ديروز ظهر به كاري رفته بودم روزنامه مردم نو. آقايان اسكبدريون و افشار با ديدن من شروع كردند در مورد يادداشت صدا صداي خسته پرسيدن كه در شماره آخر صداي زنجان نوشته بودم. و علت خستگي كه در آن يادداشت اشاره كرده بودم و غيره و اينكه چي شده و شما اكيپ خوبي داريد و از اين حرفها. مفصل توضيح دادم از تضييع حقوقي كه در مطبوعات شهر وجود دارد و من نمي‌توانم تحمل كنم و از اين حرفها.
واقعيت اينست كه من خسته‌ام شديد هم خسته‌ام. به اين وبلاگ نويسي نگاه نكنيد اينجه براي دل خودم مي‌نويسم و حكايتش فرق مي‌كند. حرفهايم را شايد آيدين بهتر درك كند.