حکایت حرف مفت

محمد عزیز با این مطلبش وارد بحث مردم نو و من شده و مرا ناچار کرده در یک مورد دیگر اظهار نظر کنم:

۱- تیتر فروشی با رپرتاژ دو مبحث کاملن جدا هستند. من در عمرم رپرتاژ را تیتر یک نکرده ام و اگر باز هم کار کنم هم این کار را انجام نخواهم داد. در قضیه ح.ش محمد عزیز می تواند به مهرداد مراجعه کند و بپرسد وقتی من شنیدم دارند عکس آن حضرت را با مطلبش در صفحه اول کار می کنند چه اتفاقی در دفتر هفته نامه البرز خرم افتاد.خوشمزه این است که وقتی آن حضرت از طریق رابطینش مطلع شد که من چه برخوردی با او و عکسش و نفرش کرده ام پول رپرتاژ را نیز پرداخت نکرد. من قبول می کنم که اصلن از حضراتی مثل آن یارو اصلن نباید رپرتاژ هم کار می شد. ما در مقطعی این اشتباه را کردیم و من عواقبش را می پذیرم.

۲- من با بچه های مردم نو نه کینه دارم نه عصبانیت، نه میراث شریک هستم. حرص من از این است که این بچه های معصوم با طناب یک آدم که امتحانش را در عرصه های مختلف پس داده بود، وارد عرصه شدند و با پول وی حرف غیرمفت زدند و نقش پلکان را در پروسه ترفیع حضرت بازی کردند. عاقبتش را هم که دیدیم.

۳- حکایت پایان دوران حرف مفت به عقیده من توهین کاملن مستقیم به کار و شعور کسانی بود که روزنامه نگاری شغل اول شان نبود. لابد من حق دارم که ایهام نهفته در این تیتر درخشان را بفهمم و اینگونه تفسیر نمایم که هر که بابت نوشته اش در نشریه پول نمی گیرد حرف مفت می زند. معنی حرف مفت هم انشاءالله واضح و مبرهن بوده و نیاز به توضیح و تفسیر ندارد.

دوم شخص خبرنگار

پاسیاد دوم شخص راوی، عبور از این گفتمان فراگیر فرهنگ ایرانی ست که راوی محترم، راوی غایب است، راوی مرده. یادواره های ایرانی، ویژه ختم یاد و از بین بردن خاطره هستند نه محملی برای امید حیات و افزایش نشاط راوی حاضر. برای دوم شخص راوی باید مجلس جشن گرفت همچون جشن تولد و بعد هم حکایت کیک و شمع و کلاه بوقی و باقی قضایا. جشن تولد را اما همسایه که یرپا نمی کند، من و او باید یاد بگیریم که دوم شخص راوی حضور حی و حاضر است هیچگاه زوال در نمی پذیرد. زیرا آن که می نویسد انگشت در چشم جهان می کند به قول بیهقی کبیر، زمان را و مکان را در می نوردد و بر سقف جهان حک می شود. کار ما به عنوان دوم شخص راوی در این جشن بزرگ احتمالی نشستن در کنار بادیه و دانستن قدر آب زلال است زیرا برای لذت بردن از شکوه بی پایان علفزار، نباید در چمن راه رفت و سیر چرید، می توان نشست چهار زانو به سمت غروب و چشم دوخت به سرخی افق که آرام آرام از کرانه سبز عبور می کند. ما امروز باید از زیبایی راوی دوم شخص، صرفن لذت ببریم، البته اگر بگذارند.

خواب

من مگر اینکه بمیرم تا بتوانم از خواب سیر شوم

عکاس خودم

یک کامنت خصوصی

یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 0:22 توسط:کسی که مثل همه است...
دوست عزيز و ناديده‌ام زياد تند نرو. نوشته‌ات را چندين بار خواندم اما در آخر نفهميدم مشكل تو با آن بزرگان روزنامه‌نگاري زنجان چه ربطي دارد به مردم نو و كاركنانش؟ قضيه اخراج تحريريه‌ي مردم نو ساده‌تر از اين حرفهاست. تنها چيزي كه از مطالعه‌ي دو يادداشتت فهميدم اين بود كه يا خداي ناكرده فرصتي پيش امده تا زخمهاي كهنه سر باز كنند و يا قصد مخالف‌خواني و جلب توجه است.
ضمناً، بنده‌ي حقير اطلاع داشتم كه جنابعالي روزنامه‌نگار برجسته‌اي هستيد، اما خبر نداشتم در شغل شريف غيب‌گويي هم دستي داريد. تصور نمي‌كنم بنده و شما هرگز همديگر را ملاقات كرده باشيم، اما جنابعالي به دقت از احوالاتم آگاه بوديد و با صفاتي دقيق و اديبانه من و سايرين را خطاب كرده بوديد. عذر هم مي‌خواهم كه غالباً بدون نام پيغام مي‌دهم تا اگر بحث و جدلي اتفاق افتاد، عاملي براي فخرفروشي طرف ديگر نگردم.
زياده جسارت است...
 وب سایت   پست الکترونیک

مردم نو 2

دلم تنگ شده بود برای روزگار بچه گیهایم برای قد کشیدنها و دوستانی که طی این دوران به دست آورده بودم و همین شد که گفتم به این دنیای مجازی بروم تا شاید دلتنگیم برطرف شود. اما رامین عزیز دوست خوب یکی از همان دورانهایی که گفتم نه تنها دلتنگیم یادم رفت که متنفر شدم از خودم که چرا برای شهر و مملکتی دلت تنگ میشود که آدمهایش هرگز نمیخاهند تغییر کنند. رامین عزیز خوب یاد دارم که خود تو هم از همان ابتدای کار شمشیرت را علیه همین روزنامه و افراد داخل آن از رو بسته بودی به یاد آر آن پستی را که برای روزنامه نوشته بودی. خود تو همواره در مقابل آن جبهه گرفتی و به قول خودت ما غوره نخورده های مویز شده را پشیزی ارزش قائل نشدی(هر چند که ما هیچ حس نیازی به این موضوع نداشتیم). اما همین غوره نخورده های مویز شده شدند روزنامه نگارانی که خودت دیدی چه کردند در آن استان بی جان زادگاه من و تو. رامین عزیز عینک بد بینی را از چشمانت حذف کن و ادب را نیز در نوشته هایت رعایت کن. تمام تعبیرهایی که استفاده کرده ای توهین آمیز و تحقیر کننده است و این از تویی که داعیه دار روزنامه نگاری شهر زنجانی بعید به نظر می رسد. ضمن آنکه به هیچ عنوان مطالبت به هم ربطی ندارد و نیز ربط لینک خبری را که گذاشتی با مطلب خودت اصلن متوجه نشدم. شاید من هم مثل بقیه همکاران سابقم هنوز بچه ای هستم که این مطالب تراز بالا را نمی گیرم. پس تو ببخش که سوادم کم است. ما لران شب خوابیده و سحر کرد بیدار شده را به بزرگی خودت ببخش که روزنامه ای را تحویل جامعه ای دادیم با چهار صفحه بیخود و مسخره و با مطالب چرند و پرند! که کک هیپکس را نگزید و خواب را از چشمان هیچ زمامداری نربود! شاد باشی دوست من. کاش شهر من هم بزرگ بود بزرگ بزرگ تا فکرهای بزرگی هم در آن رشد می کرد.

از روز اول بنا نداشته ام به هیچ کامنتی جواب بدهم. ولی کامنتی که حمید عزیز برایم گذاشته لازم می آورد که توضیح بدهم. من آنقدر فحش از هفته نامه ها و روزنامه نگاران همشهری خورده ام که تقریبن رویین تن شده ام و ککم نمی گزد که فلان بچه که تا دیروز برای مامانش لوس و شیرین می شد حالا بیاید و برایم کامنت ناشناس بگذارد و بخواهد در مورد من اقدامات تربیتی انجام بدهد. اگر کسی جرات نوشتن با نام و نشان خود را ندارد، حرفش هم ارزش خواندن نخواهد داشت. ولی من فحش ها را هم می گذارم تا خوانده شوند ولی جواب نمی دهم. مطلب بالا کامنتی ست که حمید برایم گذاشته و من فقط یکی دو بخشش را جواب می دهم. و اما بعد:

۱- حمید عزیز. اینکه دارم جواب ترا می دهم مطمئن باش به خاطر عزتی ست که پیش من داری. تو آنقدر پاک و عزیز هستی که من بخواهم برایت درد دل کنم فقط به این خاطر که درد دل کرده باشم و نه بیشتر. در مطلبت چند نکته بسیار اساسی وجود دارد که کلید اختلاف من و توست. سعی می کنم به همان ها بپردازم.

۲- ماجرای کدورت من با بسیاری از اساتید به شب انتخابات دومین دوره خانه مطبوعات بر می گردد. عدم صداقت، نفاق، دورویی، پشت هم اندازی، شارلاتان بازی و باند ترتیب دادن ریشه در همان شب دارد و من یقین دارم تو از اتفاقات آن شب بی خبری. گفتم کدورت و می دانی که کدورت به سادگی قابل رفع است.

۳- حمید عزیز من کدام شمشیر را برای مردم نو از رو بسته بودم؟ لابد نظرت به بررسی مطبوعات زنجان در هفته نامه صدای زنجان است که من می نوشتم. عزیزم حتمن به یاد داری که در همان ستون نوشتم مردم نو آبروی روزنامه نگاری زنجان است و نوشتم علیرضا اسکندریون برای جامعه مطبوعاتی زنجان آبرو خرید. انتقاد هم البته کردم. ولی چرا شما فکر می کنید هیچ کس حق ندارد از شما انتقاد کند؟ چرا باید انتقاد با فحش جواب داده شود؟ من هنوز هم منتقد برخی اقدامات مردم نو هستم و فکر می کنم از شما و فکر شما به عنوان پله استفاده شد. ماجرای من و مهر زنجان را هم که می دانی. انتقاد حق من است و تو می توانی بگویی فلانی خفه شو. این دستور می تواند باشد ولی می دانی که من از هیچ کس دستور و حقوق نمی گیرم. چرا فکر می کنی هر کس که انتقاد می کند سقفش کوتاه است و فکرش از میزان محدودی تجاوز نمی کند؟ چرا تفاوت ها را برنمی تابید؟ تفاوت شما با آن بقیه چیست که هیچ منتقدی را برنمی تابد و می خواهد خفه اش کند؟ چرا منتقد را مخالف و مخالف را معاند می کنید؟ مردم نو باید خانه امید همه روزنامه نگاران زنجان می شد، آیا اقدامی در این مورد انجام گرفت؟

4- خودت می دانی که من بیشترین فحش را از همه طیف ها خورده ام، چه دوستان چه غیر دوستان. ولی هیچ کس به من نگفته تیتر فروش. آیا روا بود مردم نو در جواب تیتر خوردن و خبر خوردن از البرز خرم در قضیه شرکت توسعه معادن روی، به من اتهام تیتر فروشی بزند؟ هرکسی این فحش را به من می داد ناراحت نمی شدم. از مردم نو هم ناراحت نشدم فقط انتظار نداشتم. حکایت منصور حلاج و شبلی را که شنیده ای؟ دردم آمد که مردم نو که می دانست من از هیچ کس دستور و پول نمی گیرم چرا این حرف را زد؟ طرفه آن که خبر دارم قیمت آن خبر و تیتر چه بود و چه کسی می خواست بابت آن تیتر پول بگیرد. بگذریم.

۵- من از هرگونه اپوزیسیون بازی و پفیوزیسیون بازی متنفرم. تفصیلش را بگذار حضوری می گویم. ولی انصاف بده مخالف خوانی نشریه شما چه سودی به حال مردم داشت و کدام وضعیت را تغییر داد. من در این تفکر با شما اختلاف دارم و اصلن حاضر نیستم در یک نشریه که ارگان باشد قلم بزنم فرقی هم نمی کند چه روزنامه پراودا باشد چه میزان چه هر ارگان دیگر. نکند فکر می کنی به خاطر این تفکر هم باید فحش و فضیحت بشنوم؟ من حاظر نیستم قهرمان شهرم باشم و قلمم تخت زمامداران را بلرزاند. من به نوشتن تعهد دارم و شرف و نه هیچ چیز دیگر.

۶- حمید عزیز. مطلبت اشکم را در آورد ولی گریه نکردم گرچه یک روز تمام حرف هایت دور سرم می چرخید. می دانی من آدم ساده ای هستم و حرف هایم را بدون پرده پوشی می زنم. صداقتت را دوست دارم. سادگیت را همینطور ولی قبول کن مردم آطور که نشان می دهند نیستند.

۷- در قفسی که به قول حسین منزوی نفس در آن همیشه طعم لجن دارد، سکه صداقت خریداری ندارد. حرص من از آن بود که به وضوح می دیدم دارند از شما سوء استفاده می کنند ولی شما چنان از یارو طرفداری می کردید که حد نداشت. خوب است جریانات پایان دوره دوم هیات مدیره خانه مطبوعات را مرور کنی و ببینی چه کسی و به چه دلیل حاضر نشد کوچکترین اطلاعاتی در خصوص مسایل مالی خانه مطبوعات در طول دوره تصدی حضرات به هیات مدیره بعدی بدهد. حمید عزیز در مردم نو گره بر باد زدید همانگونه که من در مهر زنجان و خود غلط بود آنچه ما می پنداشتیم.

۸- از نظر من بحث مردم نو پایان یافته است. حرف های تان را می شنوم و می خوانم فحش ها را هم. بگذارید لذت ببرم از دیدن لذت کسانی که با فحش به من آن هم به صورت ناشناس ارضا می شوند.

زیاده عرضی نیست.