بهرام محمدی سردبير فقيد نخستين ماهنامه استان
در خصوص مطبوعات زنجان هرگاه فكر ميكنم بيش و پيش از همه يك نام در ذهنم چرخ ميخورد و آرامشم از كف برميگيرد. آرامش البته زاده بيعمليست اما نوشتن از داغي كه همواره از نبود عزيزان بر دل لك مياندازد همانقدر سخت است كه بخواهي جدا شدن ما از يك دوست را آرامش مندانه تاب بياوري. ما زاده داغيم و همواره سوگوار ، سوگوار سروهاي بلند بالاي راست قامت باغ كه چون باد در ميان برگهاشان ميپيچد، معجزهاي ميشوند سبز كه باد را و توفان را به سخره ميگيرند.
هيچگاه نوشتن در فراق و داغ عزيزان را دوست نداشتهام كه به قول فرج سركوهي جان خلاقي در كليات به بند كشيده ميشود و به حرمت آنكه اسير خاك است تنها از نيكيها ياد ميكنند. اما آنكه قلم به چشم ميزند و نقش بر زمانه نه در ميگذرد نه اسير خاك ميشود. كاتبان حقيقت اوتاد زميناند و محور زمان و زنده عشق.
در دانشكده دوسالي بعد از من بود و در دوره فوق ليسانس ادبيات دانشجوي دانشگاه تربيت معلم. شبي در راه تهران همسفر شديم . او به تربيت معلم من به دانشگاه تهران و جاي خواب تا خود صبح و هنگام پياده شدن در ترمينال غرب حرف زديم. گمانم تابستان 77 بود. از اساطير صحبت ميكرد و اينكه ميخواهد مدتي اساطير بخواند. قبل از آن هميشه در كتابفروشي فرهنگ در دسترس بود. قرار بود ماهنامه پيك آذر را دربياورند ميگفت ميخواهيم چيزي در حد ايران فرداي منطقه شمالغرب در بياوريم. قبل از شماره اول در خيابان ديدمش و با هم رفتيم دفترشان. دفتر كه چه عرض كنم اتاقي را در دفتر هفته نامه فرداي روشن بهشان داده بودند. شماره اول كه درآمد خيلي چشمگير نبود بيشتر ميشد از ناصيه اولين ماهنامه استان زنجان رنج و سختي و سرسختي را خواند. شمارههاي بعد البته بهتر شد و در تمام 15 شمارهاي كه بهرام محمدي سردبير بود كيفيت رفت بالاتر گرچه اصلاً همكار مطبوعاتي نداشت و همكارانش بيش از آنكه يار شاطر باشند بار خاطر بودند. آخرين بار در خرداد سال 81 در بهار زنجان ديدمش كه من مثلاً سردبير بودم. با صالحي مدير مسئول آمده بود و صحبت ميكردند با مدير مسئول ما در مورد خانه مطبوعات كه ماها منتقدش بوديم. وقت رفتن گفت فلاني هيچ مطلبي از تو در پيك آذر چاپ نشده چيزي به ما نميدهي؟ مقالهاي در كيفم و بر روي فلاپي داشتم در مورد كتاب تجدد و تجددستيزي در ايران تاليف دكتر عباس ميلاني. درآوردم و دادم. چند روز بعد فلاپي را برايم پس فرستاد. آن ديدار آخرين ديدار ما بود.
از دشت سهرين زنگ زدم دفتر بهار زنجان. نيمه تير بود و من در حال و هواي رفتن از بهار كه رفتم و مهر زنجان را بنا نهادم. پشت گوشي گفتند بچهها رفتهاند تشييع جنازه . تشييع چه كسي؟ پشتم لرزيد، گوشي از دستم افتاد وقتي اسم بهرام محمدي را شنيدم. به سرعت آمدم زنجان و يكراست رفتم قبرستان. عملاً كاري از دست هيچكسي برنميآمد. جامعه مطبوعاتي زنجان همه بودند.
بهرام محمدي به يقين نجيب ترين مطبوعاتي زنجان بود بي هيچ ادعايي. هيچ وقت لهجه تاتي دلنشينش فراموشم نخواهد شد. غريب بود و ساكت. غريب ماند و غريب كوچيد در اثر حادثه تصادف اتومبيل.
تابستان امسال برادر كوچكش كتابي منتشر كرد تحت عنوان با بهار سفر كرده به ياد بهرام محمدي و مشتمل بر مطالبي كه نزديكان بهرام در مورد او نوشته بودند و احياناً بسياري از آنها در مطبوعات زنجان چاپ شده است. كتاب قيمت ندارد و هديه است. به نظرم بهترين مطلب كتاب مطلبيست تحت عنوان موج ميسازي به فكر برج نيستي از علي محمدبياني كه قرار بود سال قبل تيرماه در مهرزنجان چاپ شود كه مجالمان ندادند. بياني آنموقع دبير صفحه يونسكو بود در مهر زنجان و در صفحه شاقول هم مطالب طنز مينوشت. يادآر ز شمع مرده يادآر هم عنوان مطلب من است كه سرمقاله يك شماره مهرزنجان بود در همان ايام كه من سردبير بودم.
مطلب بياني را حتماً در يك پست اينجا خواهم گذاشت.