این پست را محمد عزیز نوشته در رابطه با یک شخص. او از سال ۷۶ شروع کرده و من چند سال به عقب برمی گردم:

از اواخر سال ۶۹ سر و کله اش در دانشگاه زنجان پیدا شد. ریشه های انقلاب درس می گفت و به دلیل نوع لحن و بیانش مورد توجه بچه ها بود. با یک پژوی ۵۰۴ سفید می آمد اغلب. می گفتند دانشجوی فوق لیسانس علوم سیاسی است. چند بار در مسیر برگشت از دانشگاه و در سرویس دانشجویان هم صندلی شدیم. توصیه کرد کشاورزی را رها کنم و بروم سمت علوم انسانی. تنها درسی که بیست گرفتم درس او بود. به طرز ماهرانه ای صدا و بیانش را تقلید می کردم و بچه ها کلی تفریح می کردند. القا می کرد که فرانسه و انگلیسی را مثل بلبل بلد است. در تحلیل هایش در مورد جنبش صنعت نفت و مصدق خیلی بی انصافی می کرد و نقش مصدق را به هیچ می گرفت تقریبن. یک دفعه شنیدیم که شده رییس دانشگاه آزاد زنجان. یک بار برای نمره یکی از دوستان رفتیم اتاقش و علیرغم دوستی که با هم داشتیم ما را هیچ تحویل نگرفت و نمره دوستمان را نیز نداد. من به توصیه اش عمل کردم و وقتی سال ۷۷ بعد از فراغت از تحصیل و این بار برای کار رفتم پیشش بیشتر تحویلم گرفت و تقریبن مطمئنم کرد که به من درس خواهد داد. فرستادم قم و کلی امتحان و گزینش و فلان و در نهایت مجوز تدریس از قم در دست و مراجعه به دانشگاه آزاد. نتیجه برایم عجیب بود. شخصن با درس دادن به من مخالفت کرده بود. از آن تاریخ دیگر نخواستم ببینمش و ندیدم. یکبار امتیاز نشریه ای به نام نوید زنجان را گرفت و ۱۰ شماره ای هم منتشر کرد ولی علیرغم تمکن مالی انتشار آن را ادامه نداد. انگار می خواست رقیبی دربیاید در مقابل امید زنجان آن روزها که در اوج محبوبیت و تیراژ بود ولی انگار دید که مسجد جای بعضی کارها نیست و هر کس که سر می تراشد قطعن قلندری نخواهد دانست. شایعات زیادی در موردش وجود داشت مخصوصن زندگی خانوادگی اش و اینکه با یکی از دانشجویانش ازدواج کرد و الخ.

شایع بود که برای انتخابات مجلس به زنجان خواهد آمد ولی انگار این قضیه هم منتفی است. خودش می داند که در این شهر جایگاهی ندارد. قیافه ای که در مصاحبه های صدا و سیمای زنجان می گرفت و تبختری که لحن و بیان خود داشت ایجاد تنفر می کرد.

او برای همیشه از این شهر رفته است.