دلم برای تحریره تنگ شده است. دلم برای شب های طاقت فرسای صفحه بندی تنگ شده است. یادش به خیر لحظاتی که یک بسته کاغذ می گذاشتم روی میز و تمرکز می کردم برای نوشتن تیتر یک. دلم یک ذره شده برای یک خودکار آبی روان، یک بسته کاغذ، یک پاکت سیگار، یک فندک و چایی های پیاپی که نتیجه اش می شد تیتر اول نشریه.عکاس خودم دلم تنگ شده برای انتخاب تیتر اول. دلم ضعف می رود برای انتخاب عکس جلد، دلم تنگ شده برای دلهره نداشتن آگهی صفحه اول، برای سرخوشی پر شدن آگهی صفحات اول و آخر.

یادش به خیر عصرهایی که بچه های تحریریه مطلب می آوردند و از من می خواستند برای مطلبشان تیتر انتخاب کنم. دلم برای دعواهای تحریریه، شوخی ها، خنده های بلند از ته دل، دلم برای فحش های هفتگی نشریه مستطاب ح... زنجان تنگ شده است. فحش هایی که اگر یک هفته از من و دوستانم دریغ می شد، تعجب می کردیم. دلم برای بوی نشریه تازه چاپ شده و تازه تا شده لک زده است. می دانم که تحریریه مرا از یاد برده است. می دانم که اتاق تیتر مرا به کلی فراموش کرده است و به خاطر ندارد روزی روزگاری عاشقی، تمام هنرش را بر سر قلم می نهاد و عشق بازی می کرد با حرکت قلم بر روی کاغذ کاهی، حافظه کامپیوتر ها فرمت شده و در راه اندازی مجدد اثری و نشانی از من برجای نمانده است.

روی بر خاک عجز می سایم                        هر سحرگه که باد می آید

ای که هرگز فرامشت نکنم                         هیچت از بنده یاد می آید؟