برف
سومين برف سنگين زمستان سالجاري شهر ما زنجان از عصر ديروز شروع شد و تا ساعت 3 عصر امروز يكريز باريد. شهر و استاني كه من در آن زندگي ميكنم چندين و چند سال است كه برف درست و حسابي به خود نديده است. سال قبل هم البته وضع بارش برف نسبتاً خوب بود و نتيجه آن هم بهار و تابستان گذشته هويدا كه همه جا از كوه و دشت جبه سبز بر تن داشتند و رودها پر آب و كوه ها آباد بودند. يادش بخير سالهاي رفته را كه با برادرم كامبيز گاه روزي 2 بار برف پارو ميكرديم و وقتي كاملاً از نفس ميافتاديم پدرم به كمكمان ميآمد و مثلاً كاري ميكرد. آن سالها ناف ماها را انگار با برف برداشته بودند. راهنمايي ميخواندم روزها در حياط مدرسه داخل برف و يخ فوتبال ميكرديم به قاعده 3 ساعت و وقتي داخل كلاس ميرفتيم دستها و پاهايمان را ميچسبانديم به رادياتور شوفاژ و تازه لذت دردناك مورمور شدن انگشتان شروع مي شد. آن سال ها سالهايي بود كه به قول عباس معروفي در رمان سمفوني مردگان كلاغهاي شهر ما روي شاخهها ميايستادند، سينهشان را صاف ميكردند و داد ميزدند برف برف.
صبح كارگران شهرداري برفهاي چسبيده به كناره خيابانها را با بيل ميكندند و پرت ميكردند وسط خيابان. شب قبل ماموران همين ارگان كاملاً مردمي زخم و زيليهاي بيشمار خيابانها را نمك پاشيده بودند جهت آب كردن برفها تا مخل عبور و مرور شهروندان محترم نشود اين بارش عزيز. اين نمك پاشي ها البته موجب ميشود هيچگاه خيابانهاي شهر ما عاري از چاله و چوله و زخم نباشد.
از برف كه بگذريم در جهاني كه ما زيست ميكنيم براي آرام نگاه داشتن اعصاب و روان از حواشي پررنگتر از متن كار، بايد فحش خور ملسي داشت. ذات كار مطبوعاتي حداقل در محيطهاي كوچك اينگونه است. من هم بينصيب نيستم و تقريباً در هر شماره نيشي، كنايهاي، اشاره قبيحي خلاصه بايد بيايد و الحمدالله لاينقطع است. حالا بگويم عين خيالم نيست شايد بگوييد همين كه نوشتي يعني هست! نميدانم شايد هم باشد. البته تاكنون كسي به اسم متعرض من نشده آنهم به صورت نوشتاري چون ميدانند اگر بخواهم جواب بدهم و دهن به دهن كسي بگذارم ( البته اگر آن كس پيدا شود! نگوييد دچار ريزبيني شدهام، دليلش را در ادامه بخوانيد) نميدانم چه خواهد شد. شايد شبيه تحليلي شود كه در ابتداي سال در مورد ستاد بحران سازي كانديداي اصولگراي دور دوم انتخابات مجلس از زنجان نوشتم البته بدون كوچكترين گير حقوقي ولي عليرغم اصرار همكاران راضي به انتشار نشدم. علت هم اين است كه من در اين شهر به هيچكس بدهكار نيستم هيچ بنيبشري نميتواند ادعا كند به من كمك كرده و مثلاً رانت از هرنوع آن ، موقعيت و چيزي به من داده است. يك بار شنيدم كه هم چپها و هم راستهاي خفن گفته بودند فلاني تند است. روزنامه نگاري براي من عشق است و لاغير. هنوز در شهري كوچك مثل زنجان من براي درآوردن نان روزي 54 كيلومتر با مينيبوس در جاده بينالمللي تردد ميكنم تا گردنم جلوي هر تازه بدوران رسيده صاحب ميزي بلند باشد و هر وقت كه عشقم كشيد در مورد هر كس كه دوست داشتم با فراغ بال و بدون رودربايستي مطلب بنويسم. تصميم گرفتهام تا عمر دارم عضو گروه دسته باند جرگه كسي نشوم تا دچار محدوديت نباشم اما دوست عزيز شما اگر جاي من بودي و من به تو ميگفتم فاحشه سياسي ( با توجه به سابقه سياسي،اجتماعي ، فرهنگي ، ادبي و غيره هر دو مان در 10 سال گذشته و گواهي دوست و دشمن ) ، اقدام به ريشه كني من نميكردي؟ البته كردي و من قضاياي مهر زنجان در تير ماه سال گذشته را دقيقاً از چشم شماها ميبينم نه از چشم برادر جهادگرتان كه نادانسته يك خان زاده را در نشريهاش راه داده بود. اينها هم كه گفتم فقط و فقط يك لحظه گلايه از خودم بود وگرنه من هنوزاهنوز خورنده فحشهاي شما بوده هستم و خواهم بود چون در اين دنيا خيلي ها بايد زندگي كنند چه ايرادي دارد من سبب رضايت خاطر تعدادي مسلمان شوم؟ دنيا كه به آخر نميرسد، ميرسد؟