قهرمان

آقا تختی:

زمانی که قهرمان جهان شدم فهمیدم باید سرم را بیشتر خم کنم تا مدال قهرمانی را بر گردنم بیندازند.

معبود ملی

عیب کلی اعیان ایران که برطرف کردن آن مشکل می نماید حرص ایشان است. پول در این مملکت معبود ملی است. بهترین طرح ها اگر اندک معارضه با منفعت فلان وزیر داشته باشد، زیر پا می رود.( یادداشت های ژنرال تره زل در سال ۱۸۰۷ میلادی) ایضا در همین زمینه ژنرال گاردان فرانسوی در همان تاریخ می نویسد مردم اینجا همه فوق العاده پول پرستند.

نراقی

احسان نراقی هم دارفانی را وداع کرد، یا به ملکوت اعلی پیوست، یا جان به جان آفرین تسلیم نمود، یا به قول بیهقی دستور یافت، یا به قول خودمان مرد. خلاص.

تک بیت

من نه بیلیم غارغا خوش آوازیمیش

بایغوشا بایغوش دئمک اولمازیمیش

تک بیت

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی بسلامت، سلام ما برسانی

نسل

۱- پدرانمان در مقابل پدرانشان پاهای خود را دراز نکردند.

۲- ما اما دراز کردیم ولی سیگار نکشیدیم.

۳- پسرانمان اگر در برابر جمع نخوابانند زیر گوشمان، شانس آورده ایم....

فهم

سخنی از احمد شاملو:
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می‌گیرد.

یاد

روی بر خاک عجز می سایم

هر سحرگه که باد می آید

ای که هرگز فرامشت نکنم

هیچت از بنده یاد می آید؟

پایان نسل

با درگذشت زنده یاد آقای چنگیزخان سلطانی نسل متولد قبل از ۱۳۲۰ در خاندان ما با یکی دو استثنا همه در سینه خاک آرام گرفتند. پیرمرد چشم ما بود. یادش گرامی.

بارسلونا

و گیتی بود و فوتبال بود و بارسلون بود و دیگر هیچ نبود...

یک صبح پاییزی در تهران

اشاره: در میان اوراق پراکنده مربوط به زمان تحصیل در دانشگاه به دو صفحه یادداشت برخورد کردم مربوط به یک روز صبح که از زنجان با اتوبوس به تهران رسیده بودم. یادداشت ها احتمالن مربوط به مهرماه سال 76 باشد. اینجا آوردم تا همه بدانند من چه مزخرفاتی می نوشتم و می نویسم.

میدان آزادی 4و45 دقیقه صبح:

غوغای مسافرین تازه رسیده از شهرستان های غرب کشور و فریاد رانندگان بدنبال مسافر. از همراهم جدا می شوم و آتشی.

میدان انقلاب 5 صبح:

خلوت و تاریک. خدا می داند تا دو ساعت بعد این میدان به چه شکل خواهد بود. پیاده به سمت پارک لاله.

پارک لاله 5 و 10 دقیقه:

نمایشگاه دوسالانه عکس ایران. با خود قراری می گذارم برای تماشا. فریاد ورزشکاران صبحگاهی از داخل پارک. داخل پارک بر روی یک صندلی. آتشی در میان انگشتان. شور و شوق ورزشکاران پیر و جوان. دختر و پسر البته تک و توک. فریاد ورزشکاران از درون پارک فضای تیره تهران را می شکافد و به گوش من می رسد. آتش خود را از مقابل دیدگان ورزشکاران پنهان می کنم. شرمساری؟

درون پارک 5 و 34 دقیقه:

شبحی خوابگرد در میان اشباح سرگردان. تهران خود را آماده پذیرایی از صبح می کند.

درون پارک – کنار آب نما 5 و 45 دقیقه:

تهران شولای صبح بر تن کرده و آماده می شود تا غوغا و هیاهوی هر روزه خود را از سر گیرد. هیاهو و غوغایی برای... نمی دانم. نشاط این ورزشکاران پیر و جوان مرا نیز سرزنده می کند...

نکته

بر آنچه می گذرد دل مبند که دجله بسی

بخواهد گذشت بعد از خلیفه در بغداد

مدتی که به وبلاگ ننویسی گذشت، علاوه بر گرفتاری های بسیار فراوان اعم از بیماری های بسیار زیاد و غیره و ذلک، مقدار ی نیز به نوشتن گذشت. دیروز نسخه نهایی کتاب جستارهایی چند در تاریخ زنجان تحویل ناشر شد. نخواستم و نتوانستم به نمایشگاه برسانم که البته توفیری نیز در نتیجه نداشت.

شوق و وسوسه نوشتن هیچگاه رها نمی کند مرا ولی وبلاگ شوق چندانی در من نمی انگیزد. وبلاگ نویسی طبق مد روز و موضوعات روزمره که همه می نویسند هم جاذبه ندارد. شاید هم تنبلی عامل مهم تر باشد. روزگاری وبلاگ برای کسی چون من ابزاری بود برای رفع عطش های شیطنت مدارانه.

به قول باقر عزیز من می نویسم لابد هستم. زیاده جسارت است.

تاریخ

تاریخ از دو گروه انسان نمی گذرد: کسانی که تمام تلاش خود را به کار می بندند تا نامی نیک از آنان در پهنه تاریخ به یادگار بماند و کسانی که به سختی تلاش می کنند تا چهره ای جدی از آنان در پهنه تاریخ به یادگار بماند. تاریخ آن چیزی نیست که فی الواقع در گذشته اتفاق افتاده است. تاریخ تصویری ست که مردمان امروز تلاش می کنند از گذشته بسازند. هیچگاه نباید نگران قضاوت آیندگان بود. آنان چنان در مورد امروز و ما قضاوت خواهند کرد که دوست دارند آن چنان قضاوت کنند و هیچ نیرویی  نمی تواند در برابر تلاش آنان مقاومت نماید. ما امروزه موظفیم آن چنان رفتار کنیم که فکر می کنیم درست ترین و بهترین رفتار است در ظرف زمان و مکان. اگر شانس بیاوریم و افق فکری آیندگان با افق فکری امروز ما هم ترازی و هم پوشانی داشته باشد، آیندگان مجبور خواهند شد یا تلاش خواهند کرد ما را بفهمند و از اقدامات عجیب و غریب امروز ما سر دربیاورند. در غیر این صورت به ریش ما خواهند خندید و ما را مسخره خواهند کرد. آنان چنان که ما امروزیان با پیشینیان خود رفتار می کنیم با ما رفتار خواهند کرد و این جبر تاریخ است.

خواب

من مگر اینکه بمیرم تا بتوانم از خواب سیر شوم

عکاس خودم

سرعین3

در سرعین برخورد با مسافران و گردشگرانی که با خود پول به این شهر می آورند در بسیاری از موارد شایسته به نظر نمی رسد. در یک مورد خوردم شاهد بودم که کارگران و شاگردهای یک مغازه نانوایی به اتفاق در صدد ضرب و شتم یک مرد شمالی بودند که زنش جلوی چشم من و برادرم بر سر نوبت با صاحب نانوایی جر و بحث مختصری کرد و اصلن مساله مهمی هم در میان نبود ولی رفتار مرد نانوا و شاگردانش و نوع دیالوگشان چنان بود که انگار منت بر سر مرد گذاشته و او را داخل شهر راه داده بودند.

سرعین یک شهر خوشبخت نیست. شهری ست که به صورت مداوم برای مصرف بی رویه گردشگران بیشمار خود مواد تولید می کند و روز و شب هم نمی شناسد. برخی آمارها حکایت از مسافرت سالانه بیش از دو میلیون نفر به این شهر دارد. زمین های کشاورزی و باغات سرعین که روزگاری سرسبز بودند و خودم آنها را دیده بودم، با قیمت های بسیار سرسام آور به فروش رفته و به جای درختان سبز و استوار هتل آپارتمان های بلند بالا و توقف گاه و پارکینگ ساخته شده. کشاورزی و دامداری از سرعین رخت بربسته و ملت همه دست اندرکار خدمات زده اند و با چه حرص و ولعی البته. با این همه این شهر به اطراف خود نم پس نمی دهد. در این مورد وضعیت روستاهایی که در کمترین فاصله با سرعین قرار دارند، رقت برانگیز است.

در سرعین فقط یک کتابفروشی دیدم. کتابفروشی فروغ متعلق به دوست عزیز روزنامه نگارم عیسی عظیمی. البته اصولن طلب فرهنگ از جایی مثل سرعین البته انتظار عبثی ست و عیسی هم لابد برای دل خودش و به یاد فروغ فرخزاد این کتابفروشی را دایر کرده است.

سرعین2

در دهه شصت یا بهتر است بگوییم قبل از توسعه و تغییرات بنیادین در پوسته بیرونی شهر، سرعین همچنان یک مکان توریستی بود ولی زندگی روال طبیعی خود را داشت. سرعین یک روستای بزرگ و توریستی بود بدون رنگ و لعاب و فراروی زننده از سطح و پوسته درونی زندگی. رفتارها و کنش ها همه و همه طبیعی بود و نزدیک به روال و جریان طبیعی زندگی و نوع تفکر و رفتار مردم. حدود یک دهه است که زندگی در سرعین متحول شده و پول فراوانی وارد حیات فردی و اجتماعی اهالی گردیده. مردم از همه جای ایران گروه گروه و تقریبن در تمام ایام سال برای برخورداری از خنکای هوا و آب های گرم دامنه سبلان وارد سرعین می شوند و اولین چیزی که با خود می آورند، پول است. می توان حدس زد که مثلن سی چهل سال قبل مشتریان عمده سرعین چه کسانی بودند، مردم شهرها و روستاهای اطراف به علاوه ایلات و عشایر که نه برای تفریح بلکه اغلب برای درمان برخی دردهای جسمانی، خود را به سرعین می رساندند. این افراد در تعداد محدودب می آندند و اتفاقن کمترین چیزی که همراه داشتند پول بود و بیشتر دردسر برای اهالی و بومیان. به همین دلیل جامعه سنتی سرعین طی سالیان متمادی هیچ تغییری نیافت. تقریبن از زمان گسترش ارتباطات و تسهیل مسافرت در ایران، سرعین تبدیل به یکی از اهداف ثابت گردشگران ایران شد. گردشگرانی که هر جا پای شان می رسد بیش از هرچیز دیگر با خود زباله و آشغال همراه می برند.

پوسته خارجی سرعین بسیار تغییر یافته و شهر علاوه بر فراروی از حد یک روستا به سطح یک شهر دائمن شلوغ و پردرآمد، کاملن نوساز و رنگارنگ شده و پوست انداخته است. برخورداری وارد زندگی مردم شده و اغلب مردم سرعین، به واسطه حضور مسافران و نیز افزایش بی سابقه قیمت زمین و املاک در این شهر، دارا و غنی شده اند. آیا پوسته درونی شهر نیز تغییر کرده است؟ پاسخ به این پرسش تقریبن دشوار است ولی برخی شواهد و قراین بیرونی حاکی از آن است که جامعه و تفکر سنتی و مردسالار در سرعین تغییر چندانی نیافته است. در یک کلام سرعین جامعه ای است دارا و نسبتن برخوردار و در عین حال بسیار سنتی. به عنوان مثال و یک نمونه عینی می توان در ساعت دختران و پسران بسیاری را در سطح شهر و در کنار ویلاها و هتل آپارتمان ها و پارکینگ های متعدد سرعین مشاهده کرد که اصطلاحن بد لباس و بد حجاب و احیانن کم لباس و کم حجاب نامیده می شوند. در کنار این صحنه ها، پسران و مردان سرعینی نیز البته تغییر البسه داده و خوش لباس و آزاد پوش شده اند ولی این مساله در مورد زنان و دختران سرعین اصلن مصداق ندارد.

 

سرعین

زندگی در شهر کوچک و توریستی سرعین مانند همه دنیا در دو سطح جریان دارد. در جاهایی که زندگانی روال عادی و جریان طبیعی خود را دارد، فاصله بین این دو سطح بسیار کم و در بسیاری از از موارد، تقریبن نزدیک به هم است. سطح خارجی حیات و پوسته بیرونی زندگی بیانگر سطح درونی زندگی نیز هست و اختلاف چندانی بین این دو سطح دیده نمی شود. رفتارها و کنش های اجتماعی مردم همه طبیعی است و مبین نوع حیات زیرپوستی و خصوصی درونی شهر و جامعه. در سرعین با توجه به وضعیت ویژه این شهر، فاصله بین این دو سطح بسیار زیاد سده است. کسانی که سرعین نیمه اول دهه شصت و دهه هفتاد و اینک دهه هشتاد را دیده اند و می بینند، کاملن می توانند متوجه تغییرات اساسی و بنیادین در سطح بیرونی و پوسته شهر و مردم سرعین شوند.

باران

باران به شهر ما رسید اما بسیار دیر...

آرزوها

دوست دارم:

۱- بتوانم همه فیلم های تاریخ سینمای جهان را ببینم. البته عمرم کفاف نخواهد داد.

۲- برای یک بار هم که شده بتوانم یک مسابقه فوتبال تیم بارسلون را در استادیوم نیوکمپ از نزدیک ببینم.

۳- یک اسب قزل داشته باشم با پاهای بلند و بالا تنه بسیار قوی.

۴- ده فرزند داشته باشم. پنج تا دختر و پنج تا پسر.

۵- یک خانه داشته باشم قدیمی با حیاط بسیار بزرگ و یک حوض آبی بزرگ و درخت های سر به فلک کشیده که بتوان تخت چوبی گذاشت پای درخت هایش و پاچه شلوار را بالا زد و با شلنگ روی موزاییک های رنگ و رو رفته آب پاشید.

۶- یک شب تا صبح پاهایم را داخل آب سرد یک دریاچه فرو کنم و آرام آرام بالا آمدن ماه را ببینم.( خیلی هندی است)

۷- هرچه سریع تر کتابی که در دست دارم تمام شود و بتوانم روی ادبیات معاصر ترکیه کار کنم.

۸- یک دوربین کاردرست داشته باشم تا عکس هایم از کیفیت بالایی برخوردار باشند.

۹- فقط یک بار به مدت یک ساعت برگردم به مردادماه سال ۷۱. به حال خوشی که داشتم و قدرش را ندانستم.

۱۰- قبل از این که از پا بیفتم و وبال گردن دیگران شوم بمیرم.

۱۱- برای رضای خدا کمی منظم و خوش قول باشم.

۱۲- موهایم بلند باشد و بریزد روی شانه هایم. موهای من مجعد است و چون بلند می شود بسیار اذیتم می کند. یا اینکه موهای سرم را مثل سربازها اصلاح کنم همیشه.

۱۳- دیگر هیچ وقت در هیچ دانشگاهی مجبور به تدریس نشوم. همان یک ترم دانشگاه زنجان برای هفت پشتم کفایت است.

آرزوها بسیار هستند هرچه بیشتر می نویسم کش پیدا می کنند.

دوست دارم...

از طرف دوستی به نام صونا به این بازی دعوت شده ام.در این بازی قاعده بر این است که دوستان از دوست دارم های شان می گویند من می خواهم از حسرت هایم بگویم. از چیزهایی که دوست داشتم ولی هرگز به آنها نرسیدم. دوست داشتم:

۱- خواهری داشتم. خواهری که در تیر ۵۸ در ۳ سالگی خدا از ما گرفت. افسون کوچولو ۲۹ سال است در گورستان پایین به خواب ابدی رفته است.

۲- تحصیلاتم درست بود و مجبور نبودم بسیاری از رشته ها را بخوانم تا ببینم از کدامشان خوشم می آید. کاش از اول تاریخ و ادبیات خوانده بودم.

۳- در همان سال ۷۹ مانع تحصیل در مقطع دکترا نمی شدند. الان اگر بگویند بدون کنکور برو دکتری بخوان دیگر حوصله ندارم.

۴- والیبالیست می شدم با ۱۹۵ سانتی متر قد.

۵- حداقل برای یک بار می رفتم و بوینوس آیرس را می دیدم و در خیابان هایش قدم می زدم. این آرزو قابلیت اجرایی داشته و احتمالن در آینده ای نه چندان دور محقق خواهد شد.

۶- یک بار به قله گاشر بروم صعود می کردم.

۷- پدر بزرگم در سال ۱۳۳۴ فوت نمی کرد. می گویند عاشق پسر بود ولی تنها یک بار پسر دار شد که عبارتست از پدر من. کاش می ماند و ما را می دید که پنج برادر هستیم. البته از میان برادرانم من آش دهان سوزی نیستم.

۸- فقط و فقط نویسنده می شدم نه هیچ چیز دیگر.

حرست های بسیاری ست که ناگفته می ماند. البته من هیچ وقت حسرت چیزی را نمی خورم اینه هم که گفتم کلی فکر کردم. احتمالن حسرت دیگری نداشته باشم.

جوقون

ضرب المثل ها در میان اقوام و ملل بر اساس شرایط محیطی و اقلیمی به وجود می آیند و اغلب در محیط تولد خود دارای بار معنایی و مصداقی فوق العاده ای هستند. در منطقه ما ضرب المثل بسیار معروفی وجود دارد که البته به زبان ترکی است. می گویند ایندی گئل جوقون نویا قورت توت.یعنی حالا بیا برای جوقونی( فرد اهل جوقون) گرگ بگیر. جوقون روستایی ست در ۵۰ کیلومتری جنوب زنجان. روستایی بزرگ در میان دشتی وسیع و در نزدیکی سد گلابر.

غرض از طرح این مساله طرح یک بیماری اجتماعی به نام جوقونیسم است. دوستانی که دوست دارند در این طرح مشارکت کنند بسم الله.

این ضرب المثل در زبان ما کاربردهای زیادی دارد مثلن وقتی بخواهند ناسپاسی کسی را در قالب طنز بیان کنند ، یا انکار کسی را در یک مساله واضح و مبرهن بیان نمایند یا بخواهند کسی را قانع نمایند و او نخواهد بپذیرد از این ضرب المثل شیرین استفاده می نمایند.( ادامه دارد انشاءالله)

بازی

به یک بازی دعوت شدم از طرف محمد عزیز که کدام پنج نفر را اگر در خیابان ببینم مراسم بغل و بوس به عمل می آورم.

اولن من آنقدر ضریب حساسیتم پایین آمده که اصولن فکر این عمل هم برایم خنده آور است.

ثانین دوست دارم این افراد را ببینم: اورهان پاموک نویسنده ترک برنده جایزه نوبل ادبیات، حمید بی تقصیر کاشمری، آیدین فرنگی که از دیدار آخرمان دو سال می گذرد ، عیسی عظیمی روزنامه نگار اهل سرعین، مصطفی مستور نویسنده. البته از بوس و بغل تا حدود زیادی معذورم.

دعوت می کنم از عیسی عظیمی، آیدین فرنگی، حمید بی تقصیر، محمد معینی و باقر نباتی برای قبول شرکت در این بازی.

فرار

در فرو بند که دیگر با من

رغبتی نیست به دیدار کسی....

عکس از برادرم هادی

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده می روم و همرهان سوارانند

نوروز پیروز

برف

در شهر ما همراه با برف حسرت می بارد. برف شناسه شهر ماست، برفی که از پشت بام ها روبیده می شد، می رفت کوچه ها و حیاط را می انباشت. ملت شال و کلاه های شان را بیشتر می کشیدند روی سر و گوش، به سادگی از کنار هم رد می شدند، نفس های گرم شان را در هوای سرد رها می کردند و در خم کوچه از نظر محو می گردیدند.

در شهر ما همراه برف حسرت و کلاغ می بارد. کلاغ ها می آیند روی چینه دیوارها و سیم ها می نشینند، زل می زنند به آدم هایی که شال و کلاه های شان را روی سر و گوش کشیده اند و به سادگی از کنار هم رد می شوند. بعد فریاد می زنند برف برف.

برف شناسه شهر ما بود در روزگاری که زمستان از آبان شروع می شد وتا سیزده نوروز سال سگ، کش می آمد. یک سال زمستان تاخیر کرد، کلاغ ها آمدند اما قبل از برف. کلاغ ها حرمت برف را می فهمند. برف حریم کلاغ را رعایت می کند. ما نمی فهمیدیم. جای گلوله برفی سنگ پرت کردیم طرف کلاغ ها. زمستان تاخیر داشت. کلاغ ها پریدند. زمستان قهر کرد. برف نبارید آن سال. چشم های مان به آسمان خشکید. می خواستیم کلاغ شویم و از روی سیم های چراغ برق بپریم روی چینه دیوارها و داد بزنیم برف برف. تا برف بیاید و از دیوارها و کوچه ها بالا برود و شهر را زیر لحاف سفید خود در پناه بگیرد.

برف شناسه شهر من است و من در حسرت برف دارم کلاغ می شوم.

پی نوشت: پدر محمد معینی عزیز فوت کرده است. این ضایعه به محمد عزیز و خانواده اش تسلیت عرض می نمایم.

یاد ایام قدیم

م. شناسه عزیز

نمی دانم چرا بی هوا یاد ایام قدیم افتادم. ایامی که رابط من و تو نامه هایی بود که گاه و بیگاه و متواتر برای هم می نوشتیم و عطر حضور و نفس و یاد من و تو از طریق کاغذ سپید به هم منتقل می شد و من چقدر کیف می کردم هرگاه نامه ای تازه از تو می رسید. نامه هایی که هنوز همه شان را مثل روز نوشته شدن دارم و حفظ کرده ام.یک نامه دو جانبه بین من و مهدی رحمانی بالغ یر ۲۰۰ صفحه شد. هنوز دو نامه مهدی رحمانی را دارم اما هیچ به معنای مطلق کلمه خبری ندارم ازش. یادش به خیر. یاد تمام کسانی به خیر که روزگاری بخشی از وجودمان بودند، بخشی از زندگیمان و امروزه هیچ خبری از همدیگر نداریم الا عکس هایی به یادگار مانده از دوران سپری شده برای آتش زدن ذهن و یاد. تلفن هم البته داشتیم هم من هم تو اما نامه و کاغذ سپید چیز دیگری بود. اکنون اینترنت و چت و کوفت و زهرمار همه چیز را دیجیتالی کرده، سرنوشت و احساس ما به صفر و یک وابسته شده و چقدر دنیا غم انگیز می شود اگر واقعن درک کنیم وجودمان صرفن و صرفن بسته به صفر و یک های بیشعور و بی پایان است. بگذریم. می خواهم از طریق همین صفر و یک ها ببرمت به ایام قدیم.

۱)اسمش را اکنون به یاد ندارم. ما همه بهش می گفتیم ویولت. شیمی می خواند. قرتی ترین دختر دانشگاه بود. افتخارش راه رفتن کنار فوژان فلکی بود. صلا‌ه ظهر بود. رفتم تلفن بزنم از تنها باجه تلفن دانشگاه. ویولت داشت با تلفن حرف می زد. چند قدم از باجه دور شدم تا راحت به کارش برسد. ناگهان صدایش را بلند کرد تا من بشنوم و مرا فحش داد. یخ کردم. کاری به کارش نداشتم. نتوانستم بایستم. راه افتادم . گریان رفتم پیش محبعلی بیگدلی. یادت هست محبعلی بیگدلی را؟ ۴ سال از جنگ گذشته بود و او کماکان در حال و هوای جنگ بود. چه گفت و چطور آرامم کرد یادم نیست. ویولت با دو جین از پسرهای دانشگاه دوست بود ولی من در حیرتم چرا آن روز ظهر من باید مخاطب فحش های او می شدم. تو می توانی علتش را برایم بگویی؟

۲)زمستان ۷۱ موهای سرم بلند شده بود، اندازه گیس. پسر مشکی پوش دانشکده با موهای بلند که با شال گردن سفید به جای هدبند پیشانی و موهایش را می بست. یک روز هوس کردم موهایم را چپکی شانه کنم. روغن نارگیل زدم و موهایم را کشیدم روی گوش چپم. چند روز بعد قاسمعلی گروسی مدرس اصلاح نبات مرا صدا کرد اتاقش. در را قفل نمود و شروع کرد به ارشاد کردن من. اول فکر می کرد سوسول هستم. او یک ساعتی گفت و من شنیدم و ارشاد شدم. یک سال و نیم بود که ورزش را کنار گذاشته بودم و سیگاری شده بودم. چند روز بعد موهایم را تراشیدم . شدم قیصر با کفش های مشکی پاشنه بلند که صدای پایم همیشه توی کریدور درندشت دانشکده می پیچید. تو می دانی که من همان موقع هم راسل بودم. نویسنده نه عشق لات. به قول احمد کایا سیگارم از دو پاکت بالاتر رفت. اغلب کلاس های دانشکده را نرفتم. چرا قاسمعلی گروسی احساس وظیفه می کرد باید به مساله مهمی چون موهای بلند ، لباس مشکی و سیگار همیشه روشن من رسیدگی کند؟ و یک مدرس مکتبی بود.

ادامه دارد.............

مرگ

آنفلوآنزا امانم را بریده است. خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند.

شهر من

شهر ما مانند همه شهر های ایرانی رفتارها ، عادات و وجوه تسمیه خاص خود را دارد. مثلن از قدیم رسم است که در شهر ما به فلکه ای که چند تا وسیله بازی کودک داشته باشد می گویند بلوار. یا به میدان هایی که فاقد وسایل بازی باشند، می گویند چهار راه.

عکاس خودم

دیدن این عکس هم خالی از لطف نیست. خانه ای در مرکز شهر زنجان (چهار راه سعدی اول کوچه انصاری). خانه ای که هر روز از تعداد آنها کم می شود و جایشان قوطی کبریت های بد قواره پر فیس و افاده می روید. چقدر دلم برای یک ساعت نشستن و دراز کشیدن در حیاط چنین خانه ای تنگ است.

حکیم هیدجی

حکیم هیدجی نیمه فیلسوف و رند نسبتن وارسته ای بود از اهالی استان ما که حدود نیم قرن می زیست و دیوان شعری دارد به زبان های ترکی و فارسی و ذوقی داشته و در مجموع آدم خوب و قابل ملاحظه ای بوده. برای نکوداشت مقام این رن وارسته و فیلسوف همشهری نام او را بر یکی از بیمارستان های شهر نهادند: بیمارستان تخصصی زنان و زایمان حکیم هیدجی. پارادوکس قابل ملاحظه این بود که حکیم تا آخر عمر تاهل اختیار نکرد و یک عمر در تجرد و سلطانی بزیست و سر سازگاری با جماعت اهل نسوان و عوارات نداشت.

تفاوت

۱) صبح ساعت چهار زنگ می زنی به یک دوست( زن یا مرد ، فرقی ندارد) می گویی تصادف کرده ای در یکصد کیلومتری شهر هستی و یک میلیون پول می خواهی تا ساعت ۶ صبح. بدون شک صبح بدون مشکل دوستت خواهد آمد.

۲) صبح ساعت چهار از خواب می پری. دهانت خشک است . اگر یک لیوان آب نخوری قطعن خواهی مرد. همسرت بیدار می شود و تکانی می خورد. می گویی عزیزم یک لیوان آب به من بده. بهترین جوابی که از عزیزت خواهی شنید این است: عزیزم پاشو خودت بخور یک لیوان هم به من بده. بدترین جواب را هم که انشاالله می دانید!!!