تبليغاتX
وب نويس

= مطبوعات محلی

کتاب تاریخ تحلیلی مطبوعات استان زنجان که کار پژوهش و نگارش آن از مرداد ماه گذشته شروع شده، به مرحله قابل توجهی رسیده است. عناوین فصول این کتاب عبارتند از:

درآمد نظری بر مبحث مطبوعات محلی( تعاریف، تاریخچه، ویژگی ها، کارکردها و محدودیت ها)

 ولایت خمسه در چهارچوب نظریات ارتباطات جمعی( ارتباطات سنتی) 

عصر قجر( ارتباطات در زنجان تا سقوط سلسله قاجار)

 عصر استبداد( ۱۳۰۴- ۱۳۲۰ )

عصر آزادی و تکثیر (شهریور ۲۰ تا مرداد۳۲ )

عصر خاموشی و فراموشی ۱۳۳۳ - ۱۳۵۹

عصر نوزایی( ۱۳۵۹ - ۱۳۸۰)

عصر شکوفایی( ۱۳۸۰ - ۱۳۸۵)

نگارش و تحریر اولیه شش فصل به پایان رسیده است. مهمترین مشکل و محدودیت من در این پژوهش عدم دسترسی به آرشیوهای خصوصی و خانوادگی است زیرا بسیاری از افراد تمایل ندارند نام خود و پدرانشان یک بار دیگر در عرصه های سیاسی و اجتماعی تکرار و تکثیر شود. نکته قابل توجه در این کتاب بررسی تاریخ مطبوعات از دیدگاه تحلیلی است به همین دلیل به ندرت به نام ها و اسامی افراد اشاره می شود و تلاش می شود مطبوعات محلی زنجان در یک چهارچوب فرهنگی تاریخی اجتماعی و توسعه ای بررسی شوند.

غرض از نوشتن این پست این است که از تمام کسانی که به نحوی از انحا می توانند به این پژوهش کمک نمایند درخواست می نمایم مرا در تکمیل و غنی سازی این پژوهش یاری نمایند. یک عکس یا یک نسخه نشریه قدیمی یا یک اطلاعیه و یا شب نامه یا هر ماده خام دیگر برای من در حکم کیمیاست ضمن اینکه به نحو مقتضی حقوق مادی و معنوی صاحب سند حفظ و مراعات خواهد شد.

من دست من کمک زدست شما می کند طلب

لطفن مرا یاری کنید. تلفن تماس ۰۹۱۹۲۷۷۱۲۴۵

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1388/08/14 |

= روز خبرنگار

مسموع گردید در مراسم بزرگداشت روز خبرنگار که توسط اداره محترم ارشاد برگزار گردید، سخنرانان از جمله رییس اداره ارشاد و استاندار مقادیر معتنابهی خانه مطبوعات را مورد عنایت قرار داده و اقدام به توهین کردند. سعی شان ماجور و اجرشان محفوظ. باز جای شکر دارد.

یکی از خواهرزادگان ناصرالدین شاه که خیلی هم شل و ول بوده، باردار بود و چیزی به زمان وضع حملش نمانده بود. قرار شد یک طبیب اجنبی شاهزاده خانم را ویزیت نماید. خبر را که به ناصرالدین شاه دادند، رگ غیرت ملوکانه متورم گردید و با تغیر اظهار داشت حالا کار ما به جایی رسیده که دست یک مرد اجنبی به فلان خواهرزاده مان بخورد؟ امین السلطان که حاضر بود پوزخندی زد و گفت قبله عالم، دست هزار نفر به فلان مبارک شازده خانم خورده، این یکی هم روش!

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1388/05/29 |

= تحریریه

دلم برای تحریره تنگ شده است. دلم برای شب های طاقت فرسای صفحه بندی تنگ شده است. یادش به خیر لحظاتی که یک بسته کاغذ می گذاشتم روی میز و تمرکز می کردم برای نوشتن تیتر یک. دلم یک ذره شده برای یک خودکار آبی روان، یک بسته کاغذ، یک پاکت سیگار، یک فندک و چایی های پیاپی که نتیجه اش می شد تیتر اول نشریه.عکاس خودم دلم تنگ شده برای انتخاب تیتر اول. دلم ضعف می رود برای انتخاب عکس جلد، دلم تنگ شده برای دلهره نداشتن آگهی صفحه اول، برای سرخوشی پر شدن آگهی صفحات اول و آخر.

یادش به خیر عصرهایی که بچه های تحریریه مطلب می آوردند و از من می خواستند برای مطلبشان تیتر انتخاب کنم. دلم برای دعواهای تحریریه، شوخی ها، خنده های بلند از ته دل، دلم برای فحش های هفتگی نشریه مستطاب ح... زنجان تنگ شده است. فحش هایی که اگر یک هفته از من و دوستانم دریغ می شد، تعجب می کردیم. دلم برای بوی نشریه تازه چاپ شده و تازه تا شده لک زده است. می دانم که تحریریه مرا از یاد برده است. می دانم که اتاق تیتر مرا به کلی فراموش کرده است و به خاطر ندارد روزی روزگاری عاشقی، تمام هنرش را بر سر قلم می نهاد و عشق بازی می کرد با حرکت قلم بر روی کاغذ کاهی، حافظه کامپیوتر ها فرمت شده و در راه اندازی مجدد اثری و نشانی از من برجای نمانده است.

روی بر خاک عجز می سایم                        هر سحرگه که باد می آید

ای که هرگز فرامشت نکنم                         هیچت از بنده یاد می آید؟

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1387/06/28 |

= حکایت حرف مفت

محمد عزیز با این مطلبش وارد بحث مردم نو و من شده و مرا ناچار کرده در یک مورد دیگر اظهار نظر کنم:

۱- تیتر فروشی با رپرتاژ دو مبحث کاملن جدا هستند. من در عمرم رپرتاژ را تیتر یک نکرده ام و اگر باز هم کار کنم هم این کار را انجام نخواهم داد. در قضیه ح.ش محمد عزیز می تواند به مهرداد مراجعه کند و بپرسد وقتی من شنیدم دارند عکس آن حضرت را با مطلبش در صفحه اول کار می کنند چه اتفاقی در دفتر هفته نامه البرز خرم افتاد.خوشمزه این است که وقتی آن حضرت از طریق رابطینش مطلع شد که من چه برخوردی با او و عکسش و نفرش کرده ام پول رپرتاژ را نیز پرداخت نکرد. من قبول می کنم که اصلن از حضراتی مثل آن یارو اصلن نباید رپرتاژ هم کار می شد. ما در مقطعی این اشتباه را کردیم و من عواقبش را می پذیرم.

۲- من با بچه های مردم نو نه کینه دارم نه عصبانیت، نه میراث شریک هستم. حرص من از این است که این بچه های معصوم با طناب یک آدم که امتحانش را در عرصه های مختلف پس داده بود، وارد عرصه شدند و با پول وی حرف غیرمفت زدند و نقش پلکان را در پروسه ترفیع حضرت بازی کردند. عاقبتش را هم که دیدیم.

۳- حکایت پایان دوران حرف مفت به عقیده من توهین کاملن مستقیم به کار و شعور کسانی بود که روزنامه نگاری شغل اول شان نبود. لابد من حق دارم که ایهام نهفته در این تیتر درخشان را بفهمم و اینگونه تفسیر نمایم که هر که بابت نوشته اش در نشریه پول نمی گیرد حرف مفت می زند. معنی حرف مفت هم انشاءالله واضح و مبرهن بوده و نیاز به توضیح و تفسیر ندارد.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1387/05/20 |

= دوم شخص خبرنگار

پاسیاد دوم شخص راوی، عبور از این گفتمان فراگیر فرهنگ ایرانی ست که راوی محترم، راوی غایب است، راوی مرده. یادواره های ایرانی، ویژه ختم یاد و از بین بردن خاطره هستند نه محملی برای امید حیات و افزایش نشاط راوی حاضر. برای دوم شخص راوی باید مجلس جشن گرفت همچون جشن تولد و بعد هم حکایت کیک و شمع و کلاه بوقی و باقی قضایا. جشن تولد را اما همسایه که یرپا نمی کند، من و او باید یاد بگیریم که دوم شخص راوی حضور حی و حاضر است هیچگاه زوال در نمی پذیرد. زیرا آن که می نویسد انگشت در چشم جهان می کند به قول بیهقی کبیر، زمان را و مکان را در می نوردد و بر سقف جهان حک می شود. کار ما به عنوان دوم شخص راوی در این جشن بزرگ احتمالی نشستن در کنار بادیه و دانستن قدر آب زلال است زیرا برای لذت بردن از شکوه بی پایان علفزار، نباید در چمن راه رفت و سیر چرید، می توان نشست چهار زانو به سمت غروب و چشم دوخت به سرخی افق که آرام آرام از کرانه سبز عبور می کند. ما امروز باید از زیبایی راوی دوم شخص، صرفن لذت ببریم، البته اگر بگذارند.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1387/05/19 |

= یک کامنت خصوصی

یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت: 0:22 توسط:کسی که مثل همه است...
دوست عزيز و ناديده‌ام زياد تند نرو. نوشته‌ات را چندين بار خواندم اما در آخر نفهميدم مشكل تو با آن بزرگان روزنامه‌نگاري زنجان چه ربطي دارد به مردم نو و كاركنانش؟ قضيه اخراج تحريريه‌ي مردم نو ساده‌تر از اين حرفهاست. تنها چيزي كه از مطالعه‌ي دو يادداشتت فهميدم اين بود كه يا خداي ناكرده فرصتي پيش امده تا زخمهاي كهنه سر باز كنند و يا قصد مخالف‌خواني و جلب توجه است.
ضمناً، بنده‌ي حقير اطلاع داشتم كه جنابعالي روزنامه‌نگار برجسته‌اي هستيد، اما خبر نداشتم در شغل شريف غيب‌گويي هم دستي داريد. تصور نمي‌كنم بنده و شما هرگز همديگر را ملاقات كرده باشيم، اما جنابعالي به دقت از احوالاتم آگاه بوديد و با صفاتي دقيق و اديبانه من و سايرين را خطاب كرده بوديد. عذر هم مي‌خواهم كه غالباً بدون نام پيغام مي‌دهم تا اگر بحث و جدلي اتفاق افتاد، عاملي براي فخرفروشي طرف ديگر نگردم.
زياده جسارت است...
 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1387/05/13 |

= مردم نو 2

دلم تنگ شده بود برای روزگار بچه گیهایم برای قد کشیدنها و دوستانی که طی این دوران به دست آورده بودم و همین شد که گفتم به این دنیای مجازی بروم تا شاید دلتنگیم برطرف شود. اما رامین عزیز دوست خوب یکی از همان دورانهایی که گفتم نه تنها دلتنگیم یادم رفت که متنفر شدم از خودم که چرا برای شهر و مملکتی دلت تنگ میشود که آدمهایش هرگز نمیخاهند تغییر کنند. رامین عزیز خوب یاد دارم که خود تو هم از همان ابتدای کار شمشیرت را علیه همین روزنامه و افراد داخل آن از رو بسته بودی به یاد آر آن پستی را که برای روزنامه نوشته بودی. خود تو همواره در مقابل آن جبهه گرفتی و به قول خودت ما غوره نخورده های مویز شده را پشیزی ارزش قائل نشدی(هر چند که ما هیچ حس نیازی به این موضوع نداشتیم). اما همین غوره نخورده های مویز شده شدند روزنامه نگارانی که خودت دیدی چه کردند در آن استان بی جان زادگاه من و تو. رامین عزیز عینک بد بینی را از چشمانت حذف کن و ادب را نیز در نوشته هایت رعایت کن. تمام تعبیرهایی که استفاده کرده ای توهین آمیز و تحقیر کننده است و این از تویی که داعیه دار روزنامه نگاری شهر زنجانی بعید به نظر می رسد. ضمن آنکه به هیچ عنوان مطالبت به هم ربطی ندارد و نیز ربط لینک خبری را که گذاشتی با مطلب خودت اصلن متوجه نشدم. شاید من هم مثل بقیه همکاران سابقم هنوز بچه ای هستم که این مطالب تراز بالا را نمی گیرم. پس تو ببخش که سوادم کم است. ما لران شب خوابیده و سحر کرد بیدار شده را به بزرگی خودت ببخش که روزنامه ای را تحویل جامعه ای دادیم با چهار صفحه بیخود و مسخره و با مطالب چرند و پرند! که کک هیپکس را نگزید و خواب را از چشمان هیچ زمامداری نربود! شاد باشی دوست من. کاش شهر من هم بزرگ بود بزرگ بزرگ تا فکرهای بزرگی هم در آن رشد می کرد.

از روز اول بنا نداشته ام به هیچ کامنتی جواب بدهم. ولی کامنتی که حمید عزیز برایم گذاشته لازم می آورد که توضیح بدهم. من آنقدر فحش از هفته نامه ها و روزنامه نگاران همشهری خورده ام که تقریبن رویین تن شده ام و ککم نمی گزد که فلان بچه که تا دیروز برای مامانش لوس و شیرین می شد حالا بیاید و برایم کامنت ناشناس بگذارد و بخواهد در مورد من اقدامات تربیتی انجام بدهد. اگر کسی جرات نوشتن با نام و نشان خود را ندارد، حرفش هم ارزش خواندن نخواهد داشت. ولی من فحش ها را هم می گذارم تا خوانده شوند ولی جواب نمی دهم. مطلب بالا کامنتی ست که حمید برایم گذاشته و من فقط یکی دو بخشش را جواب می دهم. و اما بعد:

۱- حمید عزیز. اینکه دارم جواب ترا می دهم مطمئن باش به خاطر عزتی ست که پیش من داری. تو آنقدر پاک و عزیز هستی که من بخواهم برایت درد دل کنم فقط به این خاطر که درد دل کرده باشم و نه بیشتر. در مطلبت چند نکته بسیار اساسی وجود دارد که کلید اختلاف من و توست. سعی می کنم به همان ها بپردازم.

۲- ماجرای کدورت من با بسیاری از اساتید به شب انتخابات دومین دوره خانه مطبوعات بر می گردد. عدم صداقت، نفاق، دورویی، پشت هم اندازی، شارلاتان بازی و باند ترتیب دادن ریشه در همان شب دارد و من یقین دارم تو از اتفاقات آن شب بی خبری. گفتم کدورت و می دانی که کدورت به سادگی قابل رفع است.

۳- حمید عزیز من کدام شمشیر را برای مردم نو از رو بسته بودم؟ لابد نظرت به بررسی مطبوعات زنجان در هفته نامه صدای زنجان است که من می نوشتم. عزیزم حتمن به یاد داری که در همان ستون نوشتم مردم نو آبروی روزنامه نگاری زنجان است و نوشتم علیرضا اسکندریون برای جامعه مطبوعاتی زنجان آبرو خرید. انتقاد هم البته کردم. ولی چرا شما فکر می کنید هیچ کس حق ندارد از شما انتقاد کند؟ چرا باید انتقاد با فحش جواب داده شود؟ من هنوز هم منتقد برخی اقدامات مردم نو هستم و فکر می کنم از شما و فکر شما به عنوان پله استفاده شد. ماجرای من و مهر زنجان را هم که می دانی. انتقاد حق من است و تو می توانی بگویی فلانی خفه شو. این دستور می تواند باشد ولی می دانی که من از هیچ کس دستور و حقوق نمی گیرم. چرا فکر می کنی هر کس که انتقاد می کند سقفش کوتاه است و فکرش از میزان محدودی تجاوز نمی کند؟ چرا تفاوت ها را برنمی تابید؟ تفاوت شما با آن بقیه چیست که هیچ منتقدی را برنمی تابد و می خواهد خفه اش کند؟ چرا منتقد را مخالف و مخالف را معاند می کنید؟ مردم نو باید خانه امید همه روزنامه نگاران زنجان می شد، آیا اقدامی در این مورد انجام گرفت؟

4- خودت می دانی که من بیشترین فحش را از همه طیف ها خورده ام، چه دوستان چه غیر دوستان. ولی هیچ کس به من نگفته تیتر فروش. آیا روا بود مردم نو در جواب تیتر خوردن و خبر خوردن از البرز خرم در قضیه شرکت توسعه معادن روی، به من اتهام تیتر فروشی بزند؟ هرکسی این فحش را به من می داد ناراحت نمی شدم. از مردم نو هم ناراحت نشدم فقط انتظار نداشتم. حکایت منصور حلاج و شبلی را که شنیده ای؟ دردم آمد که مردم نو که می دانست من از هیچ کس دستور و پول نمی گیرم چرا این حرف را زد؟ طرفه آن که خبر دارم قیمت آن خبر و تیتر چه بود و چه کسی می خواست بابت آن تیتر پول بگیرد. بگذریم.

۵- من از هرگونه اپوزیسیون بازی و پفیوزیسیون بازی متنفرم. تفصیلش را بگذار حضوری می گویم. ولی انصاف بده مخالف خوانی نشریه شما چه سودی به حال مردم داشت و کدام وضعیت را تغییر داد. من در این تفکر با شما اختلاف دارم و اصلن حاضر نیستم در یک نشریه که ارگان باشد قلم بزنم فرقی هم نمی کند چه روزنامه پراودا باشد چه میزان چه هر ارگان دیگر. نکند فکر می کنی به خاطر این تفکر هم باید فحش و فضیحت بشنوم؟ من حاظر نیستم قهرمان شهرم باشم و قلمم تخت زمامداران را بلرزاند. من به نوشتن تعهد دارم و شرف و نه هیچ چیز دیگر.

۶- حمید عزیز. مطلبت اشکم را در آورد ولی گریه نکردم گرچه یک روز تمام حرف هایت دور سرم می چرخید. می دانی من آدم ساده ای هستم و حرف هایم را بدون پرده پوشی می زنم. صداقتت را دوست دارم. سادگیت را همینطور ولی قبول کن مردم آطور که نشان می دهند نیستند.

۷- در قفسی که به قول حسین منزوی نفس در آن همیشه طعم لجن دارد، سکه صداقت خریداری ندارد. حرص من از آن بود که به وضوح می دیدم دارند از شما سوء استفاده می کنند ولی شما چنان از یارو طرفداری می کردید که حد نداشت. خوب است جریانات پایان دوره دوم هیات مدیره خانه مطبوعات را مرور کنی و ببینی چه کسی و به چه دلیل حاضر نشد کوچکترین اطلاعاتی در خصوص مسایل مالی خانه مطبوعات در طول دوره تصدی حضرات به هیات مدیره بعدی بدهد. حمید عزیز در مردم نو گره بر باد زدید همانگونه که من در مهر زنجان و خود غلط بود آنچه ما می پنداشتیم.

۸- از نظر من بحث مردم نو پایان یافته است. حرف های تان را می شنوم و می خوانم فحش ها را هم. بگذارید لذت ببرم از دیدن لذت کسانی که با فحش به من آن هم به صورت ناشناس ارضا می شوند.

زیاده عرضی نیست.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1387/05/03 |

= مردم نو

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

آغاز به کار رسمی روزنامه مردم نو  به عنوان تنها روزنامه استان زنجان، با شعار کلیدی پایان دوران حرف مفت کلید خورد. این شعار به این مفهوم بود که در این روزنامه برای حرف های شان پول خواهند گرفت و چون پول خواهند گرفت بنابراین حرف مفت نخواهند زد  و یاوه و پرت و پلا نخواهند گفت. به بیان دیگر کسان دیگری مثل من که بابت نویسندگی در مطبوعات پولی نمی گرفت و نگرفت، یک عمر حرف مفت زده و یاوه گفته است. این شعار گرچه همان موقع هم با نیشخند و اعتراض خاموش روزنامه نگاران مستقل و حرف مفت زن مواجه بود ولی بعدها آشکار گردید به صورت حقیقی یعنی چه. چهارتا بچه که یک دوره فشرده خبرنویسی و مصاحبه در همان ساختمان روزنامه گذرانده بودند بر مصداق مثال شب خوابیدند لر و صبح بیدار شدند کرد، از فردای چاپ اسمشان بر بالای یک مطلب در روزنامه چهار صفحه ای مردم نو، شدند روزنامه نگارانی که خدا را بنده نبودند و هرچه از دهان مبارکشان بیرون می آمد باید به خط زر نوشته می شد و آن نوشته ها به قول سعدی چون برگ زر به تاراج مردمان می رفت زیرا که حرف مفت نبود. از بین این بچه ها البته خبرنگاران با استعدادی هم ظهور کردند ولی جو غالب این بود که با چاپ هر نشریه ای ، آن نشریه روی میز خنده و مسخره اساتید می رفت که بالادست بانک کشاورزی شعبه آزادی زنجان نشسته بودند و حرف مفت نمی زدند. هیچ روزنامه نگار با سابقه و هزینه داده و استخوان ترکانده ای هم نبود که مورد بی حرمتی و تمسخر اساتید قرار نگیرد الا اساتید خودشان. مردم نو تافته جدابافته ای بود که از ابتدای تاریخ در این سرزمین پا نگذاشته بود و از آن جا که منت بر سر ملت گذاشته بود و روزی چهار صفحه حرف حسابی به سمع و نظر مردم حرف مفت شنوی زنجان و حومه می رسانید، حق داشت همه را به شمشیر بزند به قول حافظ که البته پرده دار بود و از اسرار پشت پرده آگاه ولی غافل از اینکه از این قافله کسی مقیم حریم حرم نیز نخواهد ماند. بر مبنای این تلقی بود که بچه های مردم نو خود را از جامعه مطبوعاتی زنجان جدا کردند و برای خود ایالتی فدرال شدند که تعاونی مسکن جدای از سایر روزنامه نگاران زنجان تشکیل دادند و خرج خود را در تمامی موارد از بقیه جدا کردند.

غرض از این نوشته چوب زدن بر مرده نیست زیرا از همان ایام بوی الرحمان این طرز فکر بلند بود، حرف مفت زن ها پیش بینی روزی را می کردند که یک نفر بایستد دم در روزنامه و به آقا پسرها و دختر خانوم ها بگوید محترمانه بفرمایید بیرون و هر جا عشقتان کشید تشریف ببرید و حرف غیر مفت بزنید. اما اینها فکر این روز را نمی کردند و بر این گمان بودند که از وام ....میلیونی با بهره چهار و نیم درصد و چند سال دوره خواب که به لطف شلتاق و شلنگ تخته روزنامه عاید جیب مبارک شد، کانالی نیز به جیب مانتو یا شلوار بر و بچ باز خواهد شد ولی انگار خود غلط بود آنچه پنداشته می شد. صاحبان مژگان شوخ و چشم سیاه محض رضای خدا یک دلی نیز برای روز مبادا نگاه نداشتند و این البته بعید و عجیب نبود و قاعده روزگار این است که از این دست بازی ها البته بسیار دارد.

روزی که خبر اخراج اکثریت کادر تحریره مردم نو به من رسید فقط توانستم پوزخند بزنم و به طرف صحبت بگویم گرچه دل خوشی ازشان ندارم ولی به خداوندی خدا دفتر و دستک محقر با تمام کادر و نیرو در اختیار آنهاست اگر بخواهند نشریه منتشر کنند. نه اگر بیانیه می خواهند اسم مرا در صدر حمایت کنندگانشان بنویسند.

این لینک راببینید تا دستتان بیاید در این نوشته من حرف مفت نزده ام.مردم نو

 

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1387/04/29 |

= رضازاده

اولین بار بهار سال ۸۳ با تعدادی جوان دختر و پسر آمد دفتر صدای زنجان برای مصاحبه و شرکت در کلاس خبرنگاری که قرار آنجا داشته باشیم و چند تا نیروی جدید و تازه نفس تربیت کنیم. از بین تمام آنها فقط سه نفر ماندند در فضای مطبوعات: سعید رضابیگی که خبرنگار صدای زنجان است، لیلا ملک امیری که در صدای زنجان کار می کرد بعد رفت ایسنا بعد هم ازدواج کرد و با عالم مطبوعات وداع نمود و عباس رضازاده که بعد از صدای زنجان آمد البرز خرم و بسیاری از گزارش هایش تیتر یک شد و...

رضازاده یکی از مستعدترین خبرنگاران و روزنامه نگارانی ست که در زنجان دیده ام ولی به دلایلی هیچگاه نتوانست به حق خود برسد. در گزارش نویسی یقینن کسی به گرد پای وی نمی رسید اگر می توانست مقداری از مشکلات خاص خود را حل کند.به هر صورت....

رضازاده ۵ ماه است که بیمار است. می گوید عصر روز هشتم مرداد را تا ساعت ۵/۱ ظهر به یاد دارد. اطرافیانش می گویند عصر آن روز حدود ساعت ۵ بیهوش و خونین و مالین کنار جاده افتاده بود جاده زنجان به بیجار. با یک پیکان مسافرکش آورندش زنجان البته ساعت ۸ غروب. یک هفته بعد در بیمارستان چشم باز می کند. جالب اینکه موتوری که سوارش بوده حتا یک خراش جزیی هم برنداشته بوده. خودش به یاد نمی آورد فقط می گوید ساعت ۵/۱ شبکه خبر داشت اخبار ورزشی پخش می کرد و می گفت از شگفتی سازی تیم فوتبال عراق و غیره.

رضازاده الان حالش بهتر است حداقل می تواند راه برود و با کمترین لکنت ممکن حرف بزند. سمت راست بدنش هنوز مشکل دارد. خودش می گوید دوگانگی دید دارم. حرکت سمت راستش هم کمتر است. مثل بچه های اول دبستان می نویسد بد خط و کج ومعوج. البته خداییش آن موقع هم چندان خوش خط نبود.

با ادریس سالاری رفتیم خانه شان. همانجا دهنم را باز کردم سر ادریس و بسیاری حرف ها در مورد خانه مطبوعات که به جای کلاش بازی و پا گذاشتن روی شانه نحیف روزنامه نگاران برای صعود از پله قدرت چرا حضرات به فکر کسانی مثل رضازاده و سایر اعضا نیستند.رضازاده محتاج کسی نیست ولی انصاف است یک خبرنگار را همینطور ازیاد ببریم و دلمان خوش باشد که تشکل صنفی داریم؟ تشکلی که تا چند ماه دعوا می کردند سر دبیر کلی اش.

برای سلامتی عباس رضازاده باید دعا کرد. البته اگر خیلی ها فرصت داشته باشند.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1386/10/04 |

= گزارش

مطبوعات زنجان تقریبن به طور کامل گزارش و گزارش نویسی را به کناری نهاده اند. این عنصر و فاکتور بسیار مهم در عالم روزنامه نگاری ، در مطبوعات شهر ما که غیر از یکی همه هفته نامه هستند، جای خود را به خبر از نوع روابط عمومی داده است. نسل گزارش نویسان را نه اینکه ملخ خورده و تمام کرده باشد، نه، عدم اقبال و استقبال خوانندگان و بی توجهی مدیران مسئول به مرخصی اجباری فرستاده است. گزارش نویسان درست و حسابی و کاربلد مطبوعات زنجان یا در مردم نو بودند یا البرز خرم. مردم نویی هابا توجه به یرهان قاطعی که نشانشان داده شد، روی اوردند به ساده و سرراست و روابط عمومی نویسی. البرز خرمی ها هر از چند گاهی ناپرهیزی می کنند و گزارش هایی کار می کنند و چراغ را هنوز فروزان نگه داشته اند. نشریات دیگر کلن تعطیل کرده اند و عطای گزارش را به لقلیش بخشیده اند. تقصیری هم ندارند به یک اعتبار. گزارش نویسی هم حوصله می خواهد هم مطالعه و هم سواد. وقتی می توان از اینترنت مقاله برداشت و چاپ زد انسان باید مغز خر خورده باشد که بیاید گزارش نویسی کند. مطبوعاتچی های شهر ما ماشاءالله دم خر را هم نوش جان نکرده اند تا چه برسد به مغزش.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1386/09/25 |

= دنیای فوتبال

در بین روزنامه های پرشمار و اغلب کم مایه ورزشی ایران روزنامه جدیدالانتشار دنیای فوتبال یک اتفاق است فارغ از انگ رنگ ها. این کم مایه به تمام موارد و جنبه های حرفه ای و اخلاقی روزنامه نگاری قابل تعمیم است از نوع تنظیم اخبار فقدان یادداشت های حرفه ای و عمقی، مصاحبه هایی که بیشتر به درد نشریات زرد می خورند، طرفداری بی حد و حساب از یکی از رنگ ها، توجه ویژه به اخبار غیرواقعی و شایعات، صفحه آرایی افتضاح و شلوغ و پلوغ و بی سلیقه و فقدان حتا یک گزارش که از اصول اولیه روزنامه نگاری است. باالطبع دنیای فوتبال بسیاری از این ایرادات را ندارد. مهم ترین برجستگی این روزنامه به عقیده من عبارتند از:

۱- عدم طرفداری از رنگ ها

۲- صفحه آرایی بسیار چشم نواز

۳- چاپ روزانه ۴ پوستر گلاسه بسیار زیبا

۴- چاپ یادداشت های مناسب و عمیق و تحلیلی از نویسندگان قابل اعتنای ورزشی

۵- انتخاب تیتر های جذاب و واقعی( تیتر بادامینیو برای هنرنمایی حسین بادامکی در بازی روز جمعه)

۶- تنظیم حرفه ای اخبار و گزارشات خبری

این سیاهه البته می تواند بلندتر هم شود مباحث مبسوط دیگری نیز پیرامون روزنامه نگاری ورزشی وجود دارد از جمله این که شایعه و حاشیه در ذات ورزش و فوتبال وجود دارد و اتفاقن یکی از جاذبه های ورزش فوتبال همان حاشیه های آن است و الخ.

 ولی باید اعتراف کرد علیرغم تجربه ۱۵ ساله ای که روزنامه نگاری ورزشی در ایران دارد( که البته زمان زیادی هم نیست) و تعدد غریب روزنامه های ورزشی مخصوصن  فوتبالی، این رشته از روزنامه نگاری چندان جدی گرفته نشده و نگاه عمیق و حرفه ای و ژورنالیستی متوجه آن نبوده است. گردانندگان روزنامه های ورزشی بیشتر به عناصر ندرت و هیجان و شهرت در اخبار و گزارشات خبری توجه کرده اند یعنی مظروف همواره بیش از ظرف اهمیت داشته اند. به گمان من انتشار دنیای فوتبال می تواند آغاز یک دوره جدید و نقطه عطف در تاریخ روزنامه نگاری ورزشی باشد از جمیع جهات و روزنامه های دیگر باید استاندارد خود را بالاتر بکشند و این امری ناگزیر است.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1386/07/30 |

= شهروند امروز

شهروند امروز یک هفته نامه پر و پیمان است سرشار از مطالب خواندنی آموختنی و لذت بخش و در این مقطع از تاریخ مطبوعات که نشریات به صورت عمده کپی هایی هستند از روی دست هم، داشتن و خواندن هفتگی آن بسیار مغتنم. از دیدگاه حرفه ای هم فرمت این نشریه کاملن مطابق است با فرمت هفته نامه ای و هفته نامه ها اگر انصاف و چشم بینا داشته باشند باید که یاد بگیرن از این نشریه در تمام موارد.

شهروند امروز را می توان نسخه ایرانی شده هفته نامه هایی مثل تایم و نیوزویک و اشپیگل به حساب آورد. تقریبن با همان شیوه از صفحه آرایی و نوع کاغذ و حتا استفاده از رنگ قرمز والبته مقداری محدودتر در خصوص برخی مطالب که اساسن قابلیت ورود به نشریات چاپ داخل کشور را ندارند. شهروند امروز در واقع پاسخی ست به یک نیاز بسیار اساسی قشر کتاب خوان و روزنامه خوان و اهل کتاب و مطالعه ایرانی، از آن دسته مطبوعات بسیار جدی که تعدادشان در بازار نشریات بیش از انگشتان یک دست نیست. نیاز این قشر دیگر از طح روزنامه ها فراتر رفته و این قشر نیاز به مطالب عمیق تر و جدی تری دارد که شهروند امروز بخشی از آن را پاسخ می دهد. گسترش سایت های خبری و نشریات الکترونیک به واسطه فراگیرتر شدن اینترنت در سطح کشور و افزایش روزشمار کاربران در جهت دسترسی آن لاین و نه حتا روزانه به اخبار، از اقبال کثیری از روزنامه خوان ها به نشریات چاپی می کاهد و آینده از آن نشریاتی ست که بیش از خبر به تحلیل و پراکنش دانش بپردازند همچنان که علمای اجل روزنامه نگاری اعتقاد دارند وظیفه یک نشریه تولید و ارائه دانش و آگاهی است، یعنی همان کاری که نشریاتی چون تایم ، نیوزویک و اشپیگل در سطح جهان انجام می دهند و شهروند امروز می خواهد در سطح ایران و گستره زبان فارسی انجام دهد.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1386/07/24 |

= بایرام

شماره چهارم ماهنامه  بایرام نیز منتشر شد . مبارک است. بایرام دومین ماهنامه ای ست که در زنجان منتشر می شود. اولی پیک آذر بود به سردبیری مرحوم بهرام محمدی که بعد از درگذشتش تبدیلش کردند به هفته نامه و بعد از انتشار چند شماره لغو امتیاز شد به دلیل عدم انتشار به موقع و منظم و سردبیرش علی محمدبیانی بود که حالا صاحب امتیاز و مدیر مسئول بایرام است.بیانی بیش از اینکه ژورنالیست باشد دارای وجهه و شخصیت فرهنگی است و همواره سرشار از ایده و پیشنهاد . برای بایرام هم البته ایده های خوبی دارد اما بایرام بیانی از یک ضعف بسیار بزرگ رنج می برد که همانا فقدان پشتوانه نظری ژورنالیستی نزد تیمی ست که دارند بایرام را منتشر می کنند.ایده های بیانی و تحریریه بایرام به دلیل ضعف سواد روزنامه نگاری تیم لباس مناسب نمی پوشند گزارش ها فرسنگ ها با استاندارد مقبول فاصله دارند. گفتگوها غیر حرفه ای  انجام و تنظیم می شوند تیترها نامناسب و مبتدیانه انتخاب می شوند و الخ. ساختار کلی ژورنالیستی بایرام ماهنامه ای نیست ولی مطالب آن متنوع است گرچه معتقدم از لحاظ تنوع بصری سطح آن نازل و اندک است. در بایرام از عکس و طرح و تصویر استفاده بهینه به عمل نمی آید. انتظاری که از بایرام می رود توجه بیشتر به حظ بصری خواننده و حفظ وی در اغلب صفحات است مساله ای که از سوی گرافیست نشریه نادیده گرفته می شود.

با این همه بایرام دریچه ای ست گشوده برای بسیاری که خواهان تنفس در فضایی دیگر و فرهنگی تر و توجه به بخشی از فرهنگ هستند که توسط فرهنگ رسمی نادیده گرفته می شود.بخواهیم و نخواهیم مردم منطقه ما ترک هستند با لهجه و فرهنگ و رسوم و فولکلور ویژه خود. این ها در کجای فرهنگ مکتوب ما دیده و لحاظ شده اند؟ اهمیت نشریه ای مثل بایرام در این است که بتواند این فضا را خلاق و زنده نگاه دارد واین نکته کمی نیست. آنچه واضح و مبرهن است اینکه بایرام جایگاه خود را در میان مدت و دراز مدت در میان مردم به دست خواهد آورد به شرط اینکه اصول اولیه ژورنالیسم را نیز رعایت کند و این البته چندان سهل و ساده نیست. احساس می کنم بایرام در سه شماره قبلی خود و در صفحه اول گرایشی نرم به سمت تیتر جذاب و زرد نشان داده و این آفت یک ماهنامه است. مردم ماهنامه را به خاطر تیتر آن نمی خرند برای مطالبش می خرند که فقط و فقط غنا و تنوع و استمرار و حفظ کیفیت اعتماد ملت را پیامد خواهد داشت.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1386/06/21 |

= رپرتاژ

زمانی دبیر صفحه سیاسی هفته نامه پیام زنجان مطبوعات این شهر را متهم می کرد به اینکه دارند آگهی هایشان به نیم تای بالای صفحه اول منتقل می کنند. پیش بینی هوشمندانه ای بود ، ولی در آن زمان نه چنان آگهی دهنده های خفنی فی الواقع وجود داشت و نه مطبوعات جرات اجتماعی این کار را داشتند. تا اینکه زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت و هفته نامه قدیمی و معتبر شهرمان عکس و تیتری را در صفحه اول خود کار کرد که رپرتاژ است. نفس این کار را نمی دانم خوب است یا بد ولی این نشریه دارد کاری را انجام می دهد که به خاطر آن کار نکرده سایر نشریات را زیر تیغ می گرفت. والله اعلم به صواب الامور. وب سایت این هفته نامه تا اگر به روز شد ببینید که تیم فوتبال مورد نظر روی چمن های فضای سبز چه کار ها که نمی کند؟

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1386/06/03 |

= دل شکسته

امروز مثل اینکه روز خبرنگار است. در این وانفسا تبریک گفتن به خبرنگاران بیشتر حالت کمیک دارد و نه تراژیک. بالاخره هستند کسانی و جاهایی که بخواهند با یک مراسم مسخره و یک تجلیل دل خبرنگاران را به دست آورند ولی دل شکسته را بند که نمی توان زد. می توان؟

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1386/05/17 |

= خبر

از قدیم گفته اند بی خبری بهترین خبر است. به قول یکی از دوستان نه مگه؟

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1386/02/25 |

= زبان فارسی در نشریات

وضعیت فارسی نویسی در مطبوعات افتضاح است. نتایج یک تحقیق منتشر نشده بر روی ۲۲ نشریه محلی، سراسری و عامه پسند نشان می دهد که ۶۷ در صد مطالب دچار مشکل عمومی زبان فارسی نویسی هستند. در این تحقیق که بر روی مطالب چاپ شده در روز ۱۲ دی سال ۸۴ انجام شده و به تصادف ۵۶۰ جمله از بخش های مختلف نشریات انتخاب شده اند بیشترین غلط ها در نشریات عامه پسند سپس سراسری و کمترین غلط ها در مطبوعات محلی بوده اند. براساس این تحقیق بیشترین بسامد واژه های بیگانه در نشریات ورزشی بوده است.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/09/19 |

= تذکر

احتمال می دادم در مورد مردم نو بد فهمی صورت بگیرد. راستش من با خبرنگارها و تحریریه این روزنامه مشکلی ندارم با سایر ارکانشان هم. ولی درسیاست به تعطیلی کشاندن نشریات منتقد دست برخی از ارکان این نشریه نیز در کار است. دلیلی وجود ندارد این روزنامه برای آگهی های دولتی به شکل وقیحانه ای به روابط عمومی ادارات پورسانت بدهد و البته تعرفه آگهی های دولتی تا یک چارم قیمت واقعی پایین بیاورد تا سایر نشریات نتوانند آگهی بگیرند. این ها را به این خاطر گفتم تا بچه های این روزنامه فکر نکنند من و نشریه مان با آنها مشکل داریم ولی در جریان جشنواره میراث فرهنگی انتظار داشتم همانطور که ما به بچه های آنها تبریک گفتیم و عکس شان را چاپ کردیم آنها هم احترام می گذاشتند و عکس و تبریک سهیلا بهزادنیا و شعبان کریمی را چاپ می کردند مگر اینکه نتیجه بگیریم آنها خیلی حرفه ای هستند و دیگر اینکه ذهنیت شان نسبت به دیگران از جمله ما فوق العاده منفی است به دلیل تبلیغات هر روزه برعلیه ما در فضای نشریه شان.

بنابراین ما هم در آخرین شماره مقام آوردن دو نفر از بچه های مردم نو در جشنواره مطبوعات را تبریک نگفتیم و نخواهیم گفت.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1385/09/09 |

= توقف

هنوز خبر جدیدی از حکایت ۵ نشریه در زنجان ندارم و نمی دانم قضیه به کجا رسیده. عجالتن این مطالب را می توان دید.

یادداشت آیدین فرنگی در وبلاگ یادداشت هایی برای مخاطب احتمالی

یادداشت محمد معینی از روزنامه نگاران سابق زنجانی در وبلاگ راز سر به مهر

متن بیانیه از وبلاگ علیرضا بازرگان

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1385/09/07 |

= جدید نیوز

برای یک دانشجوی روزنگاری دیدن و خواندن همواره این سایت در حکم واجب عینی و از اوجب واجبات است. از ما گفتن . بقیه را خود دانید اگر می خواهید بیسواد از دنیا نروید.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/09/06 |

=

قرار بود حساب تعدادی را برسم یکی از دوستان وساطت کرد. بماند برای چند روز بعد. تنها روزنامه استان دارد آبروی روزنامه نگاری حرفه ای را می ریزد. آبروی آبرو را هم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/09/04 |

= بدون شرح

هوای شهر بسیار سرد شده ولی خیلی خوشحالم از اینکه خیلی توی این شهر نیستم و نفس نمی کشم از هوایی که وجود گند برخی چهره های معروف هوای آنرا متعفن کرده. امروز نتوانستم سر کلاس حقوق مطبوعات استاد کامبیز نوروزی و کلاس مبانی ارتباط جمعی آقای کیایی بروم. از برخی کامنت ها که برای پست قبلی گذاشته شده معلوم است بوی سوختگی برخی مواضع برخی ها بلند شده. ببخشید من اصلن اینطوری نمی نویسم ولی گاه مجبورم می کنند . شما را به خدا چاپ مطلب در یک روزنامه اینقدر مهم است که تعدادی را به خون آدم تشنه می کند؟

چهارشنبه صبح رفتم نمایشگاه دوسالانه عکس ایران .بعد از ظهر با علی رفتیم خانه هنرمندان ایران هم برای دیدن مهدی عزیزی سردبیر سایت خانه و هم دیدن نمایشگاه عکس سال. به عنوان یک نتیجه گیری بدیهی : گرفتن یک عکس خوب نیاز به دوربین دیجیتال و پیشرفته ندارد، مهم نوع و زاویه نگاه و سواد است. چیزی که فکر می کنم بهمن جلالی سعی می کند به ما بیاموزد و ما به شدت مقاومت می کنیم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/08/28 |

= زنان برنج‌كار در شاليزارهاي وسيع طارم

ميني‌بوس قرمز رنگ مدل 63 با صداي كشدار استارت تعميري‌اش روشن مي‌شود. راننده سر از پنجره بيرون مي‌كند و فرياد مي‌زند عجله كنيد. اين را البته با لهجهء نيمه گيلكي مي‌گويد. ساعت شش عصر است، اما آفتاب تند هنوز پوست را مي‌سوزاند. با عجله دست و پا و صورت‌هاشان را در آب نهر مي‌شويند، مانتوهاشان را از داخل ساك‌ها و كيسه‌هاي نايلوني بزرگ در مي‌آورند، مي‌پوشند و مي‌دوند سمت ميني‌بوس قرمز با آن صندلي‌هاي رنگ و رو رفته و صداي گوشخراش اگزوزش. همه كه مي‌نشينند سه دستگاه ميني‌بوس از جا كنده مي‌شوند، سر بالايي خاكي را با سروصدا به سمت رستم‌آباد و استان گيلان ترك مي‌كنند. مسافران خسته  عجله دارند براي زودتر رسيدن، برخي براي تدارك شام و برخي در آغوش كشيدن بچه‌هايشان كه يك روز ديگر را نزد پدر‌هايشان سپري كرده‌اند. ميني‌بوس هنوز بيش از سه كيلومتر از پنج كيلومتر جادهء خاكي مزرعه به جادهء اصلي را طي نكرده، چشم بيش از دو سوم مسافران را خواب پر مي‌كند. گردوخاك ناشي از حركت چرخ‌هاي ميني‌بوس بر سر و روي سنگ‌هاي كنار جاده ته‌نشين مي‌شود، آفتاب اما خيال غروب ندارد.

ادامه این گزارش را می توان در شماره امروز روزنامه سرمایه خواند.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1385/08/23 |

= اين روزنامه‌ها سراسري نيستند، محلي‌اند

بسياري از صفحات روزنامه‌هايي كه امروزه در كشور منتشر مي‌شوند و صفت «سراسري» را يدك مي‌كشند، براي شهروندان شهرستان‌هاي كشور، از جاذبهء بسيار اندكي برخوردارند. تمركزگرايي موجود كه در كشور سعي در خلاصه كردن «ايران» در «تهران» دارد و به نحو چشم‌گيري خود را به صفحات روزنامه‌هاي كشور نيز تحميل كرده است. مي‌گوييم روزنامهء سراسري و انتظار داريم زندگي...

ادامه يادداشت من را در روزنامه سرمايه روز شنبه اگر تمايل داشتيد بخوانيد.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/08/20 |

= تیتر

تیتر مانند یک تاش رنگ است بر یک بوم سفید بزرگ.

دلیل ننوشتن این چند مدت نداشتن اینترنت است در خانه. تلفن خراب شده و ما از اینترنت محروم.

چند تن از دوستان کلاس های روزنامه نگاری:علی زادمهر.خانم نفيسه احمدي اینهم حمیدشاهد حلاج از اعتماد ملی

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1385/08/11 |

= توبه

ترسیدم نکند فکر کنی قصد مزاحمت دارم، گفتم شاید حضور من مخل آرامش کار تان شود، مثلن فضای تحریریه به هم بریزد، میزها واژگون شوند، چند تن از نویسنده ها ضرب و شتم گردند، کامپیوترهایتان ویروسی شود، حق دارید تعجب کنید این را ولی برخوردتان به من القا کرد. دوست من، حس غریبگی نداشتم که آمدم محل کارتان، پیش خودم گفتم روزنامه ای که برای مردم منتشر می شود لابد می تواند ۵ دقیقه ۱ذیرای یکی از همین مردمی باشد که دست بر قضا روزنامه نگار هم هست منتهی از نوع محلی و شهرستانی. اتفاقن عجله هم داشتم ، دیدید که قبل از اینکه تلفن را قطع کنم به طرف صحبتم گفتم که جایی هستم و زود می آیم، می توانستم سراغ ابوالفضل شکوری را بگیرم و بروم اتاق سردبیری بنشینم و یک ساعت حرف بزنم، تو بخوان تا افطار، اما شما را از جنس خودم پنداشتم، کار خاصی هم نداشتم البته، برایتان خبری آورده بودم ولی وقتی دیدم امتظار دارید دم در ورودی بنشینم و بنویسم یا بروم بعدن فاکس کنم دانستم که مثل اینکه جای من نیست و باید هرچه زودتر محل را ترک کنم. دانسته هایم را خوردم و گذاشتم شما با مودبانه ترین شکل ممکن مرا راحت از سر خود باز کنید و خلاص شوم از بغضی که دست بده بود و گلویم را سخت گرفته بود.

باور کنید در طول ۱۳ سال روزنامه نگاری و سردبیری ۳ هفته نامه با بیسوادترین مراجعین خود اینگونه برخورد نکرده ام که شما با من که همواره در نظرهایتان استاد خطابم می کردید. من وب نویسم و شما مرا می شناختید، اسمم را هم گفتم به دربانتان، در عین حال به شما هم حق می دهم . از خودم بدم آمد که انتظار داشتم حداقل یک صندلی برای نشستن در جایی غیر از نگهبانی به من تعارف شود. اغراق نمی کنم من از لحاظ سواد و روزنامه نگاری از بیش از ۹۰ درصد قلم زنان روزنامه تان یک سر و گردن بالاترم، باور ندارید برای نمونه بروید یادداشت خبرنگار معروف مسیح علی نژاد را یک بار دیگر بخوانید در شماره روز سه شنبه و از قول من به ایشان بگویید بروند مقداری زباننگارش و ادبیات فارسی بیاموزند بلکه رستگار شوند.

من قواعد شهر شما را نمی فهمم انگار ۷ پشیمان شدم که بروم روزنامه سرمایه و گزارشی را که در کیفم داشتم به آنان بدهم. دوست من برای گدایی نیامده بودم، یک همکار هستم نه کمتر نه بیشتر اما دیگر حاضر نیستم وارد دفتر هیچ روزنامه ای در تهران شوم یا پولی بابت یک روزنامه دیگر بپردازم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1385/07/11 |

= آینده نو

روزنامه آینده نو روزنامه خوبی ست هم به لحاظ یونیفورم صفحات ، هم گرافیک غیر آزارنده و هم به دلیل تنوع و لطافتی که در انتخاب تیتر های عمده وجود دارد. گرچه اینروزها حتا اعتماد ملی هم به دست ما نمی رسد. ولی انصافن علیرغم حس منفی و بدی که نسبت به شرق داشتم باید اعتراف کنم هیچ روزنامه ای   شرق نخواهد شد. تعطیلی شرق برای اعتماد ملی که خیلی خیر داشته.

برای آینده نو می توان آینده روشنی متصور بود البته اگر تیغ تیز توقیف امان دهد.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/06/26 |

= ویژه نامه

تابستان نامه عنوان ویژه نامه البرز خرم است که فردا منتشر می شود به دبیری حامد صمدی . بدون اغراق اگر بگویم تداوم روشی که در این ویژه نامه دنبال شده منجر به انقلابی در مطبوعات زنجان خواهد شد. پرداختن به صورت تحلیلی به سوژه ها و فاصله گیری از روزنامه نگاری سنتی محلی مهمترین ویژه گی این ویژه نامه است.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/06/25 |

= مرد نامرئی

یک روزنامه نگار باید از دیوار رد شود ، اگر نمی تواند مشکل از اوست دیوار ایراد و تقصیری ندارد.( دکتر فریدون صدیقی)

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/06/05 |

=

حوصله هیچ چیز را ندارم حتا این اینترنت و وبلاگ لعنتی و مسخره را.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در جمعه 1385/06/03 |

= ماحصل

آنچه از روزنامه نگاری برایم باقی مانده هیچ نیست الا اعصابی خرد و خمیر و به گل نشسته ، اتاقی مملو از مجله و روزنامه و کاغذ و کتاب ،انگشتی تاول زده و مشتی آدم احمق که به یقین رسیده اند باید با من دشمن باشند و از من بدشان بیاید. امروز اعصابم تا بی نهایت خورد و خاکشیر است. هیچ دلیل خاصی هم ندارد.روزنامه نگاری در شهرستان و در میان این همه مدیر بی سواد و پرمدعا و این همه آدم که حاضر نیستند کلمه ای بر اطلاعات مهمل خویش بیفزایند حاصلی بیش از این نداشته و نخواهد داشت گرچه ما برای مدیران نمی نویسیم اما آنان برای سقوط ما از هیچ اقدام واجب و مستحب و مباحی سرباز نمی زنند.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1385/06/02 |

= اتحاد

روزنامه نگاران و خبرنگاران محلی و شهرستانی برای درهم شکستن استبداد و آپارتاید مطبوعاتی برخی روزنامه نگاران و روزنامه های تهرانی با هم متحد شوید.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1385/05/18 |

= روز خبرنگار

من نمی دانم چرا دست از سر خبرنگار جماعت و روزنامه نویسان بر نمی دارند؟ بابا کدام روز خبرنگار ؟ کدام پاسداشت مقام قلم؟ کدام کشک؟ بگذارید مردم زندگی شان را بکنند. بی کارید به خدا.

این غزل را از عاصم اسدی شاعر و دوست همشهری بخوانید برای بزرگداشت مقام قلم.

(۱)                                                  

   قلم دست گفتار كوتاه تر                              

افق بال منقار كوتاه تر

به ساطورها شير بي يال ودم!

غزلهام هر باركوتاهتر                                                              

ز بيراهه ها جاده بيراهتر

علم از علمدار كوتاه تر

به ناچار حق باز بالا نشست

كه منبر شد از دار كو تاه تر

***

اگر ريشه پوسيد راه كسي

نشد جز تبردار كوتاه تر

كشيدند ما رابه بالاي دار

به جرمي خود از دار كوتاه تر!

ببين! كركسان سقف پروازشان

فراتر شد اي يار! كوتاه تر!

چنين تا بلند است برج بلا

كه را نيست ديوار كو تاه تر؟!

***

كسي بي سر از راه خواهد رسيد

بزن طاق واين بار كوتاه تر!

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/05/16 |

= سهرورد

اشاره: گزارش کوتاه زیر را برای شرق فرستادم و به قاعده تمام نوشته هایی که برای این روزنامه فرستاده ام به چاپ نرسید.

یک ماشین موسو مدل 84 درست کنار ماشینی که دو سرنشین خبرنگار دارد توقف می کند.به همکارم که رفته بالای وانت و در حال عکاسی از تندیس ایستاده سهروردی است اشاره می کنم سریع بیاید پایین تا با یکی از عاشقان سهروردی که احتمالا چند صد کیلومتر به خاطر شیخ اشراق متحمل زحمت شده و خود را به روستای محل تولد شیخ رسانده گفتگو کنیم. راننده موسو از بقالی کوچک دور میدان روستا می آید بیرون و در حال درآوردن یک نخ سیگار کنت از بسته تازه خریده شده است که دو خبرنگار بین او و ماشینش حایل می شوند. چند دقیقه بعد خبرنگارها داخل خودروی خودشان نشسته اند و به سخنان مرد فکر می کنند که با صراحت اعلام داشت سهروردی را اصلا نمی شناسد و صرفا برای دیدن دوستش از کرج به سهرورد آمده است.

روستای سهرورد با بیش از 2000خانوار و 7200 نفر جمعیت در 105 کیلومتری جنوب زنجان قرار دارد. نام رسمی و معمول روستا قبل از انقلاب قره قوش بود که بعد از انقلاب به نام باستانی آن یعنی سهرورد تغییر یافت. اهالی این روستا تمام و کمال از طریق کشاورزی و باغداری و دامداری امرار معاش می نمایند و همه اهالی زبانشان ترکی است و مذهب رسمی شان تشیع. اینها را به این خاطر گفتیم تا یادآوری نماییم که مورخین و جغرافی دانان در کتب خویش آورده اند که همشهریان همعصر شیخ سهروردی به اقوی احتمالات کرد بوده اند و مذهب خارجی داشته اند. روستا یک میدان اصلی دارد در مدخل ورودی که چند اصله درخت در داخل آن غرس شده به طرز ناشیانه و بی نظم و ترتیب و درست در کانون دایره میدان بر روی یک سکوی سنگی سهروردی ایستاده تمام قد با کتابی زیر بغل و در حال نگاه به سمت مشرق و پشت سرش خانه های تو سری خورده همشهریان شیخ در شیب یک کوه کم ارتفاع در چهار طرف گسترده شده اند. دور میدان که شعاعی در حدود بیش از 5 متر ندارد به شکلی نامرتب و ناجور فنس کشیده شده. این اما تمام میراث سهروردی برای همشهریان امروزی در زادگاه خود نیست، دو باب مدرسه و کتابخانه عمومی روستا با بیش از 6000 جلد کتاب نیز مزین به نام شیخ هستند. از همه مهمتر و جالب تر اینکه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سهرورد را در محلی بنا کرده اند که به اقرب احتمال خانه محل تولد شیخ بوده. پیران روستا می گویند آنان از پدرانشان و پدرانشان از پدران خود و همینطور تا چندین و چند نسل قبل می گفته اند که آن مکان خانه پیر بوده و مقدس و مورد احترام مردم.حالا برای اثبات موضوع بخشی از یک دیوار خشتی را نیز که می گویند دیوار خانه سهروردی بوده در یک قاب مرمرین سیاه گرفته اند و نصب کرده اند مقابل در ورودی کانون، لابد با این ذهنیت که که بچه هایی که در محل خانه سهروردی پرورش فکری می یابند از نفس شیخ مدد گیرند و خود تبدیل به حکیمی دیگر گردند انشاءالله. البته این منطق اگر در بسیاری دیگر از امکنه مربوط به بزرگان علم و ادب و اخلاق و دانش اعمال شود موجب بسی مزید مسرت خواهد بود.

آنچنانکه از فحوای سخنان اهالی و نیز یکی از اعضای شورای اسلامی روستا که دبیر است پیداست مردم منطقه چندان با سهروردی همشهری شهیر خود آشنایی ندارند وغالب کسانی نیز که به این روستا به عنوان گردشگر می آیند نه به خاطر دیدار از محل تولد یکی از مهمترین و نام آورترین فیلسوفان ایرانی بلکه به خاطر گردش و تفریح در باغهای مصفا و سر سبز و بهره مند شدن از هوای پاک و خنک سهرورد است. چنانکه بیشتر اهالی منطقه سهرورد را نه به خاطر شهروند گرانقدرش بلکه بواسطه گردوهای بسیار مرغوبش می شناسند و به خاطر می آورند. یک جوان تحصیل کرده اشاره می کند زمانی که داشته پایان نامه تحصیلی خود را می نگاشته استاد ادبیاتشان که پی برده بود شاگردش همشهری سهروردی بزرگ است برای دیدار از سهرورد زحمت کشیده و تا روستا آمده است. محمدوردی می افزاید همه ساله تعداد معدودی از اساتید به سهرورد می آیند تا زادگاه بنیانگذار فلسفه اشراق را معاینه ببینند ولی همینها نیز می روند و احتمالن پشت سرشان را نیز نگاه نمی کنند زیرا سهرورد از کوچکترین امکانات رفاهی بی بهره است، کوچه ها و خیابانها علیرغم اجرای طرح هادی روستا مملو از خاک است و چاله و نخاله های ساختمانی. و اینها همه در حالیست که این روستا بنابر نوشته جغرافی دانان مسلمان حداقل هشتصد سالی قدمت دارد و این مایه قدمت و شخصیت جهانی سهروردی لازم می آورد که توجه بیشتری معطوف مسایل عمرانی و زیبا سازی سهرورد گردد . با این مقدار بی توجهی که ما ایرانیان نسبت به بزرگان خود داریم بعید نیست به محض اینکه سوریه بحرانهای سیاسی خود را پشت سرگذاشت سهروردی را نیز به عنوان شهروند شهر حلب به جهانیان معرفی کند و ما ایرانیان بی خیال همه ساله برای بزرگداشت مقام شامخ وی مجبور شویم بی زحمت تا سوریه و حلب برویم و برگردیم کاری که در مورد مولانا جلال الدین بلخی همه ساله انجام می دهیم و اتفاقا خوشمان هم می آید.

 

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1385/05/11 |

= امید زنجان1

در سال ۷۲ احمد آقایاری که بعدها به حکیمی پور تغییر شهرت داد تصمیم به انتشار یک هفته نامه گرفت که نام آن امید زنجان بود. وی دراین زمان نماینده زنجان در مجلس چهارم شورای اسلامی و جزو فراکسیون اقلیت مجلس و متمایل به نیروهای چپ رو مجلس به شمار می رفت که تریبونی به نام روزنامه سلام داشتند و در واقع جناح منتقد دولت را تشکیل می دادند. کادر های اولیه امید زنجان از دوستان و همفکران و همرزمان آقایاری تشکیل شده بود بدون حتا یک روز سابقه روزنامه نگاری. می توان از این جمع بیوک ملایی را تا حدود زیادی مستثنی کرد که در همان زمان از همه روشنفکرتر و اهل اندشه تر بود با این همه سردبیری امید زنجان به مسعود نجفیان دانش آموخته فلسفه دانشگاه فردوسی مشهد و دبیر دبیرستان های زنجان رسید.

امید زنجان ابتدا به صورت دوهفته نامه و در قطع روزنامه سلام و رنگی منتشر می شد. پس از تهیه مطالب و تایپ آن بچه های امید زنجان مطالب ره به دفتر روزنامه سلام در تهران برده و در آنجا صفحه بندی می کردند به طریقه دستی با چسب و قیچی. بعد که خودشان کار را یاد گرفتند تمام مراحل فنی در زنجان انجام شد و به دلیل نبود دستگاه چاپ در زنجان قطع نشریه تابلویید گردید و دو رنگ آن نیز کم شد.

امید زنجان به سرعت تبدیل به یک نشریه پرخواننده گردید و در استان های شمال غرب کشور برای خود نامی دست و پا کرد. این نشریه در ۱۲صفحه چاپ می شد که ۲ صفحه آن تعلق به مطالب به زبان ترکی داشت. امید زنجان آرام آرام تبدیل به یکی از سرسخت ترین منتقدین دولت سازندگی هاشمی رفسنجانی شد.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/04/24 |

= روزنامه نگار زنجانی

یادداشت من بالاخره در روزنامه سرمایه دیروز چاپ شد. این البته مهم نیست. اصلن مهم نیست. برای من مهم اشاره ای ست که به شخص من شده با عنوان روزنامه نگار زنجانی.در اینکه من هیچگاه شهر و روستای خود را فراموش نمی کنم شکی نیست مهم این است که من از این ناراحت شدم که احساس می کنم به این ترتیب یک نوع فاصله گذاری و جداسازی بین روزنامه نگاران تهران و شهرستان اتفاق می افتد و این راه به آپارتاید می برد. می توانستند بنویسند روزنامه نگار یا روزنامه نگار ساکن زنجان یا اصلن هیچ چیز ننویسند. الان که فکر می کنم می بینم حتا آن هم مهم نیست. مهم این است که من یک روزنامه نگار ترک اهل و ساکن زنجان هستم .باقی همه حاشیه است. تقدیم به رفیقاحتمالن ناشناسی که برایم کامنت گذاشت کدام احمقی به تو گفته روزنامه نگار . راست می گه بنده خدا.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1385/04/20 |

= مطبوعات محلی

روز جمعه در فرصتی کوتاه در اردبیل ساعتی در خدمت آیدین فرنگی و باقر نباتی بودم و انصافن خوش گذشت. مهمترین دستاورد این سفر کوتاه شاید دیدن شماره جدید آوای اردبیل بود به زحمت نباتی عزیز. واقعن هنری کرده و یک نشریه پر وپیمان و تمام رنگی در اردبیل راه انداخته. صحبت که کردیم دیدم مشکلات ما در مطبوعات محلی تقریبن مثل هم است. من که دیگر روحیه کار کردن را از دست داده ام و این را عصر روز شنبه به بچه های شورای سردبیری البرز هم گفتم. نباتی می گفت در اردبیل حدود ۲۷ نشریه منتشر می شود.در استان ما فکر کنم ۱۰ نشریه در حال حاضر در حال انتشارند. آوای اردبیل تفاوتزیادی کرده با یکی دو سال قبل . امید که نباتی عزیز در کارش موفق باشد برای ما هم البته بفرستد از آوای اردبیل تا لذت ببریم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/04/12 |

= مطبوعات زنجان 2

بوی الرحمن اکثر نشریات زنجان بلند شده . اوضاع اقتصادی نشریات محلی زنجان بسیار فاجعه آمیز شده به نحوی که در هفته ای که گذشت برخی از نشریات از جمله خود ما مجبور به عدم انتشار شدیم و سعید مالکی به صورت رسمی در پیام زنجان این نکته را متذکر شد. اوضاع مطبوعات زنجان از لحاظ اقتصادی اصلن متناسب با کیفیت نشریات به لحاظ فنی و محتوایی نیست و این پارادوکس غریبی ست. مثلن نشریه ای به نام طلوع قاینات که دو هفته نامه است و برای ما هم می آید هر بار با میزان فراوان آگهی هایش همه ما را متعجب می کند در حالیکه حداقل از لحاظ فنی مانند نشریات ۱۵ سال قبل زنجان است. اینکه عاقبت مطبوعات زنجان با این اوضاع و احوال چه خواهد شد اصلن قابل گفتن نیست. خدا به خیر بگذراند.

فصلنامه زنجانی ها شماره اول خود را به شکلی تمیز و پاکیزه بر روی پیشخوان روزنامه فروشی های استان فرستاد. این فصلنامه به سردبیری دکتر امیر حسن سعیدی منتقد اصلی مظبوعات زنجان منتشر می شود . شماره اولش نشان می دهد می توان به آینده این نشریه امیدوار بود.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1385/03/31 |

= پیام زنجان

این هفته نامه از سال ۶۷ به مدیر مسئولی حجه الاسلام مصطفی ناصری منتشر می شود و در ابتدا ماهنامه و سپس دو هفته نامه بود وهم اینک هفته نامه است. مصطفی ناصری نماینده ۳ دوره مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه زنجان و طارم در دوره های اول ٬ سوم و چهارم می باشد. این هفته نامه از نشریات دیرپای محلی کشور نیز به شمار می رود. براساس آخرین شماره سردبیر این نشریه مهدی اسکندری و مدیر داخلی و اجرایی آن یوسف ناصری می باشند.

پیام در مجموع نشریه ای ست معتدل و در مقاطعی نزدیک به کارگزاران. مشی و سلوک این نشریه در مجموع منحصر به فرد است هم از لحاظ نویسندگان آن و هم به لحاظ موضع گیری. اینک اینها خوب است یا بد البته محل بحث نیست گرچه شخصن به بسیاری رفتارهای مطبوعاتی پیام انتقادهای جدی دارم. به عنوان مثال پس از آمدن جعفر رحمانزاده در سال 80 به عنوان استاندار و خرید یک دستگاه خودروی زانتیا پیام چنان جنجال تبلیغی به راه انداخت که تا مدتها استاندار جرات سوار شدن بر آن را نداشت و ماشین را در پارکینگ نگه می داشت.

این نشریه از لحاظ گرافیک دارای روند مشخص و ثابتی می باشد که از سالها قبل دچار تغییر چندانی نشده است و از این لحاظ کاملن محافظه کار به شمار می رود. محور اصلی این نشریه خبر و اطلاع رسانی بوده و در بسیاری از مواقع از ارائه تحلیل و نقطه نظر پرهیز می کند. معروف ترین ستون این نشریه ستون اخبار زیر زیرکی آن است که تا مدتها تن بسیاری از مدیران را می لرزاند.

از ابتدای انتشار افراد مشخص و انگشت شماری در پیام قلم زده اند. از قدیمی ها و نویسندگان نسل 1- مرحوم کریم زعفری و سعید رضا بیات و محمد شکوهی ، از نسل اولی ها رضا میرکریمی کارگردان فعلی سینمای ایران و رحمت الله بیگدلی، از نسل دومی سعیدمالکی، علی بازرگان، محمد معینی ، علی حمزه لو، زهرا خسروی، حامد صمدی و علیرضا فرهومند را می توان نام برد. نویسندگان جدید مثل سعید فقیهی که دبیر سرویس سیاسی و جانشین محمد معینی شده را چندان نمی شناسم.

 مهمترین نویسنده تاریخ این نشریه قطعن محمد معینی است که تاثیر فراوانی در تمام حوزه های این نشریه داشت و پس از رفتن وی از این نشریه  بسیاری از صفحات پیام از ریخت افتاده و دچار روزمرگی شده است.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/03/01 |

= مطبوعات زنجان 1

ورود: آنچه ازین پس در اینجا خواهم آورد ملاحظات شخصی من است در خصوص مطبوعات زنجان پس از انقلاب٬ معرفی آنها و بحثی بسیار اجمالی در خصوص این نشریات به منظور گشودن یک بحث آسیب شناسانه٬ اما آنچه بیش از همه مد نظر خواهد بود گشودن راه به سمت این مساله که اگر امروزه می گوییم مطبوعات محلی این استان دچار ضعف و فتور هستند٬ مایه های تاریخی آن کدام است٬ در این بحث نظر به ارزش گذاری نیست و آنچه می آید صرفن یک ملاحظه شخصی است نه چیز دیگر.

در حال حاضر در استان زنجان نشریات زیر منتشر می شوند: پیام زنجان(۱۳۶۷)٬ ندای ابهر(۱۳۸۰)٬ صدای زنجان(۱۳۸۰)٬ بهار زنجان(۱۳۸۰)٬ موج بیداری(۱۳۸۲)٬ حدیث زنگان(۱۳۸۳)٬ البرز خرم(۱۳۸۳)٬ مهر زنجان(۱۳۸۱)٬ یادداشت هفته(۱۳۸۴) ( همه هفته نامه) مردم نو(۱۳۷۸دوهفته نامه ـ از سال ۱۳۸۳روزنامه) شهاب زنجان(۱۳۷۳)٬ ابر چای(۱۳۸۳)٬ نگین سبز(۱۳۷۹ دوهفته نامه).

هفته نامه های امید زنجان(۱۳۷۲- ۱۳۷۹)٬ فردای روشن(۱۳۷۷- ۱۳۷۸) و امین زنجان(۱۳۷۷-۱۳۷۸) توقیف شده اند. پیک آذر(۱۳۷۹-۱۳۸۲) و نوید زنجان(۱۳۷۵) به تعطیلی خود خواسته گرفتار آمدند. هفته نامه زنجان شورا(۱۳۸۱) و ماهنامه آوای صایین(۱۳۸۳) دو نشریه دیگر هستند که ارگان شورای شهرهای زنجان و صایین قلعه می باشند. علی قشمی در کتاب تاریخ مطبوعات زنجان از نشریه ای تحت عنوان انقلاب زنجان نام می برد که من این نشریه را ندیده ام.

نشریات زنجان عمومن ۸ صفحه ای هستند( غیر از شهاب زنجان وآوای صایین و نگین سبز) که صفحات اول و آخر آنها تمام رنگی است و برای جلب و جذب آگهی. بنای این چهار رنگی بودن را ابتدا بهار زنجان گذاشت و انصافن کار خوبی هم کرد چون باعث شد سه نفر اقدام به تاسیس لیتوگرافی دیجیتال در زنجان بنمایند. خود بهار زنجان تا مدتها سی دی نشریه را به تهران می فرستاد تا در آنجا زینک های آن تهیه شود و بعد در زنجان به چاپ برسد. نیاز فعلی مطبوعات زنجان چاپخانه چهار رنگ رولی است. نمی دانید چاپخانه دارها چه فیلمی سر نشریات در می آورند با دستگاه های هایدلبرگ شان. شب کار نمی کنند٬ کار پوستر و فلان داشته باشند آن را جلو می اندازند و اگر ببینند یک شماره برای شما حیاتی است مثل آخرین شماره سال اول تسویه حساب می خواهند و اقدام به چاپ می نمایند. چاپ یک نشریه ۸ صفحه ای با ۷ زینک در تیراژ مثلن ۲۰۰۰ نسخه حداقل ۳ساعت و نیم طول می کشد. با این همه وجود دو سه دستگاه چاپ هایدلبرگ با وضعیتی که عرض کردم باز خود نعمتی به شمار می رود مثل حکایت کفش کهنه در بیابان. چاپ نشریه با این دستگاه ها لازم می آورد شما از کاغذ پارس یا مازندران استفاده کنید و هیچ چاپخانه داری حاضر به چاپ نشریه بر روی کاغذ رول بریده شده در قطع ۵۰ در ۷۰ نیست. این کاغذ رنگ را پخش میکند و کلفت است. حاصل نشریاتی است که از لحاظ دیداری کیفیتشان چنگی به دل نمی زند. فقط روزنامه مردم نو بر روی کاغذ روزنامه چاپ می شود آنهم به دلیل چاپ در تهران. خلاصه حکایتی داریم!

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/02/25 |

= نمایشگاه مطبوعات

رضا با دست های کاملن پر از نمایشگاه برگشته. یک لحظه داشتم پشیمان می شدم که چرا نرفتم نمایشگاه مطبوعات بعد حرف هایی زد که خوشحال شدم از نرفتن. ولی الحق و الانصاف ویژه نامه های ده گانه و روزانه روزنامه سرمایه بسیار عالی بود و سرشار از اغلاط تایپی. رضا می گفت تمام مسئولین تمام غرفه های روزنامه های سراسری حاضر شدند با او در مورد مطبوعات محلی مصاحبه کنند الا روزنامه شرق که منوط کرده بودند به کسب اجازه از مرشد اعظم محمد عطریانفر. می گفت بزرگترین دستاوردش از حضور ۱۰ روزه در غرفه استان زنجان مصاحبه با ۴ وزیر بوده و یک دوره مجله اکونومیست. در ضمن ویژه نامه روزنامه سرمایه کمترین مطالب ممکن را درباره نمایشگاه مطبوعات داشت ولی در شماره دوم آن سرمقاله عمران صلاحی عالی بود عالی.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/02/25 |

= تهرانی

مطلب قبلی به شدت تند و تقریبن بی ادبانه و خلاف رویه و نوشته های این چند سال اخیر شد. دلیل آن هم احتمالن تحقیری ست که در رفتار و گفتار بسیاری از این تیپ افراد دیده و احساس کرده ام. البته شاید هم حق داشته باشند ولی یک سوال همواره برای من بی پاسخ مانده و آن این است که روزنامه نگاران شهرستانی چه چیزی کمتر از روزنامه نگاران تهران دارند؟ بسیاری از این حضرات را می شناسیم نوع کارهای شان را دیده ایم و اگر فقط یک بار گذرتان به تحریریه یک روزنامه در تهران افتاده باشد و از نوع و نحوه انجام کار و ارتباطات و حتا دیالوگ های برخی از این جماعت شاخ در نیاورید برای شخص من شگفت انگیز خواهد بود.

پ ن:امسال نمایشگاه نرفتم. یعنی نرسیدم بروم. راستش نمایشگاه مطبوعات که لطفش را از دست داده ولی چند تاکتاب می خواستم که قسمت نشد. از حاج رضا می گیرم خوشمزه این است که سال هایی که نه ماشین بود و نه پول می رفتم ولی امسال... نشد دیگر  چه کنیم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/02/23 |

= تاسف

علی اکبر قزوینی در شماره روز یکشنبه روزنامه شرق گزارشی نوشته در خصوص مطبوعات محلی ایران. براساس تیتر انتظار داشتم حضرت نویسنده از موقعیت ایجاد شده در نمایشگاه مطبوعات استفاده کرده و با سر زدن به غرفه های مطبوعات محلی اقدام به تهیه گزارش واقعی از دست اندرکاران نشریات محلی بنمایند اما از آنجایی که اینترنت کارها را آسان نموده و جماعت مدعی را از افتادن به زحمت بی نیاز نموده نویسنده نسبتن محترم با یک سرچ ناقابل در گوگل و از روی گفته های مسئولان و مدیران یک نشریه محلی در یک شهر کوچک از ایالات ۵۰ گانه امریکا در خصوص مطبوعات محلی ایران مطلب نوشته و افاضه فیض کرده اند. سعی شان ماجور و حق التالیفشان حلال باد انشا الله. این وسط می ماند خواننده علاقمند که با شور و علاقه اقدام به خریدن روزنامه کرده و مطلب این حضرت را می خواند که آنهم خیلی مهم نیست البته. مگر مطبوعات محلی را باید به حساب هم آورد؟ اصلن کدام آدم ناحسابی به این جماعت دهاتی گفته روزنامه نگار؟ روزنامه نگار فقط ماییم و چند نفر از رفقا و بر و بچ. مهم اینه که ما تو شرق می نویسیم و به همین دلیل واضح و مبرهن هر چرت و پرت و خزعبلاتی که نوشتیم مردم کانه گلستان سعدی باید مثل برگ زر ببرند و بر روی چشم بگذارند.

آقا بس کنید کنید کسی که نمی فهمد خود عالیجنابانتان هستید و همان دوستانتان. نوشتن بلد نیستید ننوشتن که بلدید. ننویسید وقتی نمی توانید. به خدا باید تاسف خورد بر این سطح از سواد و شعوری که این حضرات مدعی آن هستند. وقاحت تا این حد فقط از انحصارطلبانی مثل روزنامه شرق بر می آید و لاغیر. حرمت قلم و روزنامه نگاری را لکه دار کردید با این کلاه برداری ها و توهین های تان. متاسفم که بدبختانه با چنین شارلاتان هایی باید هم صنف شمرده شوم.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در سه شنبه 1385/02/19 |

= البرز خرم

متن زیر را حمیدخان بی تقصیر در وبلاگ کاشمر شناخت نگاشته درباره نشریه البرز خرم. کپی پیست کردم با یک توضیح البرز خرم در زنجان کار و چاپ می شود نه در خرمدره البته خاستگاه این نشریه خرمدره است.

 

دیروز چند تماس تلفنی با دیار خمسه داشتم.به گمانم یه بیست دقیقه ای شد. در تکلم با رامین سلطانی بحث البرز خرم به میان آمد .از کاشمر تا زنجان به گمانم بالغ بر 1200 کیلومتر فاصله باشد.نوشتار ذیل را به سخت کوشان مطبوعاتی آن دیار به خصوص به برو بچ البرز خرم و رامین خان تقدیم می نمابیم. بابت عدم ویرایش متن و تندی نهفته در آن عذرخواهم.

 

سلام  .   مشغول مطالعه هفته نامه البرز خرم هستم. این نشریه وزین   را ، دوست دوران دانشجویم جناب  رامین خان گل و بلبل برایم می فرستد. این کار او یعنی آن که بعد از 14 سال هنوزدل در دیار خمسه دارم. سال 72 آخرین حضورم در کسوت دانشجو  در آن خطه بود. بر دوستان البرز خرم عرض سلام میکنم.

از سر ارادت به اصحاب قلم آن خطه مطبوعات پرور! شماره 23 مورخه چهارشنبه 30/1/85  (دور جدید سال اول ) را ورق می زنم. نشریه ای اقتصادی ، فرهنگی و ورزشی استان زنجان.

نوع کاغذ چنگی به دل نمی زند. این از ویژه گی های نشریات محلی است. چهار آگهی کت و کلفت دولتی همان اول بر سرت آوار می شوند. آگهی ها فضای صفحه اول و آخر را تصرف نموده اند.لگوی نشریه زیباست و ساده و بی ریا. داد می زند که می توان از خرمدره هم نشریه استانی راه انداخت.

شمایل قدیس وار مرحوم طالقانی  تو را به لبخندی دعوت می کند.خاطرات آن مرحوم در دیار زنگان و آن هم برای اولین بار. این برای یک نشریه محلی افتخاری بزرگ است. تاسف می خورم که چرا این نشریه بر روی اینترنت سامانه و وبگاهی ندارد. اگر می داشت مطمئن بودم که این خاطرات بازتاب خاصی در کشور  و نزد ایرانیان پراکنده در دنیا می داشت.پس یک پیشنهاد ؛ دوستان سامانه ای اینترنتی  برای نشریه تان  به ثبت برسانید و یا آن که وبلاگی از خود ساطع بنماید. با همین نگاه اینترنتی به صفحات دیگر می نگرم. تمثال مبارک نویسندگان نشریه را می بینم. هیچکدام نام و نشانی از خود بر روی اینترنت ذکر نکرده اند.با دیدن مقاله ورود به دهکده جهانی در صفحه 5 بیشتر تعجب می کنم.فکس و تلفن و نشانی هست  ولی از پست الکترونیکی خبری نیست.

صفحه آرایی نشریه  تا حرفه ای شدن یک یا علی دیگر کار دارد. توجه بفرمایید از عکس مرحوم طالقانی دو بار استفاده شده است هردو هم در یک قد و قواره و فقط با دستکاری در رنگ. می شد چهره این بزرگوار را طراحی نمود. عکسی دیگر را مورد استفاده قرار داد. با چیدمان مطالب هم چندان موافق نیستم. نمی دانم تیراژتان چقدر است ولی یحتمل خوانندگان ثابتی دارید. آیا از آنان تا کنون به صورت آکادمیک نظر سنجی کرده اید؟ به قول یکی از دوستان روزنامه شرق یک هفته بعد از خرید به آشپزخانه می رود تا بر رویش سبزی پاک شود و یا آن که باهاش شیشه پاک شود. حالا یک هفته نامه  محلی  طی چند دقیقه یا ساعت و یا روز فاصله آغوش خواننده را تا آشپزخانه طی می نماید؟ این فاصله هر چه طولانی تر باشد گواه موفقیت شما در مخاطب شناسی است. البته نوع آگهی هایتان مبیین پذیرفته شدن شما از سوی ارگان ها و سازمان هاست . این مهم در 23 شماره بسیار عالی است.

ستون اخبار را کم رنگ دیدم. مگر در شهرستان ها و بخش ها خبرنگار ندارید؟ خبر های گفت و گفت را به کناری بگذارید. تولید خبر بنمایید.در صفحه اول  به جز مطلب جناب الماسی و یحتمل مصاحبه با سرپرست روزنامه ایران در زنجان الباقی خبر ها اخذ شده از این جا و آن جا ست.خدا پدر ایسنا را بیامرزد.چرا مطالبی که ذکر شد فاقد سوتیتر است. حداقل مطلب جناب الماسی باید چند سوتیتر داغ می داشت.

چرا مطلب گزارشی از موزه شهدا  در صفحه یک و سه تکرار شده است (البته بخش اعضم آن). گویا برنامه دارید کهدر ستون یک هفته با مطبوعات از تمام نشریات زنجان و کشور و دنیا بنویسید که ننوشتید.

چند پیشنهاد:

1-   نویسندگان ثابت نشریه ستون های اختصاصی داشته باشند که گویا دارند. ولی به نظرم باید این ستون ها نام و عنوان خاصی داشته باشد.

2-   عنصر سرگرمی را در نشریه ندیدم. جدولی ، کاریکاتوری و یا لطیفه ای و بیان مباحث مردم شناسی خالی از لطف نیست.

3-   با ناشران و اصحاب صنعت مذاکره فرمایید و مسابقاتی فرهنگی راه بیاندازید. هم فال است و هم قال و مقال. ناشران و تولیدکنندگان به تبلیغ مورد نظرشان می رسندو شما هم هم.

4-   اقشار مختلف مردم در کجای نشریه قرار دارند؟  مشاهیر دیارتان کجایند؟ آیا تولید عکس هم دارید؟ چرا میزگرد نمی گذارید؟ راستی انتخابات شورا هم در پیش است. کاغذ بخرید. نون در تبلیغات است. البته اعتراف می کنم که من فقط این شماره را سلاخی نموده ام.الان که می نگارم یحتمل باید شماره های 24 و 25 هم  منتشر شده اند.

خب نیمه های شب است و آخرای نوار شجریان بزرگ.دوستان جسارتم را ببخشاید.. صد درود و بدرود

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/02/18 |

= نمایشگاه مطبوعات

می گویند حرمت امامزاده را باید متولی آن نگه دارد و راست می گویند. حکایت برخورد بسیاری از مطبوعات فعلی با نمایشگاه مطبوعات همین حکایت است. راستش هرساله از کیفیت محتوایی نمایشگاه مطبوعات کاسته می شود و این قطعن با عدم استقبال از طرف مخاطبین پاسخ داده خواهد شد. فکر می کنم خود مطبوعات چندان نمایشگاه مطبوعات را جدی نمی گیرند و صرفن به این دلیل در نمایشگاه حاضر می شوند که در نمایشگاه حاضر شده باشند. از طرف دیگر روزنامه ای مثل شرق که روزانه یک صفحه به نام رسانه دارد در ایام برگزاری نمایشگاه کتاب هر روز یک ویژه نامه چهارصفحه ای راجع به کتاب ـ نه در مورد نمایشگاه کتاب ـ منتشر می کند ولی همین را از مطبوعات نیز دریغ می کند بگذریم که روز شنبه صفحه رسانه خود را ویژه نمایشگاه مطبوعات زده که به نظرم اصلن راجع به نمایشگاه نبود. روزگاری بود که مردم برای دیدار و گفتگو با چهره های مطبوعاتی سر و کله می شکستند و این زمانی بود که مطبوعات خودشان نمایشگاه و بالطبع افکار عمومی را جدی می گرفتند و برای خود احترام قایل بودند لذا افکار عمومی نیز به استقبال مطبوعات می آمد ولی برخوردهای متفرعنانه و از روی غرور و به هیچ انگاشتن افکار عمومی باعث فاصله گرفتن مردم با مطبوعات شده است حداقل در عرصه نمایشگاه. مطبوعات هیچ شور و شوقی برای نزدیک کردن مردم به خود برنمی انگیزند سهل است با بی توجهی و عدم تبلیغ خودشان در نمایشگاه تبدیل به ضدتبلیغ هم شده اند. شده حکایت یک مسئول امور مطبوعات در یکی از ادارات کل فرهنگ و ارشاد اسلامی یکی از استانها که گفته بود کاش این چهارتا نشریه محلی را تعطیل می کردند و ما نفسی به راحتی می کشیدیم!

پ ن : کانتر وبلاگ از کار افتاده بلاگرول هم کار نمی کند. محمد واعظی خودتو برسون.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/02/17 |

= کارگزاران

روزنامه کارگزاران مطابق اغلب روزنامه ها شماره اولش به شهر ما نرسید و امروز شماره دومش را دیدیم. در نگاه اول کارگزاران دو خصوصیت عمده دارد: اول سفید اعلایش که نشان از توانایی مالی و آن حکایت معروف دارندگی و برازندگی. دوم قطع تابلویید نسبتن کم عرضش که برای ما جماعت تازه و سنت شکنی است.

گرافیک این روزنامه بسیار چشم نواز و جذاب است و از قرار بسیار روی آن کار و فکر شده. سر ستونها  به قاعده و عناوین ستونها اکثرن تازه و جذاب.صفحه آخرش به گمانم خیلی ضعیف است. در مجموع روزنامه های فعلی صفحه اخر اعتماد ملی چیز دیگری ست. اصلن به ظاهر تمیز و زیبای این روزنامه نمی آید ارگان یک حزب باشد. از قرار معلوم سردبیر کارگزاران محمود صدری دانش آموخته امریکا و از نویسندگان مایه دار و باسواد جامعه روشنفکری ایران است البته اگر تشابه اسمی نباشد. 

نوشته شده توسط رامين سلطانی در دوشنبه 1385/02/11 |

= قهوه ترک لطفن

اشاره: این متن را عصر پنجشنبه ساعت حوالی شش به صورت قلم انداز در کافه تیتر نوشتم. دلم نیامد برای گذاشتن در اینجا تغییرش دهم و غلط های دستوری و غیره اش را بگیرم شاید هم خستگی مرا برساند و هم فضای کافه را ترسیم کند. شاید البته.

اینجا کافه تیتر است کافه روزنامه نگاران. عصر یک پنجشنبه آفتابی تهران پس از یک صبح بارانی. دیروز هم باران می بارید و به شدت. تمام شب هم. به همین دلیل هوای اردیبهشت تهران بسیار لطیف است و دوست داشتنی. چیزی میان سرما و گرما که البته غلبه با گرماست مخصوصن برای من که کاملن لباس رسمی پوشیده ام. کت و شلوار با یک کیف بزرگ پر از کتاب و جزوه و خلاصه نویسی. جوانی به نام سینا( بیتا صالحی او را سینا صدا می کند) منو می آورد و شمعی هم روشن می کند. می شود سیگار کشید؟ البته.

تمام میزها پر هستند فقط مانده تنها میز وسط کافه با دو صندلی در دو طرفش. تعداد کل میزها هم البته بیشتر از شش تا نیست همراه با ۱۶ صندلی کوتاه و ۳ صندلی بلند مقابل پیشخوان. فضای کافه بر خلاف تصور قبلی من خیلی کوچک است. گمان فضای بزرگتری داشتم و البته که چندان مشکلی هم نیست. نمی دانم تمام کسانی که پشت میزها نشسته اند روزنامه نگارند یا نه. قیافه یکی دو نفر آشناست و جوانی هم دوربین دارد و لابد عکاس است.موسیقی بسیار نرمی فضا را می شکافد و انگار فقط برای هاشور زدن فضاست. پر کردن فضاهای خالی سطوح در هنر مسلمانان شاید.

 من اینجا چه می کنم؟ یک مثلن روزنامه نگار شهرستانی ( بخوانید دهاتی)خسته و کوفته با اعصابی متلاشی و متورم. می خواهم بنویسم و نمی توانم احتمالن از خستگی ادبیات عرب است که امروز صبح رس تن و اعصابم را کشیده است. فردا نیز احتمالن وضعم بهتر از این نخواهد بود. عکاسی که اشاره کردم از بیتا صالحی و همسرش که تا لحظاتی قبل سر میز دوستانش نشسته بود و الان به همسرش ملحق شده چند تا عکس می گیرد.احتمالن اکثر کسانی که اینجا می آیند با این دو نفر آشنایند. یکی از سه نفری که پشت میز کناری من نشسته اند سرش را برمی گرداند و می گوید عکس می سازید و همه می خندند.

شمع رو به خاموشی می رود.دوربین موبایل کار نمی کند.قهوه ترک باید خستگی را از تن براند.سرم متورم است و به شدت درد می کند. از صبح کلک یک بسته  سیگار را کنده ام و دور نیست که یک پاکت دیگر Pine قلمی از کیفم خارج شود. دهانم تلخ تلخ است.باید سفارش آب میوه بدهم.

جلد منوی کافه تیتر:

قهوه در فنجانی که از دهانی به دهان دیگر می رود می چرخد و انسان می تواند در آن آثار برجای مانده از خویشتن فردی را ببیند که ساعتی پیش در کافه بوده است و به خویشتن شخصی بیندیشد که ساعتی بعد به کافه خواهد آمد.

و این همه در فاصله میان آتش زدن و دود کردن دو سیگار اتفاق خواهد افتاد.

خولیو کورتاسار

نوشته شده توسط رامين سلطانی در شنبه 1385/02/09 |

= ما و منصور حلاج

مطلبی که محمد عزیز عزیز یک ماه قبل در مورد مطبوعات محلی زنجان نوشته بود خیلی تلخ و چون دشنه بر ذائقه و پشت نشست.نخواستم جواب بدهم، زورم آمد جواب ندهم.

چون به زیر دارش بردند .... هر کس سنگی می انداختند شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین منصور آهی کرد گفتند از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است. گفت از آنکه آنها نمی دانند معذورانند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.

البته نه ما حسین منصوریم و نه محمد در جایگاه شبلی. دردم از این است که محمد می داند حکایت ما و نوکیسه گان چون است و آنان چه با ما کرده اند و باز به ما فحش می دهد( ما منظور خودم است و یکی دو تن مثل خودم که مطبوعه آخورمان نیست و پرتابکده ای برای میز و پول و پست). شاید هم این از عواقب داشتن فحش خور ملس باشد.

مرسی محمدجان

نوشته شده توسط رامين سلطانی در چهارشنبه 1385/01/30 |

= دو نکته

یک نشریه باید تلاش نماید تا از یک سازمان پخش خبر و مطبوعات به یک سازمان تولید کننده اطلاعات و دانش تبدیل شود.

توانایی اصلی یک نشریه در ارائه گزارش و تحلیل و گفتگو نهفته است.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در یکشنبه 1385/01/27 |

= لوموند و نان بربری

در کار روزنامه نگاری محلی ظرایفی نهفته که در هیچ کتاب کلاسیک مدرسه ای این رشته وجود ندارد. یکی از دلایل این مساله این است که در سیستم آموزشی ما هیچ بهایی به روزنامه نگاری محلی داده نمی شود و در مواد درسی این رشته، روزنامه نگاری محلی به طرز چشمگیری غایب است. لاجرم هر که در این زمینه حرفی برای گفتن دارد همه و همه از سر تجربه مستقیم حاصل شده و خون دل خوردن. یکی از این موارد حساسیت های ویژه محلی است و این البته تفاوت دارد با عنصر مجاورت که از ارکان هفت گانه خبر به شمار می رود. یکی از این حساسیت ها سطح پایین مطالعه در بسیاری از شهرستان هاست . به همین دلیل مخاطبین مطبوعات محلی باید چنان در انتخاب مطالب دقت نمایند که علاوه بر عناصر خبری توجه ویژه مخاطب را جلب کند. یعنی امکان دارد شما گزارشی را در نهایت استاندارد تهیه کنید و آن گزارش از لحاظ عنصر مجاورت نیز دارای درصد بالایی باشد ولی مخاطب شما آن را نخواند. بنابراین توانایی ویژه شما به عنوان روزنامه نگار محلی در این نکته متجلی می شود که بتوانید مخاطب مشکل پسند خود را وادار به خواندن گزارش خود کنید. در اینجا مهمترین توانایی شما در ایجاد نیاز در مخاطب نهفته است. با وضعیتی که مطبوعات محلی ما دارند این کار یک عمل شاق محسوب می شود. می گویند روزنامه روزنامه لوموند همانند نان بربری تبدیل به بخشی از صبحانه فرانسوی ها شده است. یک روزنامه نگار محلی باید بتواند کاری کند که مخاطب او خواندن نشریه را از خوردن نان بربری سر صبحانه واجب تر تلقی کند و این البته توانایی اندکی نیست و متاسفانه بسیاری از مطبوعات محلی در رسیدن به این وضعیت دچار مشکل بسیار زیادی می باشند.

نوشته شده توسط رامين سلطانی در پنجشنبه 1385/01/17 |