ترسیدم نکند فکر کنی قصد مزاحمت دارم، گفتم شاید حضور من مخل آرامش کار تان شود، مثلن فضای تحریریه به هم بریزد، میزها واژگون شوند، چند تن از نویسنده ها ضرب و شتم گردند، کامپیوترهایتان ویروسی شود، حق دارید تعجب کنید این را ولی برخوردتان به من القا کرد. دوست من، حس غریبگی نداشتم که آمدم محل کارتان، پیش خودم گفتم روزنامه ای که برای مردم منتشر می شود لابد می تواند ۵ دقیقه ۱ذیرای یکی از همین مردمی باشد که دست بر قضا روزنامه نگار هم هست منتهی از نوع محلی و شهرستانی. اتفاقن عجله هم داشتم ، دیدید که قبل از اینکه تلفن را قطع کنم به طرف صحبتم گفتم که جایی هستم و زود می آیم، می توانستم سراغ ابوالفضل شکوری را بگیرم و بروم اتاق سردبیری بنشینم و یک ساعت حرف بزنم، تو بخوان تا افطار، اما شما را از جنس خودم پنداشتم، کار خاصی هم نداشتم البته، برایتان خبری آورده بودم ولی وقتی دیدم امتظار دارید دم در ورودی بنشینم و بنویسم یا بروم بعدن فاکس کنم دانستم که مثل اینکه جای من نیست و باید هرچه زودتر محل را ترک کنم. دانسته هایم را خوردم و گذاشتم شما با مودبانه ترین شکل ممکن مرا راحت از سر خود باز کنید و خلاص شوم از بغضی که دست بده بود و گلویم را سخت گرفته بود.

باور کنید در طول ۱۳ سال روزنامه نگاری و سردبیری ۳ هفته نامه با بیسوادترین مراجعین خود اینگونه برخورد نکرده ام که شما با من که همواره در نظرهایتان استاد خطابم می کردید. من وب نویسم و شما مرا می شناختید، اسمم را هم گفتم به دربانتان، در عین حال به شما هم حق می دهم . از خودم بدم آمد که انتظار داشتم حداقل یک صندلی برای نشستن در جایی غیر از نگهبانی به من تعارف شود. اغراق نمی کنم من از لحاظ سواد و روزنامه نگاری از بیش از ۹۰ درصد قلم زنان روزنامه تان یک سر و گردن بالاترم، باور ندارید برای نمونه بروید یادداشت خبرنگار معروف مسیح علی نژاد را یک بار دیگر بخوانید در شماره روز سه شنبه و از قول من به ایشان بگویید بروند مقداری زباننگارش و ادبیات فارسی بیاموزند بلکه رستگار شوند.

من قواعد شهر شما را نمی فهمم انگار ۷ پشیمان شدم که بروم روزنامه سرمایه و گزارشی را که در کیفم داشتم به آنان بدهم. دوست من برای گدایی نیامده بودم، یک همکار هستم نه کمتر نه بیشتر اما دیگر حاضر نیستم وارد دفتر هیچ روزنامه ای در تهران شوم یا پولی بابت یک روزنامه دیگر بپردازم.