اولین بار بهار سال ۸۳ با تعدادی جوان دختر و پسر آمد دفتر صدای زنجان برای مصاحبه و شرکت در کلاس خبرنگاری که قرار آنجا داشته باشیم و چند تا نیروی جدید و تازه نفس تربیت کنیم. از بین تمام آنها فقط سه نفر ماندند در فضای مطبوعات: سعید رضابیگی که خبرنگار صدای زنجان است، لیلا ملک امیری که در صدای زنجان کار می کرد بعد رفت ایسنا بعد هم ازدواج کرد و با عالم مطبوعات وداع نمود و عباس رضازاده که بعد از صدای زنجان آمد البرز خرم و بسیاری از گزارش هایش تیتر یک شد و...

رضازاده یکی از مستعدترین خبرنگاران و روزنامه نگارانی ست که در زنجان دیده ام ولی به دلایلی هیچگاه نتوانست به حق خود برسد. در گزارش نویسی یقینن کسی به گرد پای وی نمی رسید اگر می توانست مقداری از مشکلات خاص خود را حل کند.به هر صورت....

رضازاده ۵ ماه است که بیمار است. می گوید عصر روز هشتم مرداد را تا ساعت ۵/۱ ظهر به یاد دارد. اطرافیانش می گویند عصر آن روز حدود ساعت ۵ بیهوش و خونین و مالین کنار جاده افتاده بود جاده زنجان به بیجار. با یک پیکان مسافرکش آورندش زنجان البته ساعت ۸ غروب. یک هفته بعد در بیمارستان چشم باز می کند. جالب اینکه موتوری که سوارش بوده حتا یک خراش جزیی هم برنداشته بوده. خودش به یاد نمی آورد فقط می گوید ساعت ۵/۱ شبکه خبر داشت اخبار ورزشی پخش می کرد و می گفت از شگفتی سازی تیم فوتبال عراق و غیره.

رضازاده الان حالش بهتر است حداقل می تواند راه برود و با کمترین لکنت ممکن حرف بزند. سمت راست بدنش هنوز مشکل دارد. خودش می گوید دوگانگی دید دارم. حرکت سمت راستش هم کمتر است. مثل بچه های اول دبستان می نویسد بد خط و کج ومعوج. البته خداییش آن موقع هم چندان خوش خط نبود.

با ادریس سالاری رفتیم خانه شان. همانجا دهنم را باز کردم سر ادریس و بسیاری حرف ها در مورد خانه مطبوعات که به جای کلاش بازی و پا گذاشتن روی شانه نحیف روزنامه نگاران برای صعود از پله قدرت چرا حضرات به فکر کسانی مثل رضازاده و سایر اعضا نیستند.رضازاده محتاج کسی نیست ولی انصاف است یک خبرنگار را همینطور ازیاد ببریم و دلمان خوش باشد که تشکل صنفی داریم؟ تشکلی که تا چند ماه دعوا می کردند سر دبیر کلی اش.

برای سلامتی عباس رضازاده باید دعا کرد. البته اگر خیلی ها فرصت داشته باشند.