م. شناسه عزیز

نمی دانم چرا بی هوا یاد ایام قدیم افتادم. ایامی که رابط من و تو نامه هایی بود که گاه و بیگاه و متواتر برای هم می نوشتیم و عطر حضور و نفس و یاد من و تو از طریق کاغذ سپید به هم منتقل می شد و من چقدر کیف می کردم هرگاه نامه ای تازه از تو می رسید. نامه هایی که هنوز همه شان را مثل روز نوشته شدن دارم و حفظ کرده ام.یک نامه دو جانبه بین من و مهدی رحمانی بالغ یر ۲۰۰ صفحه شد. هنوز دو نامه مهدی رحمانی را دارم اما هیچ به معنای مطلق کلمه خبری ندارم ازش. یادش به خیر. یاد تمام کسانی به خیر که روزگاری بخشی از وجودمان بودند، بخشی از زندگیمان و امروزه هیچ خبری از همدیگر نداریم الا عکس هایی به یادگار مانده از دوران سپری شده برای آتش زدن ذهن و یاد. تلفن هم البته داشتیم هم من هم تو اما نامه و کاغذ سپید چیز دیگری بود. اکنون اینترنت و چت و کوفت و زهرمار همه چیز را دیجیتالی کرده، سرنوشت و احساس ما به صفر و یک وابسته شده و چقدر دنیا غم انگیز می شود اگر واقعن درک کنیم وجودمان صرفن و صرفن بسته به صفر و یک های بیشعور و بی پایان است. بگذریم. می خواهم از طریق همین صفر و یک ها ببرمت به ایام قدیم.

۱)اسمش را اکنون به یاد ندارم. ما همه بهش می گفتیم ویولت. شیمی می خواند. قرتی ترین دختر دانشگاه بود. افتخارش راه رفتن کنار فوژان فلکی بود. صلا‌ه ظهر بود. رفتم تلفن بزنم از تنها باجه تلفن دانشگاه. ویولت داشت با تلفن حرف می زد. چند قدم از باجه دور شدم تا راحت به کارش برسد. ناگهان صدایش را بلند کرد تا من بشنوم و مرا فحش داد. یخ کردم. کاری به کارش نداشتم. نتوانستم بایستم. راه افتادم . گریان رفتم پیش محبعلی بیگدلی. یادت هست محبعلی بیگدلی را؟ ۴ سال از جنگ گذشته بود و او کماکان در حال و هوای جنگ بود. چه گفت و چطور آرامم کرد یادم نیست. ویولت با دو جین از پسرهای دانشگاه دوست بود ولی من در حیرتم چرا آن روز ظهر من باید مخاطب فحش های او می شدم. تو می توانی علتش را برایم بگویی؟

۲)زمستان ۷۱ موهای سرم بلند شده بود، اندازه گیس. پسر مشکی پوش دانشکده با موهای بلند که با شال گردن سفید به جای هدبند پیشانی و موهایش را می بست. یک روز هوس کردم موهایم را چپکی شانه کنم. روغن نارگیل زدم و موهایم را کشیدم روی گوش چپم. چند روز بعد قاسمعلی گروسی مدرس اصلاح نبات مرا صدا کرد اتاقش. در را قفل نمود و شروع کرد به ارشاد کردن من. اول فکر می کرد سوسول هستم. او یک ساعتی گفت و من شنیدم و ارشاد شدم. یک سال و نیم بود که ورزش را کنار گذاشته بودم و سیگاری شده بودم. چند روز بعد موهایم را تراشیدم . شدم قیصر با کفش های مشکی پاشنه بلند که صدای پایم همیشه توی کریدور درندشت دانشکده می پیچید. تو می دانی که من همان موقع هم راسل بودم. نویسنده نه عشق لات. به قول احمد کایا سیگارم از دو پاکت بالاتر رفت. اغلب کلاس های دانشکده را نرفتم. چرا قاسمعلی گروسی احساس وظیفه می کرد باید به مساله مهمی چون موهای بلند ، لباس مشکی و سیگار همیشه روشن من رسیدگی کند؟ و یک مدرس مکتبی بود.

ادامه دارد.............