چند روزی ست کانه خوابگردها در حالت بیداری فقط راه می روم و دو بسته سیگار دود می کنم می فرستم سینه آسمان خدا. عزیز دل من کاش به خاطر ضعف های فراوان و نقص های بیشمار و کمبودهایم فحشم می دادی. حرمت نان و نمک، حق دوستی و سلام و احترام ، حکایت درد دل ها و محرومیت ها و زجر های مشترک، حدیث دل و دلدادگی. دلم می خواهد فریادی بلند بکشم آنقدر تا گلویم پاره شود. از تو هیچ کینه ای به دل نگرفته ام. این همه که می نویسم حکایت مردی فرو افتاده است با قلبی ناباور در میان مه و غبار در هنگامه ای که کلام دشنه می شود در پشت و پهلوی احساس انسان. هیچ شکایتی ندارم اینها را نوشتم تا سبکتر شوم افاقه نکرد. هنوزاهنوز دوستت دارم حتا بیشتر از قبل.