آن همشهری رند ما لابد چیزهای زیادی می داند که بر دیوار شرقی خانه ای که اکنون تبدیل به موزه شده و تو می توانی با خرید یک قبض ۲۰۰ تومانی وارد آن شده و بقایای مردان نمکی معروف زنجان را تماشا کنی، با اسپری سیاه رنگ و فوق العاده بدخط - تو بگیر هول - می نویسد" خانه غصبی". درست از مقابل ایوان عمارت، یک خیابان بدفرم و بدساخت می گذرد و عمارت را از حیاط بزرگ و مشجر جدا می کند، خیابانی که به قولی افتخار شورای اسلامی اول زنجان به شمار می رود و حیاطی که حالا تبدیل شده به پارکی برای استراحت شهروندان که احتمالن بسیاری شان نمی دانند در حیاط خانه ای در حال رفع خستگی هستند.
درست وسط باغ نیم تنه ای هم گذاشته اند که قطع یقین مربوط به صاحبان قبلی باغ نیست. درست روبروی عمارت جایی که پارک لاحق و حیاط سابق به کوچه می رسد و از عرض اندک آن عبور می کند، کلانتری قرار گرفته، گویا به نشانه این که درب کلانتری همواره به پرهیب عمارت باز شده و همواره مواظب آن است و لابد مراقب کسانی که روزگاری مالک و خدای خانه و عمارت بودند. کسانی هم که به فکر تبدیل عمارت به موزه افتادند و سعی وافر در بازسازی و مرمت ساختمان کردند، لابد در خیال شان روزی را می دیدند که با آرام گرفتن مردان نمکی با شهرت جهانی در طبقه دوم عمارت، سیل مردم شگفت زده زنجان و مناطق اطراف به سمت عمارت روان خواهد شد تا ملت هم زوایای زندگی خاندانی را ببینند که نام شان معادل زنجان بود روزی و روزگاری، و هم مردان نمکی دو هزار ساله را سیر تماشا کنند. ولی انگار هیچ یک از آن جماعت ، گمان نمی برد کسانی که بیش از سی سال در کوچه ها و خیابان های کوچه مانند شهر زنجان قدم زده اند و احتمالن بیشمار دفعات از مقابل عمارت گذشته اند، و شاید دلشان پر می کشیده ببینند و بدانند داخل حیاط چه خبر است؟ دوست نخواهند داشت وارد حریم خصوصی یکی از همشهریان مرحوم خویش شوند، حریمی که روزی روزگاری حریمی بسیار خصوصی بود و بعد به دست روزگار تبدیل به مکان عمومی و موزه شد. لابد این گروه از اهالی زنجان حکایت تاراج عمارت در زمان حکومت یک ساله توده ای ها بر شهر را نیز بسیار شنیده اند و جوانمردی گاری چی معروف شهر را تحسین کرده اند زمانی که در نیروهای توده ای می خواستند صندوق و گنجه البسه اعضای مونث خانواده را نیز بازرسی و احیانن غارت نمایند، ولی با نهیب سرکرده شان مواجه شدند که آنان را از دست درازی بر لباس ناموس یک همشهری ، نه یک انسان منع می کرد.
زنجان شهر غریبی ست، مردان نمکی شهرت جهان گیر دارند، همه روزه مردان و زنان بسیاری از راه های دور و نزدیک می کوبند و می آیند زنجان تا مردان نمکی را معاینه ببینند ولی وقتی از میزبانان زنجانی خود می شنوند که تاکنون پا داخل عمارت نگذاشته اند، لبخندی از سر شگفتی و احیانن تمسخر بر لبشان غنچه می شود که یعنی اینجا هستید و هنوزاهنوز مردان نمکی را ندیده اید؟ در میان انبوه جمعیت اما زنجانی نمی بینید مگر به اکراه میهمان و ایستادن در طبقه اول سانتمان. عبارت " خانه غصبی" بدجور روی اعصاب قدم می زند و ذهن را با خود درگیر می کند. مردان نمکی ذوق و شوق دیدار را در مخلوق بیدار می کنند ولی دریغادریغ که اینها جمع شده اند رفته اند در "خانه غصبی" داخل شیشه شده و به خواب ابدی خود ادامه می دهند. و در این میان شهروند زنجانی به خود اجازه نمی دهد وارد حریم خصوصی و شخصی همشهریان خود شود.
زنجانی ها نوستالژی دارند؟ پاسخ به این پرسش سهل است و ممتنع یعنی نمی توان به این پرسش به راحتی پاسخ داد. هرچه هست این که عبارت "خانه غصبی" بدفرم در اذهان اهالی زنجان حک شده است. خاندان صاحب عمارت به تاریخ پیوسته اند و دیگر هیچگاه به احتمال قوی خانه را تصاحب نخواهند کرد ولی در این میان داستان مردان نمکی خواندنی ست که به ناگاه از اعصار تاریک تاریخ پرتاب شده اند به عصر جدید ولی به واسطه قرار گرفتن در دایره نوستالژیک زنجانی ها، به شدت غریب مانده اند. و این طنز بسیار تلخ تاریخ است.