درخت زردآلو
در حیاط خانه پدری ما یک درخت زردآلو وجود دارد که همسن خود خانه است. زردآلوهایی درشت شیرین . زرد و آبدار که هر تابستان میزبان گنجشکها و سارها و آواز ریز و پرطنین این پرنده ها می شوند. چند سال قبل، یک سال درخت میوه نداد ، سال بعد هم و این روند یکسال دیگر تکرار شد آنقدر که زمستان آن سال تصمیم گرفتیم درخت زردآلو را را ببریم. وقتی مقدمات کار را فراهم می کردیم همسایه مان عصمت خانم به صورت ناگهانی آمد خانه. از تصمیم ما که باخبر شد آمد ایستاد کنار درخت، یک دستش را گذاشت روی تنه درخت و گفت اینکار را نکنید. امسال مرا به عنوان ضامن قبول کنید، اگر بازهم میوه ندادآن وقت ببریدش. نشان به آن نشان که تابستان آن سال درخت زردآلو پرمیوه ترین سال حیاتش را تجربه کرد و حیاط خانه ما هم بیشترین آواز گنجشک و سار را در حافظه خود ثبت نمود. تابستان آن سال که ما خیلی عاشق بودیم و دیر رسیده بودیم.