پهلوان
قوم شکست خورده ، پهلوان ساز و پهلوان آفرین است. پهلوان اسطوره و ناجی افسانه ای ملت شکست خورده است. اسطوره ای که به امید یک روز ناپیدا و گنگ پیروزی در ذهنیت قوم شکل می گیرد برای سامان دادن ملت و ورود به آستانه پیروزی. پهلوان ها از صبح مه آلود تاریخ از خاطره های دور و دراز از یادمان های بهادری ها و پیروزی ها و سرمستی ها و از ایام غلبه و سطوت سر بیرون می آورند و شکل و سیما می گیرند بر مبنای آرزوهای ملتی که در سراشیبی سقوط و شکست افتاده.
پهلوان ها البته همواره نیازمند مخالف و آنتی تز نیز هستند تا از میدان مبارزه با نامردها سربلند بیرون بیایند و در خاطره قوم برجسته و مایه افتخار شوند. تاریخ ادبیات فارسی اما از این مهم خالی است. در انگاره نویسندگان شاعران و سخن سرایان ما دشمن همواره خوار و زبون و ضعیف است ولی معلوم نیست ما چرا همواره ازو شکست می خوریم. در این میان فردوسی البته استثناست. فردوسی دشمن را تا حد اعلای قوت و توانایی بالا می برد و بعد وقتی پهلوان ما پیروز می شود ارزش کار وی دوچندان می شود. از همین منظر است که یکی می شود رستم و در مقابل افراسیاب قرار می گیرد.(شود کوه آهن چو دریای آب/ اگر بشنود نام افراسیاب). یک نفر می شود پوریای ولی دیگری می شود شاه اسماعیل ختایی ، نفر بعدی نادر قلی میرزای قرخلوی افشار و همینطور بگیرید بیایید جلو تا برسید به بابا شمل و داش آکل و حتا کلاه مخملی های داش مشدی پایان عصر قجر که می گویند چند سالی قبل از عصر حجر بود. و اینها می شوند مدافع ناموس مردم بر سر کوچه و بازار. تفاوت البته بین رستم و داش آکل بسیار واضح و آشکار است. رستم می شود ناجی یک ملت و داش آکل دست بالا کسی که بالای زن و دختر مردم در می آید تا اراذل و اوباش سر گذر سر به سر آنان نگذارند. پهلوانی هم پیدا می شود که غرور یک ملت و یک قوم را نجات می دهد.
تمام این ظهور و طلوع ها البته جلوه های گونه گون پهلوان سازی و ناجی آفرینی یک قوم شکست خورده هستند و زمین خورده، برحسب روزگار اما پهلوان ها جامه عوض می کنند و انتظارات از آنان دیگر گون می شود. رستم از افسانه متولد می شود و تفاوت ساختاری با مردم عادی دارد، محمود خوارزمی و شاه اسماعیل ختایی و نادر قلی میرزا اما تعلق به کوچه و بازارهای پر از خاک و خل دارند. از جنس مردم هستند.
یکی از همین جماعت ساده کوچه و بازار هم می شود آقا تختی. رستم اگر گرز گاورو دارد، پوریای ولی اگر تمام گردنکشان عالم را بر خاک می اندازد، شاه اسماعیل اگر قزلباشان جان بر کف آدمخوار دارد و نادر اگر لشکر جرار و خونریز دارد، آقا تختی هیچ یک را نداشت. نه گرز و نه پول و نه لشکر ونه حتا تمام قهرمانان عالم را برخاک انداخته بود و نه حتا در همین روزگار خودمان از همه مدال های رنگارنگ جهانی و المپیک بیشتر داشت. مگر کم هستند کسانی که در تاریخ ورزش ایران بیش از آقا تختی مدال جهانی و المپیک صید کرده اند؟ مگر احترام و اعتقاد مردم به آقا تختی به خاطر تعداد مدال هایش بود؟ اگر اینگونه باشد که عبدالله موحد ۶ مدال طلای جهان و المپیک را دارد یا همین حسین رضازاده که چند سال است غیر از طلا ( هم مدال هم عطایا) هیچ چیز دیگری از هیچ کس نمی گیرد.
اما آنچه آقا تختی را پهلوان و اسطوره قوم می کند مدال نیست، آقا تختی علیرغم شکست در مسابقات جام جهانی تولدو در ۳۶ سالگی مثل یک مدال آور استقبال می شود و این نشان می دهد که مردم در پس مدال های آقا تختی سیمای اسطوره قوم شان را شناسایی کرده اند. اسطوره ای که غرور جریحه دار شده یک قوم شکست خورده را زنده نگاه می دارد و این راز ماندگاری اسطوره آقاتختی است.