شعر
امروز که کاغذپاره های چند وقت پیش را می دیدم این شعر از وسط کاغذها افتاد بیرون. اینکه کی و کجا نوشته ام و اصولا اسم آن می تواند شعر باشد یا نه مساله دیگری ست. البته این همه مطلب مثلا جدی و خشک روزنامه نگاری بعضی وقتها گریز به عالم شعر و شاعری پربدک نمی باشد.
به هر طرف که بچرخم
در مقابل چشمانم می ایستد
و آرام آرام
بر سرم می ریزد
شبیه کسی که
در یک غروب نمی دانم چند شنبه ی ده سال پیش
بی خود و بی دلیل
پیر شده باشد
و عشق در کنار پالتو پوستی
رژه برود از مقابل چشمانش
و گم شود در هوای خاکستری یک نخ سیگار ارزان قیمت
بساطم را جمع می کنم
و غروب می شود
آسمان از بالای سرم نمی گذرد
به هر طرف که بچرخم
مثل مردی در ده سال پیش
کسی در چشمانم قاب می شود
به سراغ آدرسی
که در قلب من است.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۴/۱۲/۲۱ ساعت 1:52 AM توسط رامين سلطانی
|