صدايي آرام و گوش نواز در درون جمجمه ات در سيلان است جمعه روز بدي بود. آوار بعد از ظهر جمعه بر سرت خراب شده و جمعه روز خيلي بدي شده. اما نمي تواني بگويي كه عصرهاي جمعه را دوست نداري. باران گرفته است و خورشيد يكي دو ساعتي‌ست دامنش را برچيده و رفته و احتمالاً به روز بعد فكر مي‌كند و توده‌هاي هواي كم فشار يا پرفشار كه احتمالاً فردا هم هوا را ناپايدار كرده و دل ما و خورشيد را خواهند سوزاند. دل كه بسوزد ديگر چه فرقي دارد كه چه روزي باشد ، شنبه و يكشنبه ندارد كه به قول يدالله رويايي سوراخ باشند يا نباشند. خورشيد رفته و تو دلت سوخته و اين از همه چيز عالم مهمتر است ، مهمتر است از دلشوره هاي كساني كه در آينده قرار است رييس جمهور بشوند يا نشوند. باران گرفته و دلت مي‌خواهد رويايي مي‌گفت جمعه سوراخ ، تا اين سقف خاكستري يكباره عقده‌ي دلش را بر سرت مي‌ريخت و مي‌رفت . مي‌رفت و مرا با خورشيد تنها مي‌گذاشت. خورشيد اما مخصوص روز جمعه نيست . نه اين خيلي بي‌رحمانه است . تو بايد گفته‌ات را تصحيح كني ، جمعه روز باران است. كه بايستي كنار پنجره ، صورتت را بچسباني و خنكي باران آرام برود زير پوستت. كه دلت ناگهان پر شود و طاقتت تمام و نتواني تحمل كني بار چه مي دانم شايد هستي را به قول كوندرا.

باران شيشه ماشين را رها نمي‌كند و صداي مخملي بنان روز جمعه را ، غروب روز جمعه را هاشور مي‌زند. تارهاي باران خيال دارد زمين را به هواي ناپايدار كوك بزند. هوايي كه نه كمي تا قسمتي بلكه به تمامي سحار است و باران چه بازي غريبي مي‌كند با شيشه ماشين و چراغ قرمز اين دفعه چقدر عاشقانه جلوه مي‌كند در نظرت و التماس مي‌كني كه تمام نشود حداقل به خاطر دستهاي معصوم پيكاسو.

شيشه پنجره را باران شست/ از دل من اما/ چه كسي نقش ترا خواهد شست