
دکتر عبدالکریم سروش دیگر بار به کانون مباحث روشنفکری ایران بازگشته است اینبار نه با نظریه یا قرائتی نوین از مباحث مغفول مانده و از یاد رفته یا بسیار معمول جامعه فکری ایرانی بلکه با فحش هایی که نثار دکتر سید حسین نصر کرده است. اینکه متفکرین و اندیشه ورزان اختلافاتی در قرائتها و نظریات با هم داشته باشند البته از آفتاب واضح تر است ولی گویا در سرزمینی که دست برقضا ما هم در آن زیست می کنیم متفکرین یا باید مرید و مراد هم باشند یا همدیگر را ببندند به فحش و فضیحت. حالا برای چه خداوکیلی بر ما هم پوشیده است ولی حتمن حکمتی در کارست و یکی از اقتضائات روشنفکری همین فحش دادن به زبان فخیم و شیوای فارسی ست با بهره گیری از شعر و مثال و استفاده بهینه از صنایع بدیع ادبی چه از جنس عرفانی دکتر نصر چه از دیدگاه کلامی دکتر سروش. احتمالن همه قبول داریم که فحش همان فحش است چه در جامه ادبی چه در لباس تنفر برانگیز چارواداری.
حسرت شاگردی دو استاد به صورت نوستالژیک بر دلم ماند. اول دکتر عباس زریاب خویی دوم دکتر عبدالکریم سروش. دکتر زریاب دو سال قبل از ورود من به دانشکده روی در نقاب خاک کشید و به رحمت ایزدی پیوست، دکتر سروش در سال ورود ما به دانشکده به دلیل فشارهای وارده از تدریس منع گردید و پس از آن راهی بلاد فرنگ شد. بچه های قبل از ورودی ما از کلاس های تفسیر مثنوی سروش در زیرزمین دانشکده حکایت ها می کردندو دل از ما می ربودند. در دانشکده ما هر دوی این اساتید فلسفه تاریخ تدریس می کردند البته در مقطع تحصیلی ما. در دوره کارشناسی خبر ندارم چه درس می گفتند یا نمی گفتند.
اردیبهشت سال ۷۳ دکتر سروش برای سخنرانی آمد دانشگاه زنجان. حواشی این سخنرانی بسیار مفصل است و اینکه من آنجا چکاره بودم علیرغم فراغت از تحصیل در سال قبل و غیره و ذلک و فلان. صبح روز قبل فرار بود دکتر سروش را ببریم قم در خانه آقای منتظری تحویل دهیم. سه راهی شامی شاپ ( همان سه راه تاکستان خودمان) فلاکس چای را پر کردیم و از جاده بویین زهرا انداختیم برویم ساوه و از جاده آوه مشرف شویم قم که اتفاقن همینگونه هم شد. منتهای مراتب کسانی که ۱۰سال قبل از جاده شال و بویین زهرا رفته باشند از دست اندازهای دره مانند این جاده حتمن خاطراتی دارند. بنده حقیر صندلی جلوی پاترول جلوس کرده بودم و دگتر سروش به همراه دو تن از دوستان پرسشگر صندلی عقب. ما البته جوان بودیم و حالیمان نبود وقتی استاد می گویند لطفن اینهمه سئوال نکنید تا بنده اندکی استراحت کنم یعنی اینکه بابا خفه شید سرم را بردید از بس چرت و پرت بافتید و سئوالات صدمن یک غاز پرسیدید. حساب کنید شما صبح ساعت ۷ داخل ماشین نشسته اید و سه جوان عجول در باب شریعتی و مطهری و نسبیت فهم دینی و اخلاق خدایان و اقبال و فلسفه اسلامی و نظامی گنجوی و عشق افلاطونی و ... بپرسند و یک واکمن هم گرفته باشند در دهانتان. خلاصه کیلومتری از سه راهی دور نشده بودیم که فی الواقع دهان و گلوی استاد خشک شد بسکه بلند بلند حرف زد. حساب کنید سر و صدای پاترول و گوش سنگین ما سه کله پوک چه بر سر گلوی استاد آورد. به بنده فرمودند آیا امکان دارد یک لیوان چای به ایشان بدهم. اصحاب ماشین و کسانی که شاگرد شوفری کرده اند می دانند که در این مواقع باید لیوان را تا نصف چایی بریزند نه بیشتر. اما از آنجایی که ما سخت محو استاد شده بودیم یک لیوان پر چایی داغ نامرد( همان چای ترکی خودمان) دادیم دست استاد و باز گوش جان سپردیم به کلام سحرانگیزشان که...
چشمتان روز بد نبیند. در اولین سرعتگیری که به ارتفاع حداقل ۳۰ سانتی متر در جاده تعبیه شده بود، عنان اختیار چایی داخل لیوان از دست دکتر سروش به در رفت و چای سوزان ( یک سوزان می گویم یک سوزان می شنوید) مثال دریایی که به رقص و سماع آمده باشد بر سر و روی و لباس استاد پاشیدن گرفت. تنها کاری که من به عنوان متهم ردیف اول توانستم انجام دهم سرخ شدن از خجالت و بعد پنهان شدن در صندلی جلو و مقاومت حزب الله وار در مقابل سیل حملات اسراییل وار خنده بود که در نهایت با پیروزی جنبش مقاومت ختم به خیر گردید. البته سه نفری تا نیم ساعت به طور تمام و کمال خفه شدیم تا چای ماموریت خطیر خود را در کمال آرامش به انجام رساند. پس از نیم ساعت بدون اینکه سرم را بالا بیاورم برای تعویض فضای از تنش و سوئ ظن گفتم استاد چای دیگری بریزم؟ استاد که گویا به کمال پر روگری من پی برده بودند با لبخند ملیحی فرمودند نخیر. همین یکی که ریختید چایی پر خاطره ای بود.