تهران از نگاه یک غیرتهرانی
اشاره: متن زیر را به درخواست آیدین فرنگی برای روزنامه سرمایه نوشتم. احتمالن تا این لحظه هنوز چاپ نشده است.
برای ما جماعت اهالی شمالغرب و غرب کشور تهران در اولین برخورد عبارتست از ترمینال غرب، فریاد و هیاهوی سواری های مسافرکش که سر یک مسافر آدم می کشند و بعد هم میدان عظیم آزادی با تمام حواشی تلخ و شیرین اش. جوانان قدیمتر از ما البته خاطرات بیشتری ا ز این میدان، عکاسان دوره گرد با دوربین های باستانی پولاروید و عنصر جدایی ناپذیر میدان آزادی یعنی موتور سیکلت دارند وقتی روی زین موتور فیگور می گرفتند و عکاس با فشار دادن یک دگمه ، سندی غیر قابل انکار از حضور فرد در تهران به حافظه خاطرات جوانی می افزود. به همه اینها باید اضافه کرد بیدار خوابی های شبانه در اتوبوس بین شهری را که ما را و کیفیتی به نام تهران را به هم کوک می زند.
برای ما تهران از لحظه ای شروع می شود که ارتفاع بلند ساختمانهای شهرک اکباتان در پایین دست اتوبان پدیدار می گردند و این ظهور و تبادر عینی تهران تا قلعه مرغی ، سه راه آذری ، دو راهی قپان، بیست متری جوادیه و در نهایت میادین قزوین و گمرک ادامه می یابد و تهران عبارت می شود از خیابانهایی پهن، گرمای بی پیر و غریب هوا که در تابستان قرار از کفمان می رباید و در زمستان ما اهالی مناطق سردسیر را خوش می آید البته ، ترافیک و هموطنان و اقوامی فارسی زبان با ته لهجه مناسب و شیرین ترکی. در محله هایی که ذکرشان رفت ما حتا اگر فارسی را درست و حسابی بلد نباشیم اصلا جای نگرانی نیست چون هموطنان تهرانی ما فارسی را با لهجه ترکی تکلم می نمایند و اصلا حاضر نمی شوند از موضع فارسی زبان بودن در مقابل ترکی روان وسلیس ما کوتاه بیایند. شاید ترکی را می فهمند ولی نمی توانند جواب دهند و حرف بزنند. نمی دانم. ولی ما به هیچ احتمالی حداقل از لحاظ زبان در تهران احساس نوستالژیک غربت سراغمان نمی آید.
تهران برای ما یک کیفیت توده وار و بی شکل است متشکل از سه عنصر انسان ، ماشین و ساختمان. در خیابان که راه می رویم تقریبا هیچ کسی را نمی بینیم که با او سلام و علیک کنیم، هیچ مغازه داری آشنای ما نیست و اگر بیشتر از یک ساعت حتا کنا ر خیابان بایستیم هیچ ماشینی جلوی پای ما و احتمالا هیچ کس دیگری مثل ما ترمز نخواهد کرد تا بدون دریافت کرایه او را تا دم در منزل برساند.یک کیفیت بی شکل که انسانهایش همه به زبان فارسی و با انواع و اقسام لهجه های مناطق مختلف کشور تکلم می نمایند، به سرعت حرکت می کنند و به جماعت تنه می زنند و در داخل اتوبوس شرکت واحد و اخیرا مترو هیچ جوانمردی پیش پای پیران و زنان بلند نمی شود سهل است جوانمردان تمام تلاش و توانایی خود را به کار می بندندتا به مدد قوای برتر جسمانی صندلی ها و نشستنگاه های مرغوب را به تصرف خود درآورند.
مثلث بی احساس و ناآشنای انسان ، ماشین و ساختمان برای ما جماعت شهرستانی در بادی امر هراس آور است ، ترسناک است، برای ما که عمری با اکثریت شهر و روستای خودمان سلام وعلیک و رودربایستی داشته ایم رعب انگیز است. روابط متقابل این مثلث برای ما قابل درک و هضم نیست. از هیبت این رابطه می توانیم لذت ببریم ولی ابتدا از ورود و لمس مستقیم و بلاواسطه آن می ترسیم، بعد از مدتی البته بدون اینکه خودمان بدانیم می شویم خشتی از یکی از دیوارهای این عمارت بی شکل ، سلولی ازاین پیکره و در این هنگام است که ما نیز با لهجه ترکی ، فارسی و با لهجه فارسی ، ترکی حرف می زنیم ، در اتوبوس و مترو جوانمرد بازی را به اعلا درجه می رسانیم و در نهایت اگر مدتی هرچند کوتاه از این مجموعه جدا شویم احساس نوستالژیک دلتنگی فی الفور در ما بیداد می کند. هیاهوی تهران بسیاری از انسان های کمرو، خجالتی وانزوا طلب را در خود فرو می بلعد و هر روز بر تعداد شهروندان تهرانی افزوده می شود.