بخار خوشرنگ قهوه حتا

نمي‌تواند زيبايي مخاطب را

كه دوست دارد

پشت پلكهاي رنگي

خواب عاشق را/ مزمزه كند

و آسمان را به رنگ/ لنزهاي روسري رنگش

به آدرسي كه در قلب من است/

                                   عاشق شود

 

شايد هم نمي‌توانم

شبيه طرح سيماي اشتباهي

كه در بيست و چند سالگي

كه حالا ديگر متروك و مسافر

از خوابي به خوابي

و بانويي با رنگ چشمهاي قهوه‌اي خوشرنگ

كه در فنجان قهوه‌ام مي‌ريزد

و شيرين مي‌كند

 

راننده برنمي‌گردد

همه چيز از آينه

و اشكهايي قهوه‌اي

كه لبهايم را مي‌شورد و

داغ مي‌زند.

                     2/8/83