در سرعین برخورد با مسافران و گردشگرانی که با خود پول به این شهر می آورند در بسیاری از موارد شایسته به نظر نمی رسد. در یک مورد خوردم شاهد بودم که کارگران و شاگردهای یک مغازه نانوایی به اتفاق در صدد ضرب و شتم یک مرد شمالی بودند که زنش جلوی چشم من و برادرم بر سر نوبت با صاحب نانوایی جر و بحث مختصری کرد و اصلن مساله مهمی هم در میان نبود ولی رفتار مرد نانوا و شاگردانش و نوع دیالوگشان چنان بود که انگار منت بر سر مرد گذاشته و او را داخل شهر راه داده بودند.

سرعین یک شهر خوشبخت نیست. شهری ست که به صورت مداوم برای مصرف بی رویه گردشگران بیشمار خود مواد تولید می کند و روز و شب هم نمی شناسد. برخی آمارها حکایت از مسافرت سالانه بیش از دو میلیون نفر به این شهر دارد. زمین های کشاورزی و باغات سرعین که روزگاری سرسبز بودند و خودم آنها را دیده بودم، با قیمت های بسیار سرسام آور به فروش رفته و به جای درختان سبز و استوار هتل آپارتمان های بلند بالا و توقف گاه و پارکینگ ساخته شده. کشاورزی و دامداری از سرعین رخت بربسته و ملت همه دست اندرکار خدمات زده اند و با چه حرص و ولعی البته. با این همه این شهر به اطراف خود نم پس نمی دهد. در این مورد وضعیت روستاهایی که در کمترین فاصله با سرعین قرار دارند، رقت برانگیز است.

در سرعین فقط یک کتابفروشی دیدم. کتابفروشی فروغ متعلق به دوست عزیز روزنامه نگارم عیسی عظیمی. البته اصولن طلب فرهنگ از جایی مثل سرعین البته انتظار عبثی ست و عیسی هم لابد برای دل خودش و به یاد فروغ فرخزاد این کتابفروشی را دایر کرده است.