برف
در شهر ما همراه با برف حسرت می بارد. برف شناسه شهر ماست، برفی که از پشت بام ها روبیده می شد، می رفت کوچه ها و حیاط را می انباشت. ملت شال و کلاه های شان را بیشتر می کشیدند روی سر و گوش، به سادگی از کنار هم رد می شدند، نفس های گرم شان را در هوای سرد رها می کردند و در خم کوچه از نظر محو می گردیدند.
در شهر ما همراه برف حسرت و کلاغ می بارد. کلاغ ها می آیند روی چینه دیوارها و سیم ها می نشینند، زل می زنند به آدم هایی که شال و کلاه های شان را روی سر و گوش کشیده اند و به سادگی از کنار هم رد می شوند. بعد فریاد می زنند برف برف.
برف شناسه شهر ما بود در روزگاری که زمستان از آبان شروع می شد وتا سیزده نوروز سال سگ، کش می آمد. یک سال زمستان تاخیر کرد، کلاغ ها آمدند اما قبل از برف. کلاغ ها حرمت برف را می فهمند. برف حریم کلاغ را رعایت می کند. ما نمی فهمیدیم. جای گلوله برفی سنگ پرت کردیم طرف کلاغ ها. زمستان تاخیر داشت. کلاغ ها پریدند. زمستان قهر کرد. برف نبارید آن سال. چشم های مان به آسمان خشکید. می خواستیم کلاغ شویم و از روی سیم های چراغ برق بپریم روی چینه دیوارها و داد بزنیم برف برف. تا برف بیاید و از دیوارها و کوچه ها بالا برود و شهر را زیر لحاف سفید خود در پناه بگیرد.
برف شناسه شهر من است و من در حسرت برف دارم کلاغ می شوم.
پی نوشت: پدر محمد معینی عزیز فوت کرده است. این ضایعه به محمد عزیز و خانواده اش تسلیت عرض می نمایم.