تورج

کنکور و تحصیلات آکادمیک در دهه شصت یکی از پیامدها و البته خصوصیات منحصر بفردش اجبار و الزام گریزناپذیرش بود در ادامه تحصیل دانشگاهی جوانان و علاقمندان در رشته هایی از علم و دانش که گاه اصلن تناسبی بین فرد جویای علم و دانش مورد جستجو وجود نداشت. محدودیت پذیرش دانشجو، انگشت شمار بودن تعداد دانشگاه های کشور، عدم فعالیت موسساتی چون دانشگاه آزاد، پیام نور، دانشگاه جامع علمی و کاربردی و... ، قدرت انتخاب صرفن ۱۴ رشته - شهر برای هر داوطلب و صدالبته گاف های بیشمار دستگاه های الکترونیک تصحیح برگه های پاسخ نامه کنکور، همه و همه دست به دست هم می دادند تا برخی کسان در برخی رشته ها مجبور به ادامه تحصیل باشند و بعدها به صرافت بیفتند که حداقل ۴ سال از ایام پرشتاب و رنگین و سودازده جوانی را به باد فنا سپرده اند و .... در دانشکده ما نمونه های زیادی بود ازین تیپ بچه ها مثل حمید نادر خلیل، مهدی علاف، علی علما، مزدک، من خودم و البته و صد البته تورج.

تورج با آن قد بلند، پیشانی عقب رفته، سیمای آفتاب سوخته، سبیل پرپشت، صدای بم و از ته گلو با لهجه لری، خنده تمام صورت، سیگار همیشه روشن و عشقی که به ادبیات معاصر خاصه احمد شاملو داشت.

در ایام بیکاری و بیعاری بعد از لیسانس یک روز نامه ای نوشتم خطاب به تورج و آن ایامی بود که تمام همدوره ای ها یا مشغول خدمت زیرپرچم بودند یا در صف انتظار. آدرسی اما نداشتم. پشت پاکت خیلی ساده نوشتم ایلام ـ آبدانان ـ هلیوه ـ تورج شااحمدی. دوهفته بعد پاکتی رسید بدون نشانی فرستنده. بازش که کردم خط زیبای نستعلیقش آشنا بود. بعد البته باز هم بی خبری بود و بی خبری تا این که خبر رسید تورج دوست داشتنی را قلب نافرمان و عاصیش از جمع خاک نشینان جدا کرده و به عالم دیگر برده، به جایی که دو سه سال قبل، رامین رفته بود، رامین میرزایی.

در میان توده کاغذهای انباری خانه کلاسور بزرگی ست حاوی نامه هایی که دریافت کرده ام. بازش که کردم پاکتی بیرون افتاد در کمال صحت و سلامت و به خط تورج. برای شاید بار گشودمش و خواندمش و دریغم آمد یادی نکند یک رفیق از پای فتاده از یک رفیق عاشق سفرکرده که نیمای بزرگ فرمود یاد یاران قدیم رزق روحم شده است...

دوست خوبم سلام

زبان ناطقه در وصف شوق ما لال است             چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

بقول میرزابنویس های قدیمی نامه سرکار نامی که نافه مشک تر و نسخه خط دلبر بود و اگر متهم به گزافه گویی نشوم باز بقول همان میرزاها ساحت خاطر را رشک باغ بهشت و موسم اردیبهشت ساخت.

باده دردآلوده مان مجنون کند                        صاف اگر باشد ندانم چون کند

نمیدانم هنوز نشان قدم هایم بر یخ های زنجان مانده است یا ریزش برف گام گاههایم را پوشانده است یا شعله نامهربان آفتاب یخ ها را سوزانده است. ولی خودم حس میکنم که نشان قدم هایم همچون داغی یخین در سراسر خیابان های زنجان، در محدوده دانشگاه و در سرتاسر سرسراهای دانشگاه و خوابگاه بر جای مانده است. مگر نه این است که ما هم جزیی از تاریخ زنجان بودیم، حالا گیرم که آقای دکتر هشترودی نام ما را در کتابش نیاورده باشد و در چاپ های بعدی هم چنین قصدی نداشته باشد.

شاپرکی بودیم که بال زنان و ولنگار در حیاط دبستان می چرخیدیم و لبخند می زدیم و زنگ دبستان صبح شکوهمند چیرگی بود و با حالتی از خوش باوری شیطنت آمیز که آمیخته خنده و دلهره ای پنهان بود پنداشتیم که علی آباد هم شهری است اما شهر شعور درک ادراک پاره پاره ما را نداشت. در آفتاب تماشایمان هیچ سایه ای نمایان نشد و حتی سایه های سرگردان راز حیرانی جاودانه را از چشمانمان نپرسیدند. همچو سربازانی سرافراز که ظفرمندانه پا به جهان میگذارند و سرشکسته و مغلوب دنیا را ترک می کنند که پیروزی از آن دیگران است...

و اینگونه بود که راز آن کودک را که در شعر سهراب سنگ به دیوار دبستان می زند درک کردیم ولی چه تجربه ای که ۴ سال از عمرمان بهای آن بود. نقد عمر را با نسیه توهم سودا کردیم و خود سودا زده و سرخورده با مغزهای پوک و نگاههای خاکستر شده و اندیشه های فرسوده بیرون آمدیم و پنداشتیم که دنیا را فتح می کنیم و چه خیالاتی که نفرمودیم و برخی از ما هنوز هم نمیفرمایند. مهندسی ارزانی همین قوم کوته بین و بی مقدار باد:

هرچه کوته نظرانند بر ایشان پیمای                         که حریفان ز مل و من ز تامل مستم

همانهایی که انگار کله هایشان را از دره نئاندرتال برای نمایش به موزه تاریخ طبیعی آورده اند و من و سعید اسم آنها را قاشقی گذاشته بودیم ـ به کدام گناه ناکرده این داغ مهندسی را تا آخر عمر و بعد از آن هم تحمل می بایدمان کرد ـ مجنون های بیابانگردی بودیم که با پاهای تاول زده تمام بیابان های عالم را پویه کردیم به امیدی که نگاه لیلایی آشوب در دلهایمان اندازد ولی شعله امیدی در خاکستر نگاهی پیدا نبود. آگاهانه بر حریتمان نقطه گذاشتیم و به بن بست رسیدیم. میخواستیم آفتابه لگن خرج لحیم کنیم پنداشتیم میشود و چه غلط بود آنچه می پنداشتیم.

و اکنون اینجا در استوای زمین در لحظه های خاطره میسوزم. خاطره تو، خاطره او و خاطره همه و بخصوص تو که دلم از تو حیرتی آموخت و درد غربت جاودانه ات را خوب حس میکردم. باور کن تعارف نمیگنم که اهلش نیستم، تو زخم خاک را برهنه می نوشتی و اصلا خود ترجمه خاک زخم خورده و یا زخم خاک خورده بودی.

و اکنون تنها و آزرده از تیغ زبان های زنگ زده و عفونت استخوان ها و آدم های فسیل شده و مغزهای کپک زده، با اندیشه ای بی تفاوت میان دری بسته یا گشوده ـ مگر فرقی هم میکند؟ـ همچو چراغ لاله در رهگذار باد، با حسرتی از این فصل به فصل دیگر، از این کوچ به کوچی دیگر بدنبال عطر آرامشی که شاید در مرگزاری دوردست یافت شود.

گاهی نیز با چشمانی بسته، از این ریشه به آن ریشه در میان خاک جاری میشوم تا مگر غنچه عشقی یا رایحه محبتی را شکوفا بیابم ـ نه از آن نوع آب و آن نوع حرکتی که مهندس ذبیحیان میگفت ـ چه استادان سنگدلی داشتیم حیاط مدرسه ما از سیب و سپیدار و عطر یاس سرشار بود ولی آموزگار پیر و گیج ما چه دستان زمختی داشت که راز پروانه ها و موسیقی این همه بهار سبزش نکرد، چهار بهار بر او گذشت ولی گل نکرد.

و تو مپندار که بسادگی شما را فراموش میکنم که نامتان، یادتان و خاطره اتان و عبور سبزتان در کوچه باغ دلم زیباترین خاطره هاسا و آنقدر در شما غرق شده ام که خود را فراموش کرده ام " به تو از خویشتن غایب بودم بقول شیخ ابوسعید"

و نه این زمان دل ما در آتش شوق و طلب و اشتیاق افتاده است که همچو لاله خودرو داغدار ازلی است.

اینهمه پریشان گویی از خاطر پریشان است امید که روزی مجموع گردد ـ بقول مجید صیام پور متمرکز ندارم ـ

مقداری هم از حال و روز فعلی خودم. بعد از هفت ماه دربدری، ۲ اسفندماه در یکی از پادگان  هاییکه بنام یکی از شهدا یا ائمه اطهار به ثبت رسیده است مشغول خدمت زیر پرچم میشوم. نمیدانم اصلا پرچمی هست یا نه و اگر هست چرا من پرچمداری نمی بینم. نامه دوم را از پادگان برایت میفرستم پس تو تا آن زمان برایم نامه نفرست. راستی فردا ۲۲ بهمن است تبریک بگم یا نه؟! به تمام بروبچه ها سلام برسان بخصوص حسین، حمزه و مسعود که حتما ترم بعد هستند، علی ملکی که نمیدانم هنوز با پنجره او را کاری هست یا نیست، رسول و سایرین و بخصوص سلام گرم و خیلی ویژه همراه با یک پیپ بلورین تقدیم آقای محمد زارع که هنوز هم شاید گاهی زیر درخت پیپ سیب می کشد و ۴ تا بی بی پیک دارد که ۳ تای آن را می برند و یکی از آن ها هم زیر آس خشت میرود! این حرفها را به او نگو شاید برنجد ولی خیلی دوستش دارم....

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است                  فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست

۲۱ بهمن ۷۲     آبدانان، هلیوه                                

مردانگی

۱- یکی از دوستان در مردانگی بنده شک کرده و خواستار اثبات آن شده است. متن شک نامه ای دوست محترم این است:

دوشنبه 2 آذر1388 ساعت: 16:42 توسط:م
نویسنده باید خودش بگرده پیدا کنه دود چراغ بخوره تا نویسنده بشه باید چشاش کور بشه مث قبلا که کور بودی وعینک ته استکانی میزدی
به تو هم میگن نویسنده
تو نویسنده نیستی که اسمشو فقط یدک میکشی تو زندگی خصوصیت مشکل داری چه برسه به ...

میخوای بگی تو زندگیت خیلی موفقی
اگه مردی که گمان نکنم مرد باشی مایکل جکسون
این نظر رو منتشر کن
البته اگه مردی
همیشه یه مرد باش
بازم بهت سر میزنم

بنده روش های زیادی برای اثبات مردانگی سراغ ندارم و اصولن گمان نمی کنم مردانگی نیازی به اثبات داشته باشد. هر کسی هم به من می گه نویسنده چیزی حالیش نیست یعنی نویسنده ندیده. خلاص.

۲- کار من با محمود بن حسین بن محمد مولف کتاب دیوان لغات الترک به شدت به نقاط باریک کشیده شده. منتظر یک ترجمه فارسی دیگر از مقدمه کتابش هستم و البته متن اصلی عربی کتاب در آن موقع مشخص خواهد شد این شخص کیست و چرا کتاب دیوان لغات الترک را تالیف کرده. البته اگر ناشری برای کتاب من پیدا شود که حتمن خواهد شد.