
=
یک شعر
سه شنبه در حضور
خاکستری جمعه باشکوه می شود
مهمانی ادامه دارد
کسانی دارند آن پایین
با آهنگ لزگی آکاردئون
بندری می رقصند
یک سه شنبه دیگر تا آمده جمعه
وقت داریم

وقت داریم برای کلاغ های پیر
قصه مهمانی امشب را تکرار کنیم
و مزه آن زیر دندان های مسواک زده مان
ته نشین شود
می شود حتا کلاغ های قصه را
از سه شنبه تا عصر جمعه بعد
کوچ داد
می شود وسط مهمانی
روزنامه ازبر کرد
و برای این که حال و هوای
مهمانی از بین نرود
همراه صدای سربی آکاردیون
با دو انگشت روی زانو ضرب گرفت
یا بلند شد و یک دور دیگر
بندری رقصید
مهمانی خداحافظی سه شنبه
یا قصه کلاغ های پیر و سیاه
هیچ وقت به پایان نمی رسد
کلاغ ها راه خانه خود را
گم کرده اند
10/9/84
این دو ظرف ساخته شده در زنجان در موزه سنندج نگهداری می شوند. وقتی خود زنجان موزه نداشته باشد طبیعی است که در سایر جاها باید به دنبال آثار و اشیای تاریخی مربوط به این شهر بود.


=
داروگ
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در کنار سوگواران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران
=
آرزوها
دوست دارم:
۱- بتوانم همه فیلم های تاریخ سینمای جهان را ببینم. البته عمرم کفاف نخواهد داد.
۲- برای یک بار هم که شده بتوانم یک مسابقه فوتبال تیم بارسلون را در استادیوم نیوکمپ از نزدیک ببینم.
۳- یک اسب قزل داشته باشم با پاهای بلند و بالا تنه بسیار قوی.
۴- ده فرزند داشته باشم. پنج تا دختر و پنج تا پسر.
۵- یک خانه داشته باشم قدیمی با حیاط بسیار بزرگ و یک حوض آبی بزرگ و درخت های سر به فلک کشیده که بتوان تخت چوبی گذاشت پای درخت هایش و پاچه شلوار را بالا زد و با شلنگ روی موزاییک های رنگ و رو رفته آب پاشید.
۶- یک شب تا صبح پاهایم را داخل آب سرد یک دریاچه فرو کنم و آرام آرام بالا آمدن ماه را ببینم.( خیلی هندی است)
۷- هرچه سریع تر کتابی که در دست دارم تمام شود و بتوانم روی ادبیات معاصر ترکیه کار کنم.
۸- یک دوربین کاردرست داشته باشم تا عکس هایم از کیفیت بالایی برخوردار باشند.
۹- فقط یک بار به مدت یک ساعت برگردم به مردادماه سال ۷۱. به حال خوشی که داشتم و قدرش را ندانستم.
۱۰- قبل از این که از پا بیفتم و وبال گردن دیگران شوم بمیرم.
۱۱- برای رضای خدا کمی منظم و خوش قول باشم.
۱۲- موهایم بلند باشد و بریزد روی شانه هایم. موهای من مجعد است و چون بلند می شود بسیار اذیتم می کند. یا اینکه موهای سرم را مثل سربازها اصلاح کنم همیشه.
۱۳- دیگر هیچ وقت در هیچ دانشگاهی مجبور به تدریس نشوم. همان یک ترم دانشگاه زنجان برای هفت پشتم کفایت است.
آرزوها بسیار هستند هرچه بیشتر می نویسم کش پیدا می کنند.
=
دوست دارم...
از طرف دوستی به نام صونا به این بازی دعوت شده ام.در این بازی قاعده بر این است که دوستان از دوست دارم های شان می گویند من می خواهم از حسرت هایم بگویم. از چیزهایی که دوست داشتم ولی هرگز به آنها نرسیدم. دوست داشتم:
۱- خواهری داشتم. خواهری که در تیر ۵۸ در ۳ سالگی خدا از ما گرفت. افسون کوچولو ۲۹ سال است در گورستان پایین به خواب ابدی رفته است.
۲- تحصیلاتم درست بود و مجبور نبودم بسیاری از رشته ها را بخوانم تا ببینم از کدامشان خوشم می آید. کاش از اول تاریخ و ادبیات خوانده بودم.
۳- در همان سال ۷۹ مانع تحصیل در مقطع دکترا نمی شدند. الان اگر بگویند بدون کنکور برو دکتری بخوان دیگر حوصله ندارم.
۴- والیبالیست می شدم با ۱۹۵ سانتی متر قد.
۵- حداقل برای یک بار می رفتم و بوینوس آیرس را می دیدم و در خیابان هایش قدم می زدم. این آرزو قابلیت اجرایی داشته و احتمالن در آینده ای نه چندان دور محقق خواهد شد.
۶- یک بار به قله گاشر بروم صعود می کردم.
۷- پدر بزرگم در سال ۱۳۳۴ فوت نمی کرد. می گویند عاشق پسر بود ولی تنها یک بار پسر دار شد که عبارتست از پدر من. کاش می ماند و ما را می دید که پنج برادر هستیم. البته از میان برادرانم من آش دهان سوزی نیستم.
۸- فقط و فقط نویسنده می شدم نه هیچ چیز دیگر.
حرست های بسیاری ست که ناگفته می ماند. البته من هیچ وقت حسرت چیزی را نمی خورم اینه هم که گفتم کلی فکر کردم. احتمالن حسرت دیگری نداشته باشم.
سنندج از فراز کوه آبیدر ۱۲/۱/۸۷

بلندی های آبیدر ۱۲/۱/۸۷

رقص در جاده سنندج مریوان ۱۳/۱/۸۷

موزه سنندج۱۴/۱/۸۷

گردنه خان نرسیده به بانه ۱۵/۱/۸۷
=
جوقون
ضرب المثل ها در میان اقوام و ملل بر اساس شرایط محیطی و اقلیمی به وجود می آیند و اغلب در محیط تولد خود دارای بار معنایی و مصداقی فوق العاده ای هستند. در منطقه ما ضرب المثل بسیار معروفی وجود دارد که البته به زبان ترکی است. می گویند ایندی گئل جوقون نویا قورت توت.یعنی حالا بیا برای جوقونی( فرد اهل جوقون) گرگ بگیر. جوقون روستایی ست در ۵۰ کیلومتری جنوب زنجان. روستایی بزرگ در میان دشتی وسیع و در نزدیکی سد گلابر.
غرض از طرح این مساله طرح یک بیماری اجتماعی به نام جوقونیسم است. دوستانی که دوست دارند در این طرح مشارکت کنند بسم الله.
این ضرب المثل در زبان ما کاربردهای زیادی دارد مثلن وقتی بخواهند ناسپاسی کسی را در قالب طنز بیان کنند ، یا انکار کسی را در یک مساله واضح و مبرهن بیان نمایند یا بخواهند کسی را قانع نمایند و او نخواهد بپذیرد از این ضرب المثل شیرین استفاده می نمایند.( ادامه دارد انشاءالله)
=
بازی
به یک بازی دعوت شدم از طرف محمد عزیز که کدام پنج نفر را اگر در خیابان ببینم مراسم بغل و بوس به عمل می آورم.
اولن من آنقدر ضریب حساسیتم پایین آمده که اصولن فکر این عمل هم برایم خنده آور است.
ثانین دوست دارم این افراد را ببینم: اورهان پاموک نویسنده ترک برنده جایزه نوبل ادبیات، حمید بی تقصیر کاشمری، آیدین فرنگی که از دیدار آخرمان دو سال می گذرد ، عیسی عظیمی روزنامه نگار اهل سرعین، مصطفی مستور نویسنده. البته از بوس و بغل تا حدود زیادی معذورم.
دعوت می کنم از عیسی عظیمی، آیدین فرنگی، حمید بی تقصیر، محمد معینی و باقر نباتی برای قبول شرکت در این بازی.