تاریخ

تاریخ از دو گروه انسان نمی گذرد: کسانی که تمام تلاش خود را به کار می بندند تا نامی نیک از آنان در پهنه تاریخ به یادگار بماند و کسانی که به سختی تلاش می کنند تا چهره ای جدی از آنان در پهنه تاریخ به یادگار بماند. تاریخ آن چیزی نیست که فی الواقع در گذشته اتفاق افتاده است. تاریخ تصویری ست که مردمان امروز تلاش می کنند از گذشته بسازند. هیچگاه نباید نگران قضاوت آیندگان بود. آنان چنان در مورد امروز و ما قضاوت خواهند کرد که دوست دارند آن چنان قضاوت کنند و هیچ نیرویی  نمی تواند در برابر تلاش آنان مقاومت نماید. ما امروزه موظفیم آن چنان رفتار کنیم که فکر می کنیم درست ترین و بهترین رفتار است در ظرف زمان و مکان. اگر شانس بیاوریم و افق فکری آیندگان با افق فکری امروز ما هم ترازی و هم پوشانی داشته باشد، آیندگان مجبور خواهند شد یا تلاش خواهند کرد ما را بفهمند و از اقدامات عجیب و غریب امروز ما سر دربیاورند. در غیر این صورت به ریش ما خواهند خندید و ما را مسخره خواهند کرد. آنان چنان که ما امروزیان با پیشینیان خود رفتار می کنیم با ما رفتار خواهند کرد و این جبر تاریخ است.

تحریریه

دلم برای تحریره تنگ شده است. دلم برای شب های طاقت فرسای صفحه بندی تنگ شده است. یادش به خیر لحظاتی که یک بسته کاغذ می گذاشتم روی میز و تمرکز می کردم برای نوشتن تیتر یک. دلم یک ذره شده برای یک خودکار آبی روان، یک بسته کاغذ، یک پاکت سیگار، یک فندک و چایی های پیاپی که نتیجه اش می شد تیتر اول نشریه.عکاس خودم دلم تنگ شده برای انتخاب تیتر اول. دلم ضعف می رود برای انتخاب عکس جلد، دلم تنگ شده برای دلهره نداشتن آگهی صفحه اول، برای سرخوشی پر شدن آگهی صفحات اول و آخر.

یادش به خیر عصرهایی که بچه های تحریریه مطلب می آوردند و از من می خواستند برای مطلبشان تیتر انتخاب کنم. دلم برای دعواهای تحریریه، شوخی ها، خنده های بلند از ته دل، دلم برای فحش های هفتگی نشریه مستطاب ح... زنجان تنگ شده است. فحش هایی که اگر یک هفته از من و دوستانم دریغ می شد، تعجب می کردیم. دلم برای بوی نشریه تازه چاپ شده و تازه تا شده لک زده است. می دانم که تحریریه مرا از یاد برده است. می دانم که اتاق تیتر مرا به کلی فراموش کرده است و به خاطر ندارد روزی روزگاری عاشقی، تمام هنرش را بر سر قلم می نهاد و عشق بازی می کرد با حرکت قلم بر روی کاغذ کاهی، حافظه کامپیوتر ها فرمت شده و در راه اندازی مجدد اثری و نشانی از من برجای نمانده است.

روی بر خاک عجز می سایم                        هر سحرگه که باد می آید

ای که هرگز فرامشت نکنم                         هیچت از بنده یاد می آید؟

موزه مردان نمکی

آن همشهری رند ما لابد چیزهای زیادی می داند که بر دیوار شرقی خانه ای که اکنون تبدیل به موزه شده و تو می توانی با خرید یک قبض ۲۰۰ تومانی وارد آن شده و بقایای مردان نمکی معروف زنجان را تماشا کنی، با اسپری سیاه رنگ و فوق العاده بدخط - تو بگیر هول - می نویسد" خانه غصبی". درست از مقابل ایوان عمارت، یک خیابان بدفرم و بدساخت می گذرد و عمارت را از حیاط بزرگ و مشجر جدا می کند، خیابانی که به قولی افتخار شورای اسلامی اول زنجان به شمار می رود و حیاطی که حالا تبدیل شده به پارکی برای استراحت شهروندان که احتمالن بسیاری شان نمی دانند در حیاط خانه ای در حال رفع خستگی هستند.عمارت ذوالفقاری - عکاس نمی دانم! درست وسط باغ نیم تنه ای هم گذاشته اند که قطع یقین مربوط به صاحبان قبلی باغ نیست. درست روبروی عمارت جایی که پارک لاحق و حیاط سابق به کوچه می رسد و از عرض اندک آن عبور می کند، کلانتری قرار گرفته، گویا به نشانه این که درب کلانتری همواره به پرهیب عمارت باز شده و همواره مواظب آن است و لابد مراقب کسانی که روزگاری مالک و خدای خانه و عمارت بودند. کسانی هم که به فکر تبدیل عمارت به موزه افتادند و سعی وافر در بازسازی و مرمت ساختمان کردند، لابد در خیال شان روزی را می دیدند که با آرام گرفتن مردان نمکی با شهرت جهانی در طبقه دوم عمارت، سیل مردم شگفت زده زنجان و مناطق اطراف به سمت عمارت روان خواهد شد تا ملت هم زوایای زندگی خاندانی را ببینند که نام شان معادل زنجان بود روزی و روزگاری، و هم مردان نمکی دو هزار ساله را سیر تماشا کنند. ولی انگار هیچ یک از آن جماعت ، گمان نمی برد کسانی که بیش از سی سال در کوچه ها و خیابان های کوچه مانند شهر زنجان قدم زده اند و احتمالن بیشمار دفعات از مقابل عمارت گذشته اند، و شاید دلشان پر می کشیده ببینند و بدانند داخل حیاط چه خبر است؟ دوست نخواهند داشت وارد حریم خصوصی یکی از همشهریان مرحوم خویش شوند، حریمی که روزی روزگاری حریمی بسیار خصوصی بود و بعد به دست روزگار تبدیل به مکان عمومی و موزه شد. لابد این گروه از اهالی زنجان حکایت تاراج عمارت در زمان حکومت یک ساله توده ای ها بر شهر را نیز بسیار شنیده اند و جوانمردی گاری چی معروف شهر را تحسین کرده اند زمانی که در نیروهای توده ای می خواستند صندوق و گنجه البسه اعضای مونث خانواده را نیز بازرسی و احیانن غارت نمایند، ولی با نهیب سرکرده شان مواجه شدند که آنان را از دست درازی بر لباس ناموس یک همشهری ، نه یک انسان منع می کرد.

زنجان شهر غریبی ست، مردان نمکی شهرت جهان گیر دارند، همه روزه مردان و زنان بسیاری از راه های دور و نزدیک می کوبند و می آیند زنجان تا مردان نمکی را معاینه ببینند ولی وقتی از میزبانان زنجانی خود می شنوند که تاکنون پا داخل عمارت نگذاشته اند، لبخندی از سر شگفتی و احیانن تمسخر بر لبشان غنچه می شود که یعنی اینجا هستید و هنوزاهنوز مردان نمکی را ندیده اید؟ در میان انبوه جمعیت اما زنجانی نمی بینید مگر به اکراه میهمان و ایستادن در طبقه اول سانتمان. عبارت " خانه غصبی" بدجور روی اعصاب قدم می زند و ذهن را با خود درگیر می کند. مردان نمکی ذوق و شوق دیدار را در مخلوق بیدار می کنند ولی دریغادریغ که اینها جمع شده اند رفته اند در "خانه غصبی" داخل شیشه شده و به خواب ابدی خود ادامه می دهند. و در این میان شهروند زنجانی به خود اجازه نمی دهد وارد حریم خصوصی و شخصی همشهریان خود شود.

زنجانی ها نوستالژی دارند؟ پاسخ به این پرسش سهل است و ممتنع یعنی نمی توان به این پرسش به راحتی پاسخ داد. هرچه هست این که عبارت "خانه غصبی" بدفرم در اذهان اهالی زنجان حک شده است. خاندان صاحب عمارت به تاریخ پیوسته اند و دیگر هیچگاه به احتمال قوی خانه را تصاحب نخواهند کرد ولی در این میان داستان مردان نمکی خواندنی ست که به ناگاه از اعصار تاریک تاریخ پرتاب شده اند به عصر جدید ولی به واسطه قرار گرفتن در دایره نوستالژیک زنجانی ها، به شدت غریب مانده اند. و این طنز بسیار تلخ تاریخ است.

عکس

لنز دوربینم خراب شده و تازگی عکس نگرفته ام. این را یک روز در جاده گرفتم پارسال. گفت کاچی به از هیچ چی

طنز

طنز نویسی نگاه وافعی به جهان است با کنار زدن پیرایه ها و زنگارهایی که بر مفاهیم و مقولات و موضوعات بسته شده برای موجه جلوه دادن اقدامات و افکار نوع بشر. طنز نویسی عبور از لایه بیرونی موضوعات و اقدامات و افکاری ست که هر روزه و در تمام موارد و تمامی جهات با آنها روبرو می شویم و بنابریک قاعده نانوشته آن را می پذیریم و از کنار آن رد می شویم. زمانی که در ورای هر صورتکی، چهره ای به شدت واقعی و وحشتناک قرار دارد، وقتی که در پس پشت هر اقدامی، نیتی پلید غیر از آنچه که ما فکر می کنیم، نهفته است، زمانی که همه برای هم فیلم می آیند و کلک می زنند، هنگامی که همه و همه سعی داریم خود را نه آنچنان که هستیم نشان دهیم،عبور از این حالت ها به وضعیت طنز منجر می شود. نگاهی عمیق، واقعی ولی در عین حال تلخ و نفرت انگیز به جهان. طنز نویس جهان را به مسخره نمی گیرد بلکه دلش برای موجودات ساکن در آن می سوزد، موجوداتی که بیش از هر چیز در بلاهت و خوش باوری و خشک بودن و جدی گرفتن جهان گرفتار شده اند و می پندارند در آستانه رستگاری اند. انسانی که به یقین می رسد در آستانه فرو ریختن قرار می گیرد. کسی که یقین می کند خوشبخت است در واقع به لبه انتهایی پرتگاه رسیده است. مگر می شود در عرصه ای که همه به هم دروغ می گویند، در میدانی که هیچ کس و هیچ چیز آن چنان نیست که سعی می کند جلوه نماید، خوشبخت بود و به این خوشبختی یقین داشت؟ این نوع نگاه سخت فلسفی و آفریننده طنز واقعی است، یک نگاه تلخ و توام با نفرت و حسرت که در نهایت سر از جاده نیست انگاری و نهیلیسم در می آورد و این عین رستگاری است.

دکترها به بهشت می روند

تعجب، شگفت زدگی و هیاهویی که پیرامون مدرک فوق دیپلم یا دکترای علی کردان وزیر کشور درگرفته، شخصن برای من بسیار عجیب و غیر قابل فهم است. انگار برای اولین بار در یک جامعه فرهیخته و باسواد ، اتفاقی از این نوع افتاده باشد. این مساله از نظر من نه عجیب است نه بدیع. در کشور ما و در سطوح فوقانی قدرت و ثروت، مساله ای از این نوع، کاملن پیش پا افتاده و عادی به شمار می رود. این همه هیاهو برای چیست؟ اگر کسی فکر می کند علی لاریجانی در زمان ریاست بر سازمان عریض و طویل و پولدار صدا و سیما ملتفت  نبوده معاون محترمش جناب آقای دکتر، در واقع مدرک تحصیلی فوق دیپلم داشته، واقعن ساده لوح است. اگر کسی گمان دارد دانشکده ای که استاد کردان عضو محترم هیات علمی است، از مساله آگاه نبوده، یقینن خوش بین و کوته فکر است. اگر فکر می کنیم فقط آقای دکتر کردان دچار این عارضه است، سخت در اشتباهیم.

همه می دانیم اخذ مدرک تحصیلات عالیه دانشگاهی از لیسانس تا دکتری مراتب دارد، خاک خوردن دارد، دود چراغ خوردن دارد، شب بیداری دارد، عصبی شدن دارد، ضعف چشم دارد، ولی مگر ثروتمندان و قدرتمندان وقت و حوصله این مسایل پیش پا افتاده را دارند؟ مگر بیکار هستند که بروند درس بخوانند و مدرک بگیرند؟ اگر وقت حضرات برای این مسایل بی اهمیت تلف شود، امورات مملکتی را چه کسی رتق و فتق کند و کشور را بچرخاند؟ جستجو کنید ببینید بالای ۸۰ درصد کسانی که عنوان دکتری را در مملکت گل و بلبل یدک می کشند و بابت آن از بیت المال پول می گیرند، دکتری بهشان اعطا شده با استفاده بهینه از قدرت و ثروت. یعنی در واقع مدرک دکتری لیاقت پیدا کرده که مقابل اسم استاد قرار بگیرد و برای خود آبرو کسب کند.اصول گرا و سوسول گرا هم ندارد. یارو با مدرک دیپلم زمان شاه شد وزیر کار و امور اجتماعی. وقتی کسوت وزارت از تن در می آورد، شده بود آقای دکتر فلان یک اصلاح طلب فوق مدرن. بحث تعهد و تخصص که یادتان هست؟ شما تعهد داشته باش، تخصص بعدن می اید و حضرتعالی را پیدا می کند. کسانی را می شناسم که با مدرک تحصیلی سیکل و پایین تر در اوایل دهه شصت وارد سیستم شدند و در دهه هفتاد به مجلس راه یافتند با مدرک تحصیلی فوق لیسانس. البته این شامل حال همه که نمی شود. اقلیتی وجود دارند که زحمت کشیده اند و واقعن دانشمند هستند. با این همه عنوان دکتری که در مملکت ما موجود است، ما باید امروزه یکی از قطب های علمی جهان می بودیم/ وقتی نیستیم هویداست که مدارک مام همه قلابی و جعلی است. آقای رییس جمهور این یکی را انصافن راست می گوید، این مدارک دانشگاهی که دست بسیاری از حضرات است واقعن کاغذ پاره است منتهی کاغذ پاره ای که می توان با آن در پایان هر برج ۳ میلیون تومان حقوق پایه گرفت. نوش جان.