوست دارم"

صدای پای ممتدی ست

در شهریور که کش می آید

تا اشتیاق خیابانی از نوعکاس خودم

***

راحت تر اگر بگویم

تمنای سبز ناگهان

از اجبار سوت قرمز بلندی بود

که نگهبان رنگی چراغ چهار راه کشیده بود

مانند طرح سیمای زنی

به اتفاق موهایی/ که صرفن زیبا نیست

[ دوم شخص مجهول روایت خود را داشت]

مانند خطوط غارهای نوسنگی

مانند دست های معصوم پیکاسو.

 

 

پست بعدی: خوشگلیسم سیاسی.

کانون نویسندگان

راستش هر طور که فکر می کنم در مورد کانون نویسندگان ایران به هیچ نتیجه مشخص و غیر مشخصی نمی رسم. یا من نویسنده نیستم یا در کارکرد این کانون ایراداتی وجود دارد. اولین ایراد من به این تشکل به نحوه زاویه گیری کانون نسبت به نویسندگان خارج از این تشکل است. به نظر می رسد اعضای این تشکل دیگران نویسنده نمی شناسند. ایراد دوم به زاویه بندی این تشکل نسبت به مسایل مختلف سیاسی و اجتماعی است. تفکر و زاویه دید این تشکل از ابتدا به نوعی دچار اعوجاج سوسیالیستی بوده است و هنوز می توان آشفتگی های فکری آل احمد را در ذات این تشکل مشاهده کرد. ایراد سوم این که بالاخره این تشکل صنفی است، سیاسی است یا هرچیز دیگر هنوز بر بنده معلوم نیست.

لطفن یک نفر بنده را ارشاد کند تا بی سواد از دنیا نروم.

بند

حتا برای دل ما هم که شده

این باران نباید بند بیاید

 

بند از بند پاره می شود                     نمی شود

چشم های دریا

رو به آسمان است

کسی از حوالی گریه

                               پایین

                                       می افتد

مانند بندی

که از دلیعکاس خودم

 

ما آمده بودیم برای چیدن باران

نه تماشای بغض در تاریکی

نه هراس از فرو رفتن

                                در عمق شب

برای خواب رفتن در کنار سایه سپیدار

نه آویزان شدن از بندی

که از رشته دلی می گسلد

 

برای دل نازک ما هم که شده

                                          باید

این باران بندبند نیاید.

۱۲/۷/۸۷  تالش

رضا قاسمی

دوستی که تازه از آلمان آمده بود مرتب از چیزهایی که آنجا دیده بود تعریف می کرد،رضا قاسمی از خانه هدایت، عباس معروفی، نشست با نویسندگان و شاعران و تهیه گزارش از پناه جویان و کلی عملیات و کارهای روشنفکری دیگر. خواستم چیزی گفته باشم درآمدم که شما تا آلمان رفته بودید کاش یک سر هم پاریس برای دیدن رضا قاسمی. میمان من با صدای بلند گفت ای بابا، رضا قاسمی هم رفت؟

تلاش مبسوط من برای نخندیدن همه را متوجه کرد. برای کاستن از حجم رنگین کاری گفتم آره البته خیلی وقته. یعنی چند ساله. و سیگارم را روشن کردم.

یک شعر

سه شنبه در حضور

 خاکستری جمعه باشکوه می شود

مهمانی ادامه دارد

کسانی دارند آن پایین

با آهنگ لزگی آکاردئون

بندری می رقصند

یک سه شنبه دیگر تا آمده جمعه

وقت داریم

عکس از خودم

وقت داریم برای کلاغ های پیر

قصه مهمانی امشب را تکرار کنیم

و مزه آن  زیر دندان های مسواک زده مان

 ته نشین شود

 می شود حتا کلاغ های قصه را

از سه شنبه تا عصر جمعه بعد

کوچ داد

می شود وسط مهمانی

روزنامه ازبر کرد

و برای این که حال و هوای

مهمانی از بین نرود

همراه صدای سربی آکاردیون

 با دو انگشت روی زانو ضرب گرفت

یا بلند شد و یک دور دیگر

بندری رقصید

 مهمانی خداحافظی سه شنبه

 یا قصه کلاغ های پیر و سیاه

هیچ وقت  به پایان نمی رسد

کلاغ ها راه خانه خود را

گم کرده اند

10/9/84

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در کنار سوگواران

قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران

 

منشات

کتاب منشات قایم مقام فراهانی را از شاهکارهای نثر فارسی قلمداد کرده اند به ویژه در زمینه ترسل و نامه نگاری. ایجاز و سجع قایم مقام در نهایت است. اخیرن انتشارات نگاه نامه های قایم مقام را به تصحیح سید بدرالدین یغمایی با قیمت ۷۰۰۰۰ریال به بازار نشر فرستاده است. منشات اول بار توسط فرهاد میرزا معتمد الدوله در دهه پایانی سده سیزدهم هجری چاپ سنگی شد. پس از آن در سال ۱۳۳۶ شمسی توسط انتشارات شرق چاپ شد و نسخه فعلی بر اساس نسخه فرهاد و شرق است. این کتاب بسیار ارزشمند متاسفانه با اغلاط چاپی بسیار زیاد منتشر شده و این از ناشر معتبری مثل نگاه بسیار بعید است. خواندن این کتاب برای کسانی که به نثر علاقمند هستند در حکم نان شب بلکه واجب تر است. از ما گفتن.

شب لیلا

دوشیزه شهرزاد قصه گو، آیا وکیلم شما را به عقد دایم کاتب درآورم؟ وکیلم؟

سنگ قبر یک سطر بیشتر نبود. لیلا صورتش را آورد چسباند روی اسم کاتب. عاقد تا پرسید وکیلم، لیلا بلند شد، با چین های بی شمار لباس سفید. بلند شد برود گل بچیند. کاتب هم برخواست. لیلا اما پیدایش نبود. رفته بود قاطی گل ها شده بود و نشسته بود روی دسته گلی که در دست های دوشیزه شهرزاد قصه گو به کاتب لبخند می زد.

آیا وکیلم؟

وکیل نبود. وزیر هم نه. ما خود وکیل خود بودیم. وکیل اگر او بود نمی گذاشت در بامداد یک صبح پا به راه او را بکشند بالای دار تا این گونه لیلای بیچاره صورتش را به پهنای یک رودخانه اشک بچسباند روی یک سطر که اسم کاتب بود. وکیل نبود. نیست. نخواهد بود. وزیر هم نه.

صائب

استاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی می گوید هرگاه شعر خوبی در سبک هندی خواندید و شاعر آن را نشناختید بدانید که از صائب تبریزی است مگر این که روزی خلاف آن ثابت شود.

رقص

شیخ را گفتم رقص کردن بر چه می آید؟ شیخ گفت: جان، قصد بالا کند. همچو مرغی که خواهد که خود را از قفص به در اندازد. قفص مانع تن آید. مرغ جان قوت کند و قفص تن از جای برانگیزاند. اگر مرغ را قوت عظیم بود، پس قفص را بشکند و برود[چون] آن قوت ندارد، سرگردان شود و قفص با خود می گرداند... و خواهد که چون از قفص نمی تواند جستن،قفص را با خود ببرد، چندان که قصد کند، یک بدست[وجب] بیش بالا نتوان بردن و مرغ قفص را بالا می برد و قفص باز بر زمین می افتد....( مجموعه آثار شهاب الدین سهروردی، چاپ انجمن فرهنگی ایران و فرانسه)

داستان

ادامه های داستان پیشنهادی به دو روایت:

محمد عزیز نوشته: صبح از پنجره وارد اتاق شده بود و نشسته بود پشت پلک هایش.باریکه نور از فضای بین دیوار و پرده می تابید. بدون اینکه چشم هایش را باز کند سعی کرد دستش را دراز کند و ساعت روی پاتختی را بردارد. نیم ساعتی دیرتر بیدار شده بود. شب تا خودش را راضی کند که فردایش با همه روزهایش فرق داشته باشد، کلی طول کشیده بود ...

حمید عزیز می نویسد :صبح از پنجره وارد اتاق شده بود و نشسته بود پشت پلک هایش.باریکه نور از فضای بین دیوار و پرده می تابید. بدون اینکه چشم هایش را باز کند سعی کرد  به احترامم برخیزد.برخاست.تعظیمی کرد و به طرف شیر گاز رفت.لبخندی دیگر. کنار قفسه کتابخانه روی صندلی راحتی اش نشست .چشمانش را به روی صبح بست گویی به صبح فردا می نگرد.

 

داستان

صبح از پنجره وارد اتاق شده بود و نشسته بود پشت پلک هایش.باریکه نور از فضای بین دیوار و پرده می تابید. بدون اینکه چشم هایش را باز کند سعی کرد ....

در یک سال اخیر در وبلاگ ها بازی های بسیاری شروع شده و به پایان رسیده است. من می خواهم از دوستان باذوق دعوت کنم هر کسی می تواند کمک کند با هم داستان کوتاه بنویسیم. من دوست دارم با این عبارات شروع کنم. هر کسی دوست دارد می تواندداستان را ادامه بدهد با هر ایده ای که دوست دارد. سر آخر به یک داستان می رسیم با کمک همه.

کانون نویسندگان ایران

کانون نویسندگان ایران!!!!!

بامزه ترین جوک فرهنگی سال های سال عرصه فرهنگ و هنر ایران.

اگر چپ اپوزیسیون مخالف ذاتی معترض حتا به خودتان هم نباشید گابریل گارسیا مارکز هم که باشید کانون شما را به عنوان شاعر و نویسنده به رسمیت نخواهد شناخت. آخرین نمونه قیصر امین پور.

بعضی چقدر هم سنگش را به سینه می زنند.

زمان

زمان واحد نسبی اندازه گیری دنیای مکانیکی است. آنچه را که عکاس خودمگذشته می نامیم خاطره کنونی ماست از گذشته و آنچه که آینده می نامیم اش انتظار کنونی ماست از فردا. بنابراین تنها یک حال ابدی وجود دارد که واقعیت است. اندیشه - معنوی - قادر است همه این امتداد را یک جا در خود بگیرد ولی ذهن ـ مادی ـ فقط در یک امتداد و یک خط مستقیم قادر به تجسم      آن امتداد است. درست نیست که بگوییم دیروز بود، امروز هست ، فردا خواهد بود. هر سه آنها در یک لحظه معین هستند و فقط دید محدود ماست که مانع می شود این هر سه را در یک آن ببینیم.

سنگ

به دنبال یک سنگ می گردم. سنگی سیاه یا سفید یا گل منگلی ، فرقی نمی کند. سنگی که الان نمی دونم در کجای این زمین داره انتظار روزی رو می کشه اسم من روش نوشته بشه و بیاد وایسه رو پیکرم به عنوان اینکه کسی که اینجا خوابیده....( بخشی از یک داستان خودم)

عکاس خودم

صبح خواب مانده است

مجموعه غزل حسین نظریان  چند صباحی ست منتشر شده و مانند بسیاری مجموعه ها از این دست معروض بی تفاوتی قرار گرفته. حسین نظزیان را از وقتی که ۱۵ ساله بود می شناسم. در اینجا قصد نقد و بررسی کتاب وی نیست بلکه غرض معرفی کتاب وی است که قیمتی در حدود یک بسته سیگار وینستون لایت دارد. یک غزل از این مجموعه را بخوانید و برای خریدش اقدام کنید.

دیوار که شانه خالی کند              صد بار مرده اید

در وا      نمی شنود!

این بار مرده اید

از

     پنجره به فکر فرو نمی رود

اشیاء              بعد از این

از دیدن خواب های بد دست بردار!

مرده اید یا زنده؟!

مثل پنجره      به فکر فرو نمی رود       از ماه

آسمان زل می زند به شب

 و به ناچار مرده اید

این پنجره که پر شده است از ستاره/شب/تن تو

خورشید/ خانه/پنجره     تکرار

مرده اید یا اینکه شانه خالی کند از ساعت پر از

رویای گنگ/ پنجره

                        انگار مرده اید

من چشم باز نمی کنم که به نظر برسد این جنازه از

اما نگاه نمی کنید از پس دیوار.

×

غافلان همسازند...

سه راه دیواندره

از حدود کیلومتر ۵۰جاده زنجان به سنندج خودرو با سرعت ۱۳۰ کیلومتر در ساعت وارد مه غلیظ می شود. قبل از شروع مه می شد ماه لاغر ذی القعده را در منتهی الیه جنوبی افق مشاهده کرد. ماشین مزدای ژاپنی ظرف نیم ساعت از نفس می افتد. ساعت را نگاه می کنم. حدود هفت عصر است اما هیچ خبری از چراغ های بیجار نیست. دو طرف جاده را برف گرفته و کل کاینات را مه. شیشه را می دهم پایین و می گویم تقی بخاری را خاموش کند. می خواهم هوای سرد و پاک همراه با مه غلیظ وارد ریه هایم شود. هوای سرد و پاک اما خیلی سرد است. به لرز می اندازدمان. چای و سیگار مان قطع نمی شود. تقی می گوید ماشین های ژاپنی همینطورند. در هوای بارانی و مه از نفس می افتند توی مه بیشتر از باران. از زنجان که خارج می شویم بحث صعود است و کوه و برنامه پیاده روی که خرداد ماه رفتیم از ۵۰کیلومتری غرب زنجان به مقصد ماسوله.

وارد بیجار که می شویم سقف آسمان پایین می آید و هوا صاف صاف می شود. ماه نحیف ذی القعده روی آسمان بیجار میخکوب است. می گویم تقی با سرعت برو بگیریمش و می خندیم.جاده تا بیجار عالی است ولی از بیجار تا سه راه دیواندره هیچ تعریفی ندارد.

 

به واسطه پسر دایی رفیق شدیم. وقتی می خواست اعزام شود هیجده سالش تمام نشده بود. بچه چهار راه سوم کوچمشکی با لحن لاتی و خیلی با معرفت.۱۷ سالی می شود که اسمش را گذاشته اند روی کوچه شان. برای کسانی که عوالم زمان جنگ را و کردستان را در دهه ۶۰ به یاد دارند سه راه دیواندره مترادف مفهوم مرگ است با سلاح سرد. سرهای جوان بسیاری در همین سه راه سر یکی از همین پیچ ها روی سینه گذاشته شد و بعد اسم و فامیل جوان ها شد عنوان کوچه ها و خیابان های بسیار . من کاری ندارم که در این قضایا حق با کدام طرف بود واقعیت این است که واقعیت همان تن هایی بودند که از هر دو طرف بی جان شدند.بگذریم.

از دیواندره تا سنندج جاده بسیار زیبا و دل انگیز است. برای کسانی که مسافرت و رانندگی در شب را دوست ندارند هیچ جاده ای زیبا نیست. سقف آسمان پایین آمده و ما همچنان چشم در چشم ماه روی آسفالت سیاه و صاف با خطوط زیبای سفید که در دل شب پیچ و تاب می خورد ، راه می سپاریم. تقی می گوید کردستان جاده مناسبی ندارد. فقط راه های منتهی به سنندج خوب هستند. ساعت ۹ و سی و یک دقیقه وارد سنندج می شویم و به راحتی باشگاه فرهنگیان را پیدا می کنیم. شام، دوش داغ، یک جدول سودوکو و خوابی سخت و عمیق و سنگین.

آوازه جمالت از جان خود شنیدیم

چون آب و باد و آتش در راه تو دویدیم

اندر جمال یوسف گر دست ها بریدند

دستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدیم

 

یک شعر ترکی

گوزلریم

باغلاریزین آل – ساری سیندا

آسلانیب

اللریم

اسگی قبیرسانلیق تک

باغلانیب، باغلی قالیب

پاخیرلانیب

 

اوزانین دوشونده کیدستانلار

دئدی لر کی

پاسلانیب

 10/9/84

منوچهر آتشی

با امواج سهمگین رادیو آمدند

و دیوارهای خانه را هاشور زدند

کلاغ ها از کدام افسانه بی ربط

به شهر ما کوچ کردند؟

آقای آتشی دست نگه دارید

شما مقابل دوربین مخفی ایستاده اید

لطفن حداقل یک لبخند بزنید

انتظار شعر خوانی هم داریم

10/9/84

 سرفراز

از وراي نيزار مرده

 

بخار

بخار خوشرنگ قهوه حتا

نمي‌تواند زيبايي مخاطب را

كه دوست دارد

پشت پلكهاي رنگي

خواب عاشق را/ مزمزه كند

و آسمان را به رنگ/ لنزهاي روسري رنگش

به آدرسي كه در قلب من است/

                                   عاشق شود

 

شايد هم نمي‌توانم

شبيه طرح سيماي اشتباهي

كه در بيست و چند سالگي

كه حالا ديگر متروك و مسافر

از خوابي به خوابي

و بانويي با رنگ چشمهاي قهوه‌اي خوشرنگ

كه در فنجان قهوه‌ام مي‌ريزد

و شيرين مي‌كند

 

راننده برنمي‌گردد

همه چيز از آينه

و اشكهايي قهوه‌اي

كه لبهايم را مي‌شورد و

داغ مي‌زند.

                     2/8/83

مدت هاست یک کتاب نخوانده ام. خرفتی از سر و رویم می بارد. بیش از همیشه فقط نوشته ام. این هم نشانه دیگر خرفتی. امشب هوس کردم آشنایی با صادق هدایت کار مصطفی فرزانه را دوباره بخوانم. سطر به سطر و کلمه به کلمه.

پهلوان

قوم شکست خورده ، پهلوان ساز و پهلوان آفرین است. پهلوان اسطوره و ناجی افسانه ای ملت شکست خورده است. اسطوره ای که به امید یک روز ناپیدا و گنگ پیروزی در ذهنیت قوم شکل می گیرد برای سامان دادن ملت و ورود به آستانه پیروزی. پهلوان ها از صبح مه آلود تاریخ از خاطره های دور و دراز از یادمان های بهادری ها و پیروزی ها و سرمستی ها و از ایام غلبه و سطوت سر بیرون می آورند و شکل و سیما می گیرند بر مبنای آرزوهای ملتی که در سراشیبی سقوط و شکست افتاده.

پهلوان ها البته همواره نیازمند مخالف و آنتی تز نیز هستند تا از میدان مبارزه با نامردها سربلند بیرون بیایند و در خاطره قوم برجسته و مایه افتخار شوند. تاریخ ادبیات فارسی اما از این مهم خالی است. در انگاره نویسندگان شاعران و سخن سرایان ما دشمن همواره خوار و زبون و ضعیف است ولی معلوم نیست ما چرا همواره ازو شکست می خوریم. در این میان فردوسی البته استثناست. فردوسی دشمن را تا حد اعلای قوت و توانایی بالا می برد و بعد وقتی پهلوان ما پیروز می شود ارزش کار وی دوچندان می شود. از همین منظر است که یکی می شود رستم و در مقابل افراسیاب قرار می گیرد.(شود کوه آهن چو دریای آب/ اگر بشنود نام افراسیاب). یک نفر می شود پوریای ولی دیگری می شود شاه اسماعیل ختایی ، نفر بعدی نادر قلی میرزای قرخلوی افشار و همینطور بگیرید بیایید جلو تا برسید به بابا شمل و داش آکل و حتا کلاه مخملی های داش مشدی پایان عصر قجر که می گویند چند سالی قبل از عصر حجر بود. و اینها می شوند مدافع ناموس مردم بر سر کوچه و بازار. تفاوت البته بین رستم و داش آکل بسیار واضح و آشکار است. رستم می شود ناجی یک ملت و داش آکل دست بالا کسی که بالای زن و دختر مردم در می آید تا اراذل و اوباش سر گذر سر به سر آنان نگذارند. پهلوانی هم پیدا می شود که غرور یک ملت و یک قوم را نجات می دهد.

تمام این ظهور و طلوع ها البته جلوه های گونه گون پهلوان سازی و ناجی آفرینی یک قوم شکست خورده هستند و زمین خورده، برحسب روزگار اما پهلوان ها جامه عوض می کنند و انتظارات از آنان دیگر گون می شود. رستم از افسانه متولد می شود و تفاوت ساختاری با مردم عادی دارد، محمود خوارزمی و شاه اسماعیل ختایی و نادر قلی میرزا اما تعلق به کوچه و بازارهای پر از خاک و خل دارند. از جنس مردم هستند.

یکی از همین جماعت ساده کوچه و بازار هم می شود آقا تختی. رستم اگر گرز گاورو دارد، پوریای ولی اگر تمام گردنکشان عالم را بر خاک می اندازد، شاه اسماعیل اگر قزلباشان جان بر کف آدمخوار دارد و نادر اگر لشکر جرار و خونریز دارد، آقا تختی هیچ یک را نداشت. نه گرز و نه پول و نه لشکر ونه حتا تمام قهرمانان عالم را برخاک انداخته بود و نه حتا در همین روزگار خودمان از همه مدال های رنگارنگ جهانی و المپیک بیشتر داشت. مگر کم هستند کسانی که در تاریخ ورزش ایران بیش از آقا تختی مدال جهانی و المپیک صید کرده اند؟ مگر احترام و اعتقاد مردم به آقا تختی به خاطر تعداد مدال هایش بود؟ اگر اینگونه باشد که عبدالله موحد ۶ مدال طلای جهان و المپیک را دارد یا همین حسین رضازاده که چند سال است غیر از طلا ( هم مدال هم عطایا) هیچ چیز دیگری از هیچ کس نمی گیرد.

اما آنچه آقا تختی را پهلوان و اسطوره قوم می کند مدال نیست، آقا تختی علیرغم شکست در مسابقات جام جهانی تولدو در ۳۶ سالگی مثل یک مدال آور استقبال می شود و این نشان می دهد که مردم در پس مدال های آقا تختی سیمای اسطوره قوم شان را شناسایی کرده اند. اسطوره ای که غرور جریحه دار شده یک قوم شکست خورده را زنده نگاه می دارد و این راز ماندگاری اسطوره آقاتختی است.

امروز عصر ساعت ۶ بزرگداشت بهرام بیضایی در خانه هنرمندان ایران.

فردا ساعت ۵/۵ هم شب ویرجینیا ولف به اهتمام مجله بخارا در همان مکان.

بشتابید که غفلت موجب بسیاری چیزهاست.

توانایی

آنها می توانستند تمام بعد از ظهر را روی گلیم خوش نقش قدیمی دراز بکشند. می توانستند زیر کولر یک بعد از ظهر داغ تابستان را به یک غروب خنک پیوند بزنند. می توانستند کنار دیوار بنشینند زیر سایه تا آفتاب ارام آرام تصمیم به تنها گذاشتن زمین بگیرد. می توانستند از قمقمه نیمه پر یک جرعه اب نیمه گرم بنوشند. می توانستند کولر ماشین را زیاد کنند و صدای سی دی را که آهنگ جدید امینم را پخش می کرد. می توتنستند داس های شان را به نشانه پیروزی بالا بیاورند به محاذات شانه های شان و مزرعه نیمه تمام را بنگرند. می توانستند....

خودکار

از تمام جهان یک آسمان دارم که پیراهن منست و یک خودکار آبی لاغر که جان منست. آسمانم را از من بگیرید ولی خودکارم را نه چون بی او قطعن می میرم.

مدرسه

طبع ترا تا هوس نحو کرد

صورت صبراز دل ما محو کرد

ای دل عشاق به دام تو صید

ما به تو مشغول و تو با عمرو زید

ایمران

بزرگداشت حسین منزوی قرار بود یکی از سخنرانان دوست قدیمی منزوی عمران صلاحی باشد در کنار بزرگانی چون منوچهر آتشی و در درجه پایین تر محمدعلی بهمنی. چه ابهتی داشت آتشی گرچه به دلیل بیماری نمی توانست خوب و رسا صحبت کند. دیدارش اما غنیمتی بود  .عمران نیامد برای آن برنامه و یادداشتی که فرستاده بود را سید عباس سجادی خواند. مثل همیشه طنازی کرده بود در عزای یکدوست تازه درگذشته به پاس و احترام رفاقتی چهل ساله و مویه اش طنازانه بود وطنزش چه لبریز از اندوه وغصه.

عمران صلاحی اینک در میان ما نیست دلم نمی خواهد قبول کنم که ایمران مرده است.قطعن این باید یک شوخی غیر منتظره باشد از جانب شاعر طناز و همزبان ما. دلم گرفته اما نمیتوان گریه کرد. ایمران دوستت دارم.

نسل غول های بی همال و بی جانشین ادبیات امروز ایران در حال انقراض است و با اوضاعی که از احوال اقمار موجود رصد می شود این نسل طلایی فعلن جایگزینی نخواهد داشت چه بدفرجام است نسل ما که هنوز به تمامی از از این بزرگان درس نگرفته غروب آنان را یکایک به نظاره نشسته است.

لعنت به دنیایی که یک عمران صلاحی را هم تحمل نمی کند.

دلمشغولی

به نظرم مهمترین کاری که می توانیم داشته باشیم خواندن و با سواد شدن است. به قول براهنی باید خواند و خواند و خواند وخواند.

فال قهوه

لطفن دور این خطوط

                         نچرخید

ما اصلن حوصله مرده

                         و مرده کشی نداریم

بهتر است به جای فکر کردن

 به این خطوط لعنتی

که بی جهت آرامت می کنند

 آرام و راحت

به میزبان خود لبخند بزنید

 ازپشت لنز رنگی و

روژ قهوه ای تان

یا

قهوه تان را جرعه جرعه بنوشید

                                   10/9/84

یک شعر

این شعر را برای تغییر ذائقه گذاشتم.

برای اینکه به خانه برسی

                              _ سر وقت _

کافیست همین امتداد خطوط سفید مستقیم

تا هر جا که می توانی

و یادت باشد

که عاشق نشده ای

که هوای خانه از یادت

و دیوار از عکس و طرح هایت

و آسمان از هوای صاف

و نمی دانم این همه آبی

از کاشی خالی شود

 

سفید هم اگر باشی

 و خیابان خلوت

و هوا پاییز _ مثلن عاشقانه_

و مقداری از همین حرف های خنک رمانتیک

بنویس در دفتر خاطرات روزانه ات

که می توانی سر وقت به خانه برسی

و دوست داشتن را

در همان پله اول دم در

تنها بگذاری و

نمی دانم از پنجره طبقه چندم

به سمت ابرهایی که بی تفاوت می خندند

فریاد بزنی پس کجاست

بعد یادت بیاید حرف تازه ای نمانده

و شاید هم از همان اول

                                   15/6/82        

کامیون نوشت3

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است

به خدا پشت یک نیسان سبز نوشته بود

سهروردی

صبح دوشنبه با شعبان کریمی دبیر سرویس شهرستانهای نشریه رفتیم سهرورد روستای محل تولد شیخ شهاب الدین سهروردی شیخ معروف اشراق. این سهرورد در ۱۲۵ کیلومتری جنوب شرقی زنجان واقع است و در ۲۰کیلومتری خدابنده. به گفته یکی از اعضای شورای اسلامی روستا بیش از ۲۰۰۰ خانوار دارد و در ۷۲۰۰نفر نفوس. روی تابلوی ورودی روستا نوشته بود جمعیت ۹۷۰۰ نفر که همان عضو محترم شورا قوین تکذیب کرد و گفت نمی دانیم چه کسی عدد ۷۲۰۰ را تبدیل کرده به ۹۷۰۰ و لابد با قلم مو. محل تولد سهروردی کبیر قبل از انقلاب معروف به قره قوش بوده و پیران و ریش سفیدان و بسیاری از اهالی منطقه هنوز می گویند قره قوش و منظورشان همان سهرورد است.این روستا در کل استان زنجان بیش از سهروردی به خاطر گردوهای بسیار مرغوبش شهرت دارد. وهاب محمدی این وضعیت را تایید می کند و اضافه می نماید بیش از ۱۰ درصد اهالی روستا همشهری نام آورشان را نمی شناسند.

سهرورد باغ های بسیار زیبایی دارد که همه زیر پای روستا خوابیده اند و کیلومتر ها امتداد یافته اند. خود ده در دامنه کوهی با شیب بسیار ملایم قرار گرفته و خانه ها رو به مشرق باز می شوند رو به آفتاب.روبروی روستا البته یک کوه کم ارتفاع دیگر قرار دارد با شیب کم. باغ های سهرورد در دره میان دو کوه کم ارتفاع قرار دارند و کیلومترها کشیده شده اند به سمت جنوب. وضعیت معماری روستای محل تولد سهروردی بد فرم توی ذوقمان می زند از شیخ اشراق یک مجسمه قهوه ای رنگ در تنها میدان روستا نصب شده و پشت سر شیخ روستا با خانه های توسری خورده سر در لاک خود فرو برده است. کتابخانه عمومی روستا با ۶۰۰۰ جلد کتاب و بدون روزنامه و دیگر نشریات و یکی دو مدرسه نیز نام شیخ را بر سر در خود یدک می کشند. در محل مجلات کتابخانه یک نسخه مجله شوکران توجهم را جلب می کند با عکس روی جلدش که ژان پل سارتر است.بر جای محلی که احتمالن خانه محل تولد شیخ بوده کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان احداث شده لابد به این امید که هریک از این کودکان یک شیخ اشراق شوند انشاءالله. بخشی از دیوار خانه مذکور را مقابل ساختمان کانون در قاب مرمرین گرفته اند به عنوان تنها یادگار از شیخ نام آور دیار.

معروفیت سهرورد غیر از گردو هایش به یک چیز دیگر هم هست در بین اهالی روستاها و شهر های کوچک دور و اطراف، یک استخر بزرگ پرورش ماهی های سردابی که البته هیچ ارتباطی با شیخ ندارد و چند سالی ست توسط ۵ نفر از همشهریان شیخ در بخش شمالی روستا و در داخل باغ ها احداث و تبدیل شده به تفرجگاه رسمی روستا با کباب ماهی که به قیمت ۱۵۰۰ تومان سرو می شود. بسیاری از کسانی که به سهرورد به عنوان توریست نه به خاطر سهروردی بلکه برای استراحت در باغ های فرحبخش روستاست و یا کباب ماهی و کشیدن قلیان در جوار خنکای استخر های بزرگ پرورش ماهی. شیخ ما غریب و تنهاست. حکیمی با معرو فیت جهانی و غریب در زادگاه.

شمس

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند (حافظ)

روزی که گذشت روز درآمدن شمس به قونیه بود. تولد عشق و عرفان و شور و سماع و آتش در جان فقیه بزرگ شهر قونیه. ما چه خوشبختیم که می توانیم غزلیات شمس را بخوانیم مثنوی را بچشیم و همراه با صدای گرم شاملو یا دکتر سروش که غزلیات شمس را زمزمه می کنند در امتداد یک جاده بی انتهای بارانی نرم و آرامو به پهنای تمام صورت گریه کنیم . این سرور اندکی نیست.

درخت زردآلو

در حیاط خانه پدری ما یک درخت زردآلو وجود دارد که همسن خود خانه است. زردآلوهایی درشت شیرین . زرد و آبدار که هر تابستان میزبان گنجشکها و سارها و آواز ریز و پرطنین این پرنده ها می شوند. چند سال قبل، یک سال درخت میوه نداد ، سال بعد هم و این روند یکسال دیگر تکرار شد آنقدر که زمستان آن سال تصمیم گرفتیم درخت زردآلو را را ببریم. وقتی مقدمات کار را فراهم می کردیم همسایه مان عصمت خانم به صورت ناگهانی آمد خانه. از تصمیم ما که باخبر شد آمد ایستاد کنار درخت، یک دستش را گذاشت روی تنه درخت و گفت اینکار را نکنید. امسال مرا به عنوان ضامن قبول کنید، اگر بازهم میوه ندادآن وقت ببریدش. نشان به آن نشان که تابستان آن سال درخت زردآلو پرمیوه ترین سال حیاتش را تجربه کرد و حیاط خانه ما هم بیشترین آواز گنجشک و سار را در حافظه خود ثبت نمود. تابستان آن سال که ما خیلی عاشق بودیم و دیر رسیده بودیم.

آغاز سال جدید در خواب

بله. و اما نوروز امسال را ما در نهایت خرفتی و خواب در ارومیه آغاز کردیم. ساعت حتمن از ۱۰ شب گذشته بود که صدای تیر و تفنگ می آمد و وقتی بیدار شدیم فهمیدیم تیر و تفنگ نبوده و اهالی ارومیه تحویل سال را این چنین جشن می گیرند. گفتم این جماعت تحویل سال که چنین سر و صدایی راه انداخته اند لابد چهارشنبه سوری شهر و شعاع ۳۰ کیلومتری را می گذارند روی سرشان و افزودم چرا حجه الاسلام حسنی امام جمعه ارومیه نسبت به اینگونه حرکات واکنش نشان نمی دهد و غیره.

کلیه خاطرات و ذهنیتی که از دوران خدمت سربازی در ارومیه داشتم اینک همه فروریخته است . شهر نه آن شهری ست که من تصور می کردم و مگر من همان آدم سالهای قبل هستم؟ با این همه از همان دوران ارومیه برای من یک حالت غریبی از نجابت دارد و در ۴ روزی که آنجا بودم این حالت را بیشتر احساس کردم. علیرغم ساختمان های بسیار شیک و خیابانهای پت و پهن فقر یکی از مشخصات ارومیه است . این را از فراز پارک جنگلی این شهر که بر بالای تپه ای مشرف بر شهر قرار گرفته بهتر می توان دید. ساختمان های تو سری خورده مناطق فقیر نشین شهر از ان بالا کاملن پیداست و در تضادی غریب با قصرهای محله گلشهر.

آرامش و خلوت شهر گوهر گرانبهایی بود که در این سفر یافت شد و ما را  که خسته از یک سال کار شبانه روزی بودیم در آغوش خودگرفت و آرامش بخشید. بگذریم از برف عجیب آذربایجان شرقی که در تکمه داش و بستان آباد می بارید و کم مانده بود ما را از همان نصف راه بازگرداند اما آرامش و هوای صاف کنار دریاچه همه را از یادمان برد.

و اما در جواب آیدین فرنگی در خصوص ممالک محروسه ایران: گمان می کنم اصطلاح ممالک محروسه در مورد بلادی که اینک ایران نام دارد از بعد از جنگ هرات که منجر به شکست سپاه محمد شاه قاجار از دولت انگلستان و از دست رفتن هرات و نواحی اطراف آن از دست دولت قاجار شد از طرف دیگر کشورها در مورد سرزمین هایی که در دست حکمرانان این سلسله باقی ماند به کار رفته است. این را هم باید افزود که عنوان ایران به صورت رسمی از سال ۱۳۰۴ شمسی به این سرزمین اطلاق شده و قبل از آن در میان دول دیگر این سرزمین نام پرشیا داشته است.

چنگيز داغ‌چي

 

چنگيز داغچي، اديب و از تركان كريمه، در نهم مارس ۱۹۱۹ م در شهر گورزوف جمهوري خود مختار كريمه در اتحاد جماهير شوروي به دنيا‌ آمد. خانواده وي قبل از تولد او از شهر قزل‌تاج به اين شهر آمده بودند. شايد به دليل تأثير اين مهاجرت در كودكي بود که داغچی خود را به شهر قزل‌تاج نزديك‌تر احساس مي‌كرد. پدر وي امير حسين داچ یک كشاورز بود كه بعد از انقلاب در شهرداري اين شهر به عنوان كارگر كار مي‌كرد مادر وي فاطمه خانم از خانواده امير ساليد بود.

چنگيز داچ ابتدا از داستان‌هاي اميرسيف‌الدين كه عمويش سيد امير داچ در خانه براي وي مي‌خواند، تأثير پذيرفت. در طول دوره سياست‌هاي نوين اقتصادي در سال‌هاي اوليه رژيم اشتراكي (دهه ۱۹۲۰) تا سال ۱۹۲۸كه روس‌ها شروع به سركوب كردند و ترك‌ها را از كشور بيرون نمودند، مشكل چنداني در زندگي وي وجود نداشت. سياست جديد ما لكيت خصوصي را ممنوع اعلام نمود و تركان از شبه جزيره كريمه اخراج شدند. پدر وی در سال ۱۹۳۱به دلايلي ناشناخته از سوي سربازان روس بازگشت گرديد.

خانواده داچ بعد از اينكه پدر وي در سال ۱۹۳۲از زندان آزاد شد به آق مسجد كوچ كرد و داچ در سن ۱۲سالگي در يك مدرسه به نام مدرسه نمونه آغاز به تحصيل نمود. در اين دوره او توجه ويژه‌اي به برخي شاعران همچون عبداله بوتاي (شاعر ترك قزاق) بكر چوبان‌زاده، بوك، پوشكين و غيره نشان مي‌دهد. وي اولين آثار خود را در مجله گنجليك و ادبيات مجموعه‌سي كه توسط انجمن نويسندگان كريمه و تاتار منتشر مي‌شد، به چاپ رسانيد. در طول دوره جواني خود در حالیکه براي امرار معاش خود كار هم مي‌كرد اشعاري نيز سرود. در سال ۱۹۳۸ او از دبيرستان فارغ‌التحصيل شده و در مدرسه تاريخ انستیتو كريمه ثبت‌نام نمود.

در اين موسسه غير از داچ جواني ديگر نيز از قصبه حضور داشت كه كمك او موجب به دست آوردن مدرك دكتري توسط داچ شده و موجب مطالعات علمي وي براي نوشتن تاريخ خانات كريمه شد. براي قدرداني از اين جوان داچ مطالعات تاريخي خود را آغاز كرد و بعدها كتاب خود تموچين جوان را به رشته تحرير درآورد. در هنگام تحصيل در موسسه تعليم و تربيت بين سال‌هاي ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۰در هنگام جنگ دوم جهاني و به خاطر فراخوانده شدن به خدمت سربازي، داچ مجبور به ترك تحصيل گرديد. پس از رفتن به ادسا به وسيله قطار داچ به عنوان فرمانده دسته تانك به اوكراين اعزام گرديد. وي به عنوان اسير جنگي به اسارت آلمان‌ها در آمد و مدت ۴سال را در اردوگاه اسيران جنگي در کیراوگراد و اوبان گذراند جايي كه هزاران زنداني در نهايت فلاكت در آنجا مردند. او از طرف آلمانی ها به عنوان عضو لژيون تركستان بر عليه روس‌ها انتخاب شد ولي مجدداً در استالينگراد و پس از شکستی كه از ارتش سرخ خوردند به اسارت روس‌ها درآمد. هنگامي كه وي در بيمارستاني در لهستان تحت مداوا بود با پرستاري به نام رجينا كلژكو آشنا شد كه اين آشنايي مسير زندگي وي را تغيير داد. او در بين سال‌هاي ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۶ همراه با ميهن پرستان لهستاني هم بر عليه روس‌ها و هم آلماني‌ها جنگيد، داچ براي اولين بار در سال ۱۹۴۵ با همسر خود به برلين و سپس به لندن رفت و در نهايت در سال ۱۹۴۶ به همين شهر پناهنده شد. داچ در مبارزه با كمبودهاي زندگي پس از جنگ زندگي جديدي براي خود ساخت و در این دوره مصائب تركستان و ترك‌هاي كريمه زير سلطه روس را به رشته تحرير درآورد. وي تمام آثار خود را به زبان تركي نوشت و برخي از آثار وي به انگليسي ترجمه شدند. پس از چاپ ده صفحه از رمان وي «اونلاردا انسان»( آنها نیز انسان هستند) انجمن ادبي لندن به آثار وي توجه نشان داد و وي به عنوان رمان‌نويسي حتا برتر از سولژنیتسین مورد ارزيابي قرار گرفت.

پس از آغاز حيات ادبي خود با شعر، داچ روزنامه‌نگاري را نيز مورد توجه قرار داد و در روزنامه كامسا مولتز به عنوان خبرنگار و مصاحبه‌گر به فعاليت پردخت. اين روزنامه فرصتی براي چاپ اشعار فولكوريك كريمه و ديگر آثار فرهنگي در  اختیار وی گذاشت.

پس از اقامت در لندن در سال ۱۹۴۶ او و همسرش رجينا (كه اخيراً در گذشت) صاحب دختري به نام آرزو شدند. داچ هنوز در لندن روزگار مي‌گذراند.

برخي از آثار برجسته چنگيز داچ در تركيه نيز به چاپ رسيده است. اين آثار عبارتند از: تموچين جوان، آن‌ها نيز انسان بودند، روزهاي مرگ و وحشت، آن‌ سرزمين‌ها متعلق به ما هستند، بازگشت، كودكان آويخته بر درخت بادام، خيابان سرد، نامه به مادرم، كسي شبيه من، (خاطرات وي) بازتاب‌ها (1و 2و3و4)، من و درون من (بازتاب‌ها-5)