این روزها
بارانی که از صبح شروع شده بود شهر را شسته و من در اتاقم محبوسم با یک زیر سیگاری پر یک بسته سیگار خالی و یک خرمن کتاب و خلاصه جزوات و دست نویس هایم.
کنار پنجره می آیم و از ورای توری پنجره هوای مرطوب را درون سینه می کشم و سیگارم را نی تکانم. شهر در حال نفس کشیدن است و من دارم پیر می شوم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۵/۰۱/۲۸ ساعت 7:56 PM توسط رامين سلطانی
|