کسانی که دائما با یک دوربین راه می روند و به دنبال صحنه ها و سوژه های جذعکاس خودماب می گردند تا ناگهان و از روی اتفاق صیدشان کنند معمولن در کار خود به موفقیت چندانی دست پیدا نمی کنند. عکاسی یک فعالیت اتفاقی و مبتنی بر تصادف و شانس نیست گرچه نقش این دو عامل را هم نباید در موفقیت یک عکاس فراموش کرد.در اینجا صحبت از عکاسی به عنوان تفریح نیست، ما داریم از عکاسی به مثابه یک ابزار بیان هنری و اجتماعی حرف می زنیم.بدیهی است در این شرایط کسانی به موفقیت نزدیکتر خواهند شد که ۱)در کار خود تمرین بسیار بیشتری کرده باشند ۲) همواره طرح و پلانی از کاری که می خواهند انجام دهند در ذهن خود ترسیم نموده باشند و خطوط اصلی داستانی که قرار است روایت کنند در ذهن آنان پررنگ شده و به اندازه کافی مرور شده باشد.تجربه و طرح عناصری هستند که یک عکس خوب را از صدها عکس معمولی متمایز می کنند. عنصر دیگر شناخت و درک اشیا و همه چیزهایی است که قرار است از آنها عکس بگیریم. یک عکاس باید به اندازه کافی با سوژه خود ارتباط داشته باشد و بتواند آن را درک نماید و در ذهن خود لمس کند. برای این منظور بهترین روش، نزدیک شدن به سوژه است البته به مقدار مورد نیاز. برای گرفتن یک عکس خوب از سوژه ای که در یک متری آن طرف جوی آب قرار دارد، نباید این سمت ایستاد و از tele استفاده کرد، از جوی آب هم نباید پرید، باید داخل جوی آب شد و تا زانو در آب فرو رفت. این همان مفهوم درک سوژه است. TELE زمانی به کار شما می آید که نزدیک شدن به سوژه یا شما را مجبور به شکستن قانون می کند یا جان شما را به خطر می اندازد. و البته هیچ آدم عاقلی عکس را به عکاس ترجیح نمی دهد.